-
یه کمی درد دل ...
29 - دیماه - 1393 01:11
چقدر تحمل کنم ؟ چقدر خسته بشم و چقدر اذیت بشم ؟ چقدر اذیتم کنن ؟! بابا من هم انسانم ، بابا من هم شعور دارم ، من هم نیاز به احترام دارم ، نیاز به این دارم که اهمیت داده بشه . امروز باز هم سر یه ارباب رجوع ، اونم نه خودش یه آدم واسطه ای با بابام بحث کردم . چرا اینطور می شه همش ؟ چرا باید به خاطر یه مشت آدمی که به خدا...
-
پایان...
27 - دیماه - 1393 22:31
سلام برهمگی خوب هستین؟ چه خبرا؟ چیکارا میکنین؟ من که خیلی دلم تنگ شده بود که بیام و بنویسم و به رامینم هم قول داده بودم که امتحانام تموم شد بیام و بنویسم و الان دارم به قولم عمل میکنم خب بگم از خودم براتون که امروز آخرین امتحانمو دادم اما خب هنوز راحت نشدم ، بخاطر پروژه هام البته امروز پروژه برنامه نویسیمو تحویل استاد...
-
من مقصر نیستم ...!
27 - دیماه - 1393 09:33
نمی دونم چه کرمی توی وجودم افتاد ، پریشب رفتیم پیش یکی از دوستان پارسا داداشم واسه اینکه گوشیشو بده درست کنه ! این وسط من نمی دونم چی همش توی می خوند و می گفت : « گوشی بخر ؛ گوشی بخر ... » . واویلا ، نمی دونین این گفتنش چه بلائی سرم در آورد . رفتم یه گوشی اونجا خریدم Huawei مدل G610 دو سیم کارته 4 هسته ای ، حقیقتش رو...
-
بی عنوان ؛ برای فهمیدن ...
24 - دیماه - 1393 22:14
الان با کلی شادی و خوشحالی نشستم پای نت تا وبلاگ بخونم و دیدگاه های دوستانم رو ببینم و اینا ... اما با صحنه ای روبرو شدم که خیلی دگرگونم کرد ! وبلاگ یکی از دوستانم متنی رو نوشته بود که توی همین شهر خراب شده ی من ، توی همین شهری که من می رم توش دور می زنم ، خوشی و شادی دارم ، کیف می کنم توش اتفاق افتاده و من ازش بی...
-
یه چیز کوچولو ...
21 - دیماه - 1393 10:02
آخ نمی دونین اینقدر دلم می خواد یکی بیاد بهم یه هدیه بده ؛ می دونین دلم دنبال یه دوربین عکس برداری حرفه ایه با کیفیت بالا ، کیفیت عکسبرداری 15 تا 20 مگاپیکسل . اینقدر دلم توی یه دوربین دیجیتال حرفه ایه که نمی دونین ! عکسبرداری رو خیلی دوست دارم ، اینکه وقتی یه منظره شیک و زیبا رو می بینین دوربین رو دستت بگیری و از...
-
دو تا چیز ...
16 - دیماه - 1393 02:34
دوستان عزیزم ، حالتون چطوره ؟ خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ راستش رو بخواین منم خیلی خوبم و خوشحالم شکر خدا اونم به خاطر داشتن و بودن همسری مث نیوشاست در کنار خودم . وقتی کنارمه و من در کنار خودم دارمش یه دنیا آرامش و خوشححالی و سلامتی رو دارم . این آرامشه خیلی مهمه ، همیشه از خدا آرامش رو در زندگیم خواستم و خداوند به من...
-
اینستاگرام چشمک ...
7 - دیماه - 1393 11:42
دوستان عزیزم ؛ چشمک برای من خیلی اهمیت داره ! برای من و همسرم اهمیت بسیار بالائی داره ، به این خاطر که من زمانی شروع به نگارش چشمک کردم که ارتباط هر چند دور عاطفی بین من و همسرم نیوشا شروع شد . درسته که اوایل همسرم چیزی درباره علاقه من به خودش نمی دونست و حتی از وجود این وبلاگ اطلاعی نداشت ولی زمانی که ما باهم ارتباط...
-
سفر یهوئی ...
2 - دیماه - 1393 06:37
درود بر تک تک دوستان و عزیزان و همراهان همیشگی ما و چشمک ! کم و بیش که با من آشنا هستین دیگه ، نیازی به معرفی نیست اما برای اون دسته از عزیزانی که ممکنه برای اولین بار به اینجا میان خودمو کمی معرفی کنم . اینجانب آقای رامین هستم و نیوشا همسر زیبا و مهربان بنده که در وبلاگی به نام چشمک که البته کمی قبل از اینکه فکر کنیم...
-
فامیل ...
17 - آذرماه - 1393 12:10
والا بعد از قضیه جدائی محمد و نسترن ، متاسفانه ارتباطمون با فامیلا تقریباً خدشه ای به شدت عمیق و کاری وارد شد ! ارتباطمون با دو تا از عموهام که توی یه شهر دیگه هستن که دیگه کلاً قطع شد . از حق نگذریم ، دو تا از عموهام میان اینجا ، سر می زنن ، ارتباط داریم اما اینکع رفت آمدی باشه مخصوصاً با عمو واحد من ، نه اونطوری...
-
خدایا ...
6 - آذرماه - 1393 23:55
همینجوری یه بغضی توی گلومو گرفته ؛ نه می ترکه نه می ره پائین داره خفم می کنه ! یعنی نمی دونم ، مصبتو شکر ، خدایا نمی دونم حکمتت توی بعضی چیزا چیه اما بعضی وقتا صبر و همه چیز آدمو می گیره ! خودت بهم بگو اون دختر بدبخت چرا باید اینقدر و این همه زجر بکشه ؟ طلاق مامان باباش از اون طرف ، زهر مار بودن زندگیش از اون طرف ،...
-
آشنایی با یک دوست
4 - آذرماه - 1393 11:59
سلام به همه ی دوستان.حالتون خوبه؟ آره میدونم خیلی کم میام و مینویسم،خب یه دلیلش که نداشتن نته و دلیل دیگه مشغله های خودم، خـــــــــــــــــــــــــــــــــب میخام بگم براتون از دوستم و انشالله اتفاقای خوبی که میخاد براش بیفته دوستم فایزه رو میگم، یادتون که هست گفتم مامان باباش طلاق گرفتن، من میبینمش ینی با رامین میرم...
-
مرگ ...
27 - آبانماه - 1393 09:41
اونطوری که خیلیاتون می دونین « مرتضی پاشائی » عزیز متاسفانه روز جمعه صبح از دنیا رفت ؛ تلخی مرگ مرتضی پاشائی به کنار تلخی تهیه فیلم توسط یکی از پرسنل بیمارستان از آخرین لحظات زندگی مرتضی پاشائی و سختی جان کندنش از اونم تلخ تر بود ! بعضی از آدم ها اصن توجه به هیچی ندارن ، شعور ندارن باور کنین ، شرف و وجدانشون هم که...
-
خب چیه ؟!
11 - آبانماه - 1393 09:32
نمی گم دو دَر ( بند جیم از محل کار ) نکردم چون دروغه ؛ من تو ذاتم دروغ نیست ، اگه کاری کردم بهش اعتراف کردم حتی اگر بعدش واسه من دردسر داشت و مشکل پیش اومد ! آدم باید همیشه راستشو بگه ، منم گفتم ، نمی گم دو در نمی کنم ، بر عکس بیشتر وقت ها دو دَر کردم اما کار داشتم اونم نه کار شخصی . من نمی دونم باید چیکار کنم که بقیه...
-
یه ذره حرف ...
10 - آبانماه - 1393 10:14
یا الله ... کسی سر لخت نباشه من اومدم ؛ خو چیه ؟ نمی شه کمی رعایت کرد ، وقتی جائی می ری مراقب باشی کسی معذب و سر لخت نباشه ! حجاب درست حسابی داشته باشین من میام معذب نشین خو ، غیر اینه ؟ واسه من که فرقی نداره شما چطوری باشین ، من که شما رو نمی بینم . حالتون خوبه ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ دماغتون چاقه ؟ خانواده خوبن ؟ پدر ،...
-
سینما رفتن ما ...
6 - آبانماه - 1393 20:04
ها ؟ الان چطوری شروع کنم ؟ خب راستش رو بخواین خیلی دوست دارم راجع به خیلی چیزا بنویسم اما خب می بینین که زیاد وقت اومدن ندارم ! راستش هم من و هم نیوشا ، البته نیوشا رو من مجبورش می کنم که توی فایل Word واسم بنویسه حتی من پست کنمش ولی بنویسه . من خودم رو که می بینین دارم می نویسم در حالی که هم Viber روی سیستمم نصبه و...
-
دیشب چه خبر ...
23 - مهرماه - 1393 09:24
وای وای وای اصن هیچی نگین که دیشب یه اتفاقای بدی افتاد که خودم هنوز توش موندم ! یعنی واقعاً چرا ؟! دیروز با اجازتون من ظهری رفتم پیش نیوشا و طبق معمول نیوشا خواست پیشش بمونم ، منم که خسته از سر کار برگشته بودم هیچی دیگه رفتم دراز کشیدم تا ساعت 17:00 گرفتم خوابیدم ! وقتی بیدار شدم ، یه مقداری که نشستم تا خواب از سرم...
-
چقده نوشتما ...
10 - مهرماه - 1393 20:31
راستش رو بخواین امشب داره اتفاق خاصی میوفته ! من والا در جریان نبودم ولی یکی از دوستان قدیمیم داره امشب میاد خونمون ؛ یعنی من دعوتش کردم بیاد اینجا ، منم الان با اجازتون دارم شام آماده می کنم . بلی ، ما هم بلیدیم شام و خوراک درست کنیم و دلیل نمی شه همیشه خوراک از بیرون سفارش بدم تا بیاد و با بقیه نوش جان کنیم ،...
-
قضیه از این قراره ...
23 - شهریورماه - 1393 12:20
-
من کجا بودم ؟!
22 - شهریورماه - 1393 09:25
وای خدا من چند وقته نبودم ؟! مدت خیلی طولانی شده که نه نوشتم من نه اینکه تونستم سر بزنم . البته دوستان هم مث اینکه این سمت ها نیومدن ، شاید به این خاطره که آدرس چشمک از tk به ir تغییر پیدا کرده . آدرس جدید رو که دارین ؟! http://www.cheshmakdiary.ir ببخشید اگه نشد کوتاه تر بگیرمش ( منظورم آدرسه ) چون یکی دیگه اشغالش...
-
امروز بدون نیوشا ...
2 - شهریورماه - 1393 11:33
دلم گرفته ؛ بالاخره دیگه فرصتی که داشتم تا نیوشا رو سر کار کنار خودم داشته باشم تموم شد . مدت زمانی که نیوشا می اومد پیش من برای کار آموزی روز پنجشنبه به آخر رسید و فقط شنبه رو چون من تنها بودم اومد پیشم اما به خاطر اتفاقا و اعصاب خوردیائی که واسه من پیش اومد نیوشا تصمیم گرفت که دیگه نیاد ، منم که با اینکه دلم نمی...
-
خرید ساعت برای همسرم
28 - مردادماه - 1393 10:25
خب قضیه از اینجا شروع میشه که شنبه من با گوشیم داشتم تو اینترنت میگشتم که یه صفحه برام باز شد که کد تخفیف ساعت برنده شده بودم، چون قصد داشتم برای تولد رامین براش ساعت بگیرم و نمیدونستم از چه طرحی خوشش میاد همون صفحه رو بهش نشون دادم و گفتم بنظرت کدوم ساعت مچی خوشگل تره که جوابمو داد و گفت واسه چی پرسیدی و گفتم میخای...
-
آدرس ثابت و جدید ...
26 - مردادماه - 1393 10:22
توی این مدت یک سال که از آدرس های cheshmakdiary.tk و cheshmmak.tk استفاده می کردم به صورت رایگان دیگه نمی شه استفاده کرد و باید این دامنه رو خرید اما خب چون باید به دلار باشه و من حساب ارزی ندارم مجبورم دامنه رو کلاً عوض کنم و تصمیم گرفتیم با نیوشا که این آدرس رو به صورت دائم و کامل ثبت کنیم که برای همیشه بمونه و نیاز...
-
ای خدا ...
21 - مردادماه - 1393 13:29
خب یعنی الان که چی ؟! ولش کنین با شما نیستم ، با خودم دارم حرف می زنم . اینقدر این روزا اوضاعم شلوغ پولوغه که نمی دونم باید به چی فکر کنم یا به چی فکر نکنم ، به کدوم کارم برسم یا به کدوم کارم نرسم . یه سیستم افتاده کنار خونه که باید درستش کنم اما اینقدر خسته و بی حس می شه بدنم که حتی خودمو وقتی می رسم خونه نمی تونم...
-
رزق و روزی ...
12 - مردادماه - 1393 18:08
بالاخره اتفاق افتاد ؛ ساعت کاریم از ساعت 07:00 تا 14:00 شد و حقوقم از به حقوق مشخص شده توسط اداره کار کسر شد . اون همه تلاش و گذاشتن وقت و ... برای اون آدم ها همشون شد ، نتیجه اش اینی که واستون تعریف می کنم . دیروز که رفته بودیم سر کار ، یکی از مدیرای شرکت ها که سیستمش مشکل داشت اومد و به من گفت : " تو برو کار...
-
نیوشای من ...
12 - مردادماه - 1393 18:01
نیوشای من ، عشق من ، همه چیز من ، عمر من ، تمام زندگی من ! عاشقت هستم و برای تمام عمر عاشقت می مونم ، دوست دارم و واست تا آخر عمر کنار تو زندگی می کنم . کاش بدونی هیچ چیزی باعث نمی شه از دوست داشتنت دست بکشم و عاشقت نباشم حتی زمانی که ازت ناراحتم ! در ضمن یادت باشه من هیچ وقت ازت ناراحت نمی مونم همه چیزم ، حتی واسه یه...
-
روز های پایانی دشوار ...
1 - مردادماه - 1393 00:42
از امروز ، روز های سختی رو سر کار شروع کردم ؛ مطمئناً یا می دونین چرا می گم سخت یا این که می پرسین چرا ؟! خب اونائی که نمی دونن چرا می گم دشوار و سخت ، واسه اینه که بابا مرخصی گرفتن تا بعد عید فطر ، از اونجائی که توی هر کاری با بابا مشورت می کردم و از خیلی موضوعات بابا اطلاع دارن ، اگه کسی زنگی چیزی می زد یا خبری می...
-
یه بحث کوچولو ...
26 - تیرماه - 1393 09:26
راستشو بخواین دیروز یه مقدار ( ن یه مقدار بازم ) با بابا بحثمون شد به خاطر همین مسئولیت و امورات کارت هوشمند . خب ، ببینید قانون تا جاهائی دست مسئول رو باز گذاشته برای انجام بعضی تبصره ها و ... اما انجامش نیست ، بحث چطوری و برای چه کسانی انجام دادنشه ! این خیلی واسم مهمه جائی که کار می کنم کسی نتونه توی اجرای قوانین...
-
دوست صمیمی م..
22 - تیرماه - 1393 19:45
واسه دوستم ناراحتم، این دوستم که درموردش دارم صحبت میکنم قدیمی ترین و صمیمی ترین دوسته من طوریکه دوستیمون از اول راهنمایی تا الان هنوز ادامه داره یعنی دقیقا 10 سال میدونین که کم نیست این همه سال دونفر باهم دوست باشن.. دیروز بهم مسیج داد و حالمو پرسید، منم حالشو پرسیدم و گفت که بدک نیست و با تعجب پرسید نمیخوای بگی که...
-
سطح فرهنگ ...
21 - تیرماه - 1393 10:57
نمی دونم چرا بعضی از کسائی که وبلاگ نویسی رو شروع می کنن دنبال بلاگ هائی می گردند که نگارشگرشون دختره ! اولین چیزیم که اتفاق می افته چند تا دیدگاه بی ربط برای پست هائی ارسال می شه که هیچ ربطی به پست نداره ، بعدشم سعی می کنن خودشون رو نشون بدن که ما طرف دار دختران امروزی هستیم و این چیزا . نمی دونم چرا ، البته نه که...
-
یه حس بد ...
19 - تیرماه - 1393 09:31
صبحی که می خواستیم با بابا بیایم سر کار ، احساس کردم بابا حالشون خوب نیست . آخه همش گیج بودن و خوابشون می اومد ، با اینکه رفتن دست و صورتشون رو شستن و چند تا چای هم پشت سر هم خوردن ولی بازم نتونستن خودشونو سر پا کنن . عرق سردی بهشون نشست ، می گفتن سینه ام می سوزه ! خیلی نگرانشون شدم و ترسیدم ، اشک توی چشمام جمع شد ولی...
-
اولین روز کارآموزیم
14 - تیرماه - 1393 22:53
خب اومدم تا از امروز بگم.. از اولین روز کارآموزیم پیش همسرم..خیلی خوب بود صبح رامین اومد دنبالم و باهم رفتیم سرکارش،اولش که رفتیم توی اتاقش و پیش باباش نشستم یکم که گذشت رفتیم توی اتاق دیگه ش تا کاراشو انجام بده و یکم که گذشت پدرشوهرم واسه یه کاری اومدن داخل و به ما پیشنهاد دادن که پرونده هارو به کمک هم مرتب کنیم و...
-
یه مقدار صحبت ...
10 - تیرماه - 1393 09:59
هیچی جز این نمی گم که " ماه رمضان " شروع شد ؛ تبریک می گم به تک تک بچه مسلمونائی که می خوان ماه رمضون رو عبادت کنن و نامی جز نام خدای بزرگوار بر لبانشون جاری نکنن . امیدوارم که این لحظه ها واستون پر از خیر و برکت و دعا های خوب باشه . نیوشا هم که مث هر سال ( با اون هیکل نحیف و ضعیفش ) داره روزه می گیره . بهشم...
-
ماه رمضان
8 - تیرماه - 1393 02:06
سلام حالتون چطوره؟ خوب که هستین ساعت الان 1:46 دقیقه نصفه شبه که دارم واستون پست میذارم.فقط خواستم ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک بگم و اینکه دعا واسه ما یادتون نره منم همتونو دعا میکنم شماهم منو دعا کنین من دیگه برم بخوابم.نیمه شبتون بخیر
-
تموم شد.. راحت شدم
3 - تیرماه - 1393 12:59
آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش... بالاخره امتحانام تموم شد.. البته دیروز.. آخریشو دادم و راحت شدم طفلی رامینم توی این یه ماه خیلی اذیت شد،آخه خیلی هوای منو داره.. تو این مدت هرکاری کرد که من به درسم برسم..بهم سخت نگرفت حتی دلتنگی رو تحمل کرد و واسه اینکه من حواسم به درسم باشه کمتر واسه دیدن من میومد و...
-
تنفر ؟!
28 - خردادماه - 1393 03:38
امروز ( از لحاظ کامل یعنی دیروز ) تولد همسر داداشم راما بود ؛ من که امروز خبردار شدم ، ظهری رفتم با نیوشا ( از کتابخونه ) رفتیم کادو و ... گرفتیم ، آخه نیوشا داشت درس می خوند . کادوئی که برای همسر داداشم گرفتیم یه گرامافون دیجیتال کوچیک موزیکال بود ! من که خدائی خیلی خوشم اومد ، چون تزئینی بود و خوشگل . خلاصه رفتیم...
-
خوبی ...
26 - خردادماه - 1393 19:39
راستش رو بخواین من در طی دو روز متوالی ، با دو تا داداشم دعوا کردم ( راما و پارسا ) . راما که اصن سر یه چیز جدائی بود اما پارسا رو واقعاً خودم خیلی ناراحتم که چرا این کارو کردم . البته حقیقتش رو بخواین دلایل خودم رو برای دعوامون داشتم ( البته یه کمی هم برخورد فیزیکی ) . نمی دونم چم شده یا کی من رو پارسا رو چشم زده که...
-
رضای خدا VS رابطه
22 - خردادماه - 1393 09:52
رضایت خدا توی چیه ؟! وقتی خدا می خواد از آدم خوشنود باشه ، چطوری خوشنوده ؟! چطوری باید خدا رو راضی نگه داشت ؟! یعنی رضایت خدا تو رضایت خلق خداست ؟! خلق خدا رو باید چطوری راضی کرد ؟! چطوری باید خوشحال کرد خلق خدا رو واسه اینکه خدا از آدم راضی باشه ؟! چه کاری باعث می شه تو پیش خدا عزیز باشی و خدا ازت راضی باشه ؟! چه...
-
درود و اینا ...
20 - خردادماه - 1393 09:31
حالتون چطوره ؟! خوب و خوش و شاد هستین ؟ امیدوارم در تک تک لحظه های زندگیتون همیشه شاد و سلامت و خوشبخت باشین . من و نیوشا هم خیلی خوبیم اما خب ، نیوشا امتحاناش شروع شده و دوران بی حالی و کسلی من هم همینطور شروع شده . خب دلیل دارم واسه اینی که می گم دیگه ، چون نیوشا درگیر امتحاناشه منم نمی تونم ببینمش و دورو اطرافش...
-
چقدر طول کشید ؟!
10 - خردادماه - 1393 09:18
واویلا ، یعنی اینقدر طول کشیده و من به چشمک سر نزدم ؟! چقدر طول کشیده ؟ واقعاً این اولین دفعه شده که اینقدر طول کشیده من بیام چشمک و پست بدم . راستش رو بخواید من این روزا اینقدر درگیر بودم و همه چیز سرم ریخته بود که نگو و نپرس ، واقعاً اوضاع داغون بود . نیوشا هم بخاطر من تمام این اعصاب خوردیا و ... رو تحمل کرد . از...
-
متنفرم ...
31 - اردیبهشتماه - 1393 09:33
من از این متنفرم وقتی دارم صحبت می کنم یکی وسط حرفم بپره ، وراجی کنه هنوز بعدشم کامل ندونه و باز پاس بده طرف من که پاسخ طرف رو بدم ! همکارم این عادت تنفر آمیز رو داره و من واقعاً دیگه دارم روانی می شم از این کارش . مث امروز ، همین چند دقیقه پیش ! یکی اومده بود پرسید که : " من بیمه ام رو می خوام خودم بریزم ، کارت...
-
خدایا چی بگم ...
29 - اردیبهشتماه - 1393 09:14
این روزا اتفاقای خیلی عجیبی داره واسم می افته ؛ اینقدر سر در گم و گیج شدم که نمی دونم می خوام چیکار کنم ، خسته و درمونده ! هر چی دارم فکر می کنم می بینم اوضاع همینطوری داره بهم می ریزه و قاطی می شه . دو روزی شده اصن حال و حوصله هیچی رو ندارم ، نه تحمل حرفی دارم نه تحمل اینکه کسی باهام بخواد سر به سر بذاره . موندم...
-
چی بگم ؟!
28 - اردیبهشتماه - 1393 01:34
از چی واستون بگم ؟! از این که جلسه مجمع عمومی همونطوری که پیش بینی کردم به ساعات اضافه کاری و حقوق ها گیر دادن ، یکی از اعضاء بلند شد و گفت که : " می تونن با 2000000ت انجمن رو اداره کنه " ، این یعنی من از کار بی کار شدم . از ظهری که برگشتم خونه حالم خراب و داغونه ، نمی دونم باید چیکار کنم . درسته 25 سالم...
-
جلسه مجمع ...
27 - اردیبهشتماه - 1393 10:46
امروز والا خبری خاصی جز مجمع عمومی سالیانه انجمن صنفی نیست ؛ البته اینم بگم ، من کلی متن نوشته بودم واسه چشمک اما سر یه اشتباه ( ویروسی شدن سیستم توسط همکارم ) یهوئی سیستم ریست شد و من تمام چیزائی رو که نوشته بودم پرید . زور نیست خدائی ؟! اینو خدمتتون عرض کنم که ، می خواستم ساعتای 03:00 صبح واستون بنویسم ، اما نمی...
-
خصوصی وار ...
21 - اردیبهشتماه - 1393 10:37
دیروز ماجرای عجیبی داشتیم سر کار با بابا ؛ تقریباً یه هفته پیش من وقتی پشت سیستم توی اتاق اداری انجمن نشسته بودم دیدم یه دختر پسری رو بردن پاسگاه انتظامی . بی خیال از اینکه کی بود و چی بود فقط به همکارم گفتم که : " مورد منکراتی بردن پاسگاه " . نمی دونم شب همون روز بود یا شب روز بعد بود که بابام داشتن با عموم...
-
عجب شنبه ای ...
20 - اردیبهشتماه - 1393 10:16
صبح نمی دونم چرا ولی یهوئی یه حمله عصبی داشتم ؛ نمی دونستم چرا چون یه دفعه ای شد ولی خب بعد چند دقیقه ای بهتر شدم . روز خوبیه ، با اینکه تا ساعت 06:00 صبح بیدار بودم و کارامو انجام می دادم اما خب مشکلی نداشتم تا الان ، نه خوابم اومده نه هیچی . خدا رو شکر واقعاً ! نیوشای منم امروز امتحان داشت صبحی ، قبل اینکه بره سر...
-
درد و دل ...
16 - اردیبهشتماه - 1393 21:02
-
یادم رفت بگم ...
13 - اردیبهشتماه - 1393 09:28
من پریروز باورتون می شه یه جوری خوردم زمین که هنوزم که هنوزه بدن درد دارم ! جاتون که خالی نباشه ، روز پنجشنبه ای رفته بودم با پای لخت بیرون با بابا و مامان که داشتن می رفتن روستا خداحافظی کنم . بعد از خداحافظی همسر داداشمو دعوت کردم تو خونه ، چون پارسا دم در بود من زودتر رفتم توی خونه . وسط راه احساس کردم یه سنگ تیز...
-
حوصله دارین ؟!
13 - اردیبهشتماه - 1393 03:24
یه مدتی شده درگیر سایتی هستم ( گفتم بهتون یا نه ؟! ) که خدمتتون عرض کنم ، برای این شرکت هائیه که از نرم افزار هائی که پشتیبانش منم استفاده می کنن . یه سایت برای پشتیبانی تخصصیش که مختص و محدود به استان خودم نیست بلکه مربوط می شه به کلیه شرکت های مسافربری که از نرم افزار در کل کشور استفاده می کنن . راه اندازی ، ترجمه...
-
خدا و قرآن ...
9 - اردیبهشتماه - 1393 19:21
امروز حالم خوب نبود ؛ از دیشبش ، اعصاب و روانم بهم ریخته بود . نمی دونم چی بگم فقط اینو بگم که امروز اصن روز خوبی برام نبود و از همون صبحش واسم اومد ! از شلوغی و زیاد بودن ارباب رجوع ها بگیر برو تا دعوائی که با آخرین ارباب رجوع داشتم که دوست بابام هم بود . واسم امروز بدترین روزی بود که داشتم ، جوری که دیگه آخری بغض...
-
چی بگم ...؟!
6 - اردیبهشتماه - 1393 10:04
راستشو بخواین ، صبح جمعه ای کار درستی نیست این حرفا رو بگم اما واقعاً دلم پره و می خوام حرف بزنم . اگه جائی نمی تونم صحبت کنم و حرف بزنم و درد دل کنم اینجا که می تونم با خیال راحت دلمو بذارم رو صفحه و چیزائی که توش مونده رو بگم تا شاید یه کمی سبک بشم ، غیر اینه ؟! منم مث همه شما ها انسانم ، درد دارم ، حرف دارم ، می...