ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
خب قضیه از اینجا شروع میشه که شنبه من با گوشیم داشتم تو اینترنت میگشتم که یه صفحه برام باز شد که کد تخفیف ساعت برنده شده بودم، چون قصد داشتم برای تولد رامین براش ساعت بگیرم و نمیدونستم از چه طرحی خوشش میاد همون صفحه رو بهش نشون دادم و گفتم بنظرت کدوم ساعت مچی خوشگل تره که جوابمو داد و گفت واسه چی پرسیدی و گفتم میخای همین ساعتی که الان گفتی قشنگه رو برات سفارش بدم؟! یهو تعجب کرد و گفت جدی؟
بعد هردومون گفتیم اما از کجا مطمئن باشیم که ساعتی که میفرستن همونی باشه که سفارش میدیم و باز اشتباه نشه؟!!!!
آخه من پارسال یه جنسی رو سفارش دادم و پولشو به حساب فروشنده واریز کردم و کد رهگیری رو فرستادم اما بعد چند روز زنگ زد که کد اشتباهه و بعدشم دیگه جواب تلفنش رو نداد و سرم کلاه گذاشت و اینطوری شد که پول از دستم رفت و چیزی واسم ارسال نشد
اینطوری شد که رامین گفت بیا اصلا بعد ازظهر بریم و برام ساعت بگیر، و منم گفتم امروز میخای برات بگیرم؟چون واسه تولدت میخاستم بگیرم اما اگر میخای خب باشه زودتر واست میگیرم،بعد از سرکار من رفتم خونه رامین تا عصر باهم بریم، ناهار خوردیم و چون رامین واسه اصلاح موهاش میخواست بره من خوابیدم تا برگرده،قرار بود نیم ساعته برگرده اما خب 1 ساعتی طول کشید و چون منم خواب بودم متوجه ساعت نشدم و خوابم برده بود و وقتی رامین هم میرسه خونه هم صدای ضبط ماشین رو کم میکنه که من بیدار نشم و هم دزدگیر رو بیصدا میکنه و اینطوری میشه که من متوجه اومدنش نمیشم و فهمیدم یکی وارد اتاق شد اما فکر نمیکردم رامین باشه ،فکر کردم خواهر کوچولوشه اما وقتی با زحمت چشمام رو باز کردم دیدم همسرم جلومه و خوشحال شدم، گذشت تا عصر شد و آماده شدیم بریم بازار واسه خرید اما قبلش همسرم منو برد خونه تا لباسامو عوض کنم بعدش رفتیم بازار و دومین مغازه که رفتیم داخلش یه ساعت رو همسرم پسندید و دستش کرد و خوشش اومد و گفت قشنگه بنابراین فروشنده داخل جعبه گذاشت و منم حساب کردم و برگشتیم و سوار ماشین شدیم که توی ماشین رامین گفت که شام بریم بیرون و با اینکه من اولش گفتم نه اما بعد موافقت کردم و رفتیم که چلوکباب بخوریم و یه اتفاقایی درمورد غذای اونجا افتاد که گفتن نداره و خلاصه کلی خندیدیم و باهاش شوخی کردم و گفتم ساعت دستت کردی خوش تیپ ترشدی و خیلی بهت میاد و میدزدنت و تو خیابون سرتو میندازی پایین تا ندزدنت وگرنه بعدش من میدونم و ...
خلاصه خیلی خوش گذشت و رامین هم خیلی خوشحال بود و این خوشحالیش واسم کلی ارزش داشت ، در آخر هم منو رسوند خونه و خدافظی کردیم تا فردا صبحش که باهم بریم سرکار
و این بود جریان خرید ساعت مچی واسه همسرم
رامین جونم، واقعا با ساعتت خوش تیپ ترشدی، نه اینکه چون من واست خریدم اینو بگم نه، اینکه خیلی بهت میاد و دوست داشتی که ساعت مچی داشته باشی و منم ازخیلی وقت پیش تو فکرم بود که واسه تولدت واست بگیرمش و چون خودت خواستی زودتر واست گرفتم، مبارکت باشه عزیزم.