چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

روز های پایانی دشوار ...

از امروز ، روز های سختی رو سر کار شروع کردم ؛ مطمئناً یا می دونین چرا می گم سخت یا این که می پرسین چرا ؟! خب اونائی که نمی دونن چرا می گم دشوار و سخت ، واسه اینه که بابا مرخصی گرفتن تا بعد عید فطر ، از اونجائی که توی هر کاری با بابا مشورت می کردم و از خیلی موضوعات بابا اطلاع دارن ، اگه کسی زنگی چیزی می زد یا خبری می داد بابا تا حد امکان پاسخش رو می دادن و کسی دیگه تهش به من کاری نداشت اما بابا که مرخصی گرفتن ، اگه کسی زنگ بزنه ، حتی اگر بگن با ... ( فامیلیمو حتی بگن ) حسن ( همکارم ) می گه : " با خودشون یا آقا رامین ؟! " ، یا هم زرت گوشی رو می ده دست من می گه با شما کار دارن ! ای بابا پدرت خوب ، مادرت خوب ، کرم داری ، مرض داری کسی حتی فامیلی رو می گه گوشی رو می دی به من ؟! خب تا وقتی نگفتن آقا رامین نگو من جواب بدم ! اه اه اه ، از همین کارش متنفرم نمی دونم چیکار کنم باهاش ، هر چیم می گم اما متاسفانه نمی فهمه . غیر از اینا ( اینا کارای عادیشه ) ، بخواد کاری انجام بده یا ... سرم شلوغ باشه می شینه تا من کارم تموم شه برم خودم انجام بدم ، حتی بلند نمی شه به خودش زحمت بده بره می بینه دستم بنده کارو انجام بده ! باور کنین نیوشا شاهده چی می شه و چه اتفاقائی می افته ، باور نمی کنین از نیوشا بپرسین ...

امروز بازرس بالاخره بعد فکر کنم 1 سال و اندی اومد واسه کارت هوشمند . هیچ ایرادی نتونست بگیره ( ای خدا ) مگر نامه های معرفی انجمن که تا من باشم می گیرم ، اما وقتی حسن باشه و من نباشم ، چون زورش می ده نامه ها رو بزنه یا یه کمی سرش شلوغ باشه می گه بعداً می ذارمش توی پرونده ( همون بعداً یعنی وقت گل نی می ذاره ) که متاسفانه همونا واسم یه امتیاز منفی بود بین اون همه کار های خوبم که امتیاز عالی رو گرفتم ازشون ! می بینین ، جای من باشین چیکار می کنین ؟! وقتی همه کاراتون درست و جای خودشه ولی واسه مثلاً یک ساعت یا ... کسی کار شما رو انجام می ده یه چیزی رو چون حال نداره تا اون دفتر بره ( بخدا من می رم ) و اون دفتر سرش شلوغه انجام نمی ده کارتون نقص داره چه حالی بهتون دست می ده ؟! می بینین ، حال من رو پیدا می کنین و می فهمین حس و حال من چیه ! در کل ، وقتی دیدم اینطوری اوضاع ( چون معرفی ها مربوط به من نیست ) بهم ریختست گفتم خود خانوم ص ( مسئول کارت هوشمند استان ) به حسن بگه و گوشزد کنه و بفهمونه بهش این نداشتن معرفی یعنی یک نقص در کار . وقتی بازرسا رفتن و یکی اومد واسه انجام کارت هوشمند ، دیدم اومد اتاق خودش گفت وایسین همین اول معرفی رو بزنم ( ترسیده بود ) . برداشت بهم گفت : " خانومه می گه معرفی ها رو بزنین ، منم بهش گفتم من دست تنها اون اتاق درگیر می شم نمی تونم بزنم ، شلوغ می شه " ، من برداشتم بهش گفتم : " نه ؛ برای منم پیش اومده اما اول اومدم این اتاق همه معرفی هاشون رو نوشتم و بعد رفتم اون اتاق کارشون رو انجام دادم ! " وقتی اینو شنید ، هیچی برای گفتن نداشت و فقط سرش رو تکون داد یعنی آره تو درست می گی ...

امروز ظهری داشتم با مبینا بازی می کردم توی آشپزخونه ، بعدش دیدم می خواد تفنگ بازی کنه . توی ذهنم موند ، عصری ساعتای 18:30 با مینا رفتیم یه کار بچه بازی کردیم . رفتیم یه اسباب بازی فروشی از دوستان و یه تفنگ ساچمه ای و یه تفنگ آب پاش خریدم و آوردم خونه ! تنفگ ساچمه ایه مال خودم و تفنگ آب پاش مال مبینا . از وقتی اومده کلی باهاش بازی کرده و باهاش حال می کرد ! یه چیزی بگم بهم فحش می دین ! پارسا وقتی اومدم خونه از خرید خواب بود ، منم کرمم گرفت وقتی تفنگ آب پاش رو آبش کردم ، رفتم پشت پرده با مینا و روی پارسا توی خواب آب ریختم . فقط دیدم یه صدای مث ترسیدن اومد ، یه چند دقیقه ای ساکت بودیم با مینا ولی وقتی اومدم بیرون می بینم داره نگاهمون می کنه ( یعنی فهمید پشت پرده ایم ) . هیچی خنده دار بود شدید اما دلم واسش سوخت ، آخه خیلی ترسید اما از اون طرف هم خنده دار بود شدید . اینم از بچگی من ، رفتم تفنگ اسباب بازی خریدم ...

بعد از عید ، حسن ( همکارم ) برای 15 روز می ره مرخصی و من می مونم و با حجم خیلی از کار هائی که روی دوش من بیچاره می افته . نمی دونم باید توی این مدت ( البته سخته اما نشدنی که نیست ) چیکار کنم ، امیدوارم زیاد سخت نباشه این مدت . من نیازی به حسن برای انجام کار ندارم ، چون تمام کار ها دست من انجام می شه ولی وقتی من نباشم متاسفانه حسن نمی تونه کارای من رو انجام بده ! شاید بتونه 40 درصد کارامو بکنه اما واسه بقیش همش مجبورم من تلفن ها و زنگ هاشون رو تحمل کنم که هی بزنگن و بپرس و اعصاب منو توی مرخصی خورد کنن ! باید تحمل کرد دیگه ، مجبورم می دونین یعنی چی ؟! من مجبورم ...

توی این ماه رمضونی یه دنیا دلم برای نیوشا تنگ شده ؛ درسته که هر روز سر کار می بینمش اما به عنوان همکارم نه همسرم ! حتی باور کنین نمی تونم دستشو بگیرم عین آدم . اما مث اینکه بعد مدت ها قرار ( به امید خدا ) بیاد ظهری خونه ما ( از اول ماه رمضون تا الان نیومده ) ؛ خیلی خوشحالم باور کنین ، چون دلمیه دنیا واسش تنگ شده ...

دوستان عزیزم ، صفحه اینستاگرام چشمک هم با آدرس http://instagram.com/cheshmak.diary رو هم با اجازتون باز کردم و از این به بعد ، عکس می ذارم واستون اونجا ! خب دیگه ، ما اینیم ...

پاورقی : از صفحه اینستاگرام ما دیدن کنین ...

نظرات 1 + ارسال نظر

کاش می دانستی آنچه نمی گویی... روزی برای من حسرت و برای تو پشیمانی به یادگار خواهد گذاشت! کاش می دانستی ...تا ابد در حسرت نگفته هایت می مانم!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد