ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
از امروز ، روز های سختی رو سر کار شروع کردم ؛ مطمئناً یا می دونین چرا می گم سخت یا این که می پرسین چرا ؟! خب اونائی که نمی دونن چرا می گم دشوار و سخت ، واسه اینه که بابا مرخصی گرفتن تا بعد عید فطر ، از اونجائی که توی هر کاری با بابا مشورت می کردم و از خیلی موضوعات بابا اطلاع دارن ، اگه کسی زنگی چیزی می زد یا خبری می داد بابا تا حد امکان پاسخش رو می دادن و کسی دیگه تهش به من کاری نداشت اما بابا که مرخصی گرفتن ، اگه کسی زنگ بزنه ، حتی اگر بگن با ... ( فامیلیمو حتی بگن ) حسن ( همکارم ) می گه : " با خودشون یا آقا رامین ؟! " ، یا هم زرت گوشی رو می ده دست من می گه با شما کار دارن ! ای بابا پدرت خوب ، مادرت خوب ، کرم داری ، مرض داری کسی حتی فامیلی رو می گه گوشی رو می دی به من ؟! خب تا وقتی نگفتن آقا رامین نگو من جواب بدم ! اه اه اه ، از همین کارش متنفرم نمی دونم چیکار کنم باهاش ، هر چیم می گم اما متاسفانه نمی فهمه . غیر از اینا ( اینا کارای عادیشه ) ، بخواد کاری انجام بده یا ... سرم شلوغ باشه می شینه تا من کارم تموم شه برم خودم انجام بدم ، حتی بلند نمی شه به خودش زحمت بده بره می بینه دستم بنده کارو انجام بده ! باور کنین نیوشا شاهده چی می شه و چه اتفاقائی می افته ، باور نمی کنین از نیوشا بپرسین ...
امروز بازرس بالاخره بعد فکر کنم 1 سال و اندی اومد واسه کارت هوشمند . هیچ ایرادی نتونست بگیره ( ای خدا ) مگر نامه های معرفی انجمن که تا من باشم می گیرم ، اما وقتی حسن باشه و من نباشم ، چون زورش می ده نامه ها رو بزنه یا یه کمی سرش شلوغ باشه می گه بعداً می ذارمش توی پرونده ( همون بعداً یعنی وقت گل نی می ذاره ) که متاسفانه همونا واسم یه امتیاز منفی بود بین اون همه کار های خوبم که امتیاز عالی رو گرفتم ازشون ! می بینین ، جای من باشین چیکار می کنین ؟! وقتی همه کاراتون درست و جای خودشه ولی واسه مثلاً یک ساعت یا ... کسی کار شما رو انجام می ده یه چیزی رو چون حال نداره تا اون دفتر بره ( بخدا من می رم ) و اون دفتر سرش شلوغه انجام نمی ده کارتون نقص داره چه حالی بهتون دست می ده ؟! می بینین ، حال من رو پیدا می کنین و می فهمین حس و حال من چیه ! در کل ، وقتی دیدم اینطوری اوضاع ( چون معرفی ها مربوط به من نیست ) بهم ریختست گفتم خود خانوم ص ( مسئول کارت هوشمند استان ) به حسن بگه و گوشزد کنه و بفهمونه بهش این نداشتن معرفی یعنی یک نقص در کار . وقتی بازرسا رفتن و یکی اومد واسه انجام کارت هوشمند ، دیدم اومد اتاق خودش گفت وایسین همین اول معرفی رو بزنم ( ترسیده بود ) . برداشت بهم گفت : " خانومه می گه معرفی ها رو بزنین ، منم بهش گفتم من دست تنها اون اتاق درگیر می شم نمی تونم بزنم ، شلوغ می شه " ، من برداشتم بهش گفتم : " نه ؛ برای منم پیش اومده اما اول اومدم این اتاق همه معرفی هاشون رو نوشتم و بعد رفتم اون اتاق کارشون رو انجام دادم ! " وقتی اینو شنید ، هیچی برای گفتن نداشت و فقط سرش رو تکون داد یعنی آره تو درست می گی ...
امروز ظهری داشتم با مبینا بازی می کردم توی آشپزخونه ، بعدش دیدم می خواد تفنگ بازی کنه . توی ذهنم موند ، عصری ساعتای 18:30 با مینا رفتیم یه کار بچه بازی کردیم . رفتیم یه اسباب بازی فروشی از دوستان و یه تفنگ ساچمه ای و یه تفنگ آب پاش خریدم و آوردم خونه ! تنفگ ساچمه ایه مال خودم و تفنگ آب پاش مال مبینا . از وقتی اومده کلی باهاش بازی کرده و باهاش حال می کرد ! یه چیزی بگم بهم فحش می دین ! پارسا وقتی اومدم خونه از خرید خواب بود ، منم کرمم گرفت وقتی تفنگ آب پاش رو آبش کردم ، رفتم پشت پرده با مینا و روی پارسا توی خواب آب ریختم . فقط دیدم یه صدای مث ترسیدن اومد ، یه چند دقیقه ای ساکت بودیم با مینا ولی وقتی اومدم بیرون می بینم داره نگاهمون می کنه ( یعنی فهمید پشت پرده ایم ) . هیچی خنده دار بود شدید اما دلم واسش سوخت ، آخه خیلی ترسید اما از اون طرف هم خنده دار بود شدید . اینم از بچگی من ، رفتم تفنگ اسباب بازی خریدم ...
بعد از عید ، حسن ( همکارم ) برای 15 روز می ره مرخصی و من می مونم و با حجم خیلی از کار هائی که روی دوش من بیچاره می افته . نمی دونم باید توی این مدت ( البته سخته اما نشدنی که نیست ) چیکار کنم ، امیدوارم زیاد سخت نباشه این مدت . من نیازی به حسن برای انجام کار ندارم ، چون تمام کار ها دست من انجام می شه ولی وقتی من نباشم متاسفانه حسن نمی تونه کارای من رو انجام بده ! شاید بتونه 40 درصد کارامو بکنه اما واسه بقیش همش مجبورم من تلفن ها و زنگ هاشون رو تحمل کنم که هی بزنگن و بپرس و اعصاب منو توی مرخصی خورد کنن ! باید تحمل کرد دیگه ، مجبورم می دونین یعنی چی ؟! من مجبورم ...
توی این ماه رمضونی یه دنیا دلم برای نیوشا تنگ شده ؛ درسته که هر روز سر کار می بینمش اما به عنوان همکارم نه همسرم ! حتی باور کنین نمی تونم دستشو بگیرم عین آدم . اما مث اینکه بعد مدت ها قرار ( به امید خدا ) بیاد ظهری خونه ما ( از اول ماه رمضون تا الان نیومده ) ؛ خیلی خوشحالم باور کنین ، چون دلمیه دنیا واسش تنگ شده ...
دوستان عزیزم ، صفحه اینستاگرام چشمک هم با آدرس http://instagram.com/cheshmak.diary رو هم با اجازتون باز کردم و از این به بعد ، عکس می ذارم واستون اونجا ! خب دیگه ، ما اینیم ...
پاورقی : از صفحه اینستاگرام ما دیدن کنین ...
کاش می دانستی آنچه نمی گویی... روزی برای من حسرت و برای تو پشیمانی به یادگار خواهد گذاشت! کاش می دانستی ...تا ابد در حسرت نگفته هایت می مانم!