چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

یه پست جدید ...

این موقع صبح که می بینین می خوام پست بدم ، دلایلی داره خب . اول اینکه این پست یه مقدار فرق داره ، چون در حال لَم داده و دراز کشیده دارم واستون می نویسم اونم با تبلت ( غلط املائی اگه داشتم به بزرگاریتون منو ببخشید ) ؛ دوم اینکه من تا الان بیدار بودم و داشتم روی سایت محل کارم کار می کردم که درست کنم .

راستشو بخواین چون طراحی که داده بودم به دوستان متاسفانه اونی نبود که وقعا من می خواستم . برنامه نویسی یا همون کد نویسی وب دلخواه من نبود . چون خودم شخصاً جدیداً یاد گرفتم با CSS کد نویسی کنم واسه همین تصمیم گرفتم سریع ماژول مربوط به این بخش رو فعال کنم و دست به کار بشم تا سریع درستش کنم .

از دیروز با اجازتون دارم روی گرافیک و همینطور کد های CSS کار می کنم و ویرایششون می کنم ؛ اما راستشو بخواین ای کاش می تونستم به Source اصلی هم دسترسی داشتم تا بتونم ( مث خود چشمک ) از طرح های خاص و ویژه استفاده کنم ، نه این که از طراحی پیش فرض استفاده کنم و نتونم هیچ خلاقیتی به کار ببرم . البته این نوع ویرایش هم خودش خلاقیت خاصی می خواد ، چون طرح داره زیباتر می شه .

پاورقی : خب مزاحمتون نمی شم ، واسم دعا کنین ...

یک هفته ...

آغاز زیبائی بود بعد از تعطیلات نوروی ( و چند تا تعطیلی همینطوری ) ؛ من هم که بر طبق تصمیماتی که گرفتم عمل می کنم و رفتار می کنم . خیلی واسم مهمه تصمیماتی رو که می گیرم جامه ی عمل بپوشونم و اونطوری رفتار کنم . خدا رو شکر نتیجه ی خوبی هم گرفتم و هیچ مشکلی هم نداشتم و روز های خوبی رو پشت سر گذاشتم . نیوشا هم داره می ره دانشگاه و درگیر درساش و تحقیق هائی که استاداش ازش می خوان . ما با هم خوبیم و خدا رو شکر مشکلی نداریم و امیدوارم هیچوقت نداشته باشیم به امید خدا ...

امروز با اجازتون رفته بودیم ناهار رو سر زمینمون ؛ خوش گذشت ، البته من طبق معمول همیشه ساعت 14:00 می رم و ساعت 16:00 بر می گردم . عادت کردم ، زیاد جائی نمی مونم . یه جورائی بعضی وقت ها برام کسل کننده می شه ! دلیلش هم نبودن نیوشا کنارمه والا به خاطر نیوشا همیشه می مونم تا باهاش لحظه های بیشتر رو سپری کنم .

الان با اجازتون خانوادگی پیش هم نشستیم و فقط مبینا خوابه ( آخه از صبح از بس ورجه وورجه کرده خسته شده ) ! من نشستم پای لپ تاپ و دارم چشمک رو می نوسیم ، بابا و راما و پارسا دارن فوتبال می بینن ، مینا داره یه چیزی رو می بافه ( نمی دونم چی ) ، مامان هم دراز کشیدن دارن فوتبال می بینن و استراحت می کنن . البته پارسا و راما دارن گوشی جدید راما رو بررسی می کنن و باهاش کار می کنن .

اینطوری که نیوشا گفت ، تا قبل ساعت 20:00 تولد خواهر زاده اش بود ( خونه ی دائی بزرگمون ) ، بعدشم می خواست بره امتحانش رو بخونه آخه فردا امتحان میان ترم داره . من دیروز فکر کنم ، توی Viber پیام نوشتم واسه استاد فیزیکم توی دانشگاه و باهاش صحبت کردم . استاد با شخصیت و محترمی که خیلی براش احترام قائلم . استاد هزاری که خیلی توی درس فیزیک کمکم کرد و دانشگاه همیشه هوام رو داشت .

خب دیگه، چیزی باقی نمونده برای گفتن ؛ فقط اینکه خیلی مراقب خودتون باشین و اصن فکر نکنین تنهائین چون که خدائی هست که بالا نیست ، برعکس نزدیکموه ، توی دلمون که مراقب ماست . به اون توکل کنیم ...

پاورقی : همیشه عاشق باشین ...

دوست ندارم ...

نمی دونم چم شده ، چی شده که اینقدر روی همکارم حساس شدم ، هر حرکتی که انجام می ده به نظرم سوء استفاده است و یه دلیلی برای این که از زیر کار در بره ! واقعیت اینه که ، من یه آدمیم که دوس داره از زیر کار در بره ، می خواد سر کار نباشه ، می خواد برای خودش جیم کنه و یه جوری فرار کنه از کار . شاید برای اینه که من نسبت به همکارم اینقدر حساس شدم . شنیدین که می گن : " کافر همه را به کیش خود پندارد " ، والا قضیه ما هم نکنه اینطوریه ؟! نکنه واقعاً چون خودم اینطوریم ، همکارمم اینطوری می بینم ( پست های من رو بخونید ، من توی بخش گلایه ها چیزائی رو نوشتم در سال 93 که شاید این موضوع رو مشخص کنه ) .

راستش رو بخواین ، الان یه بحثی شد که نمی دونم چی بگم ولی همکارم مطمئناً سوء استفاده خواهد کرد ؛ یادتون باشه بهتون گفتم که پدر همکارم یه چند ماه پیش سکته مغزی می کنه و نصف بدنش فلج می شه . از اون روز به بعد یه چند روزی همکارم درگیر پدرش بود . یه روز اول سر کار نیومد ، اما بعدش اومد سر کار . فک کنم بعد چند روز که شبش بالای سر باباش توی بیمارستان بوده ، صبح روز بعدش اومد دفتر اما خوابش می اومد . همون روز تا ساعت فکر کنم 09:00 سر کار بود که بهش زنگ زدن که بابات می خوان مرخص بشه ، از خدا خواسته رفت . اون روز اینجا حقیقتاً شلوغ بود ، باری که بود هم از روی دوش من برداشته نمی شد ولی لااقل می تونست کارای خودش رو تموم می کرد . اون روز از خط خودم بهش SMS دادم ( که ای کاش نمی دادم ، حقیقتش خودم رو کوچیک کردم ) که : " امروز میاین دفتر یا نه ؟! " . پاسخی بهم نداد ، ساعت 13:00 بهم SMS داد که " ترخیض بابا همین الان تموم شد دارم می رم خونه " . نمی دونم این کارش از عمد بود یا نه ولی این قضیه پیش اومد .

بعد از اون ، همکارم باباش رو می خواستن ببرن فیزیوتراپی . روز اول که نرفت ، حالا نمی دونم دلیلش چی بود ولی روز اول رو نرفت ، خودشم می گفت که گوشیشو جا گذاشته اما منتظر زنگشون بوده که اینطوری پیش اومده . از روز بعد ، نزدیک به 10 روز صبح ها همکارم فک کنم ساعتای 09:00 تا 09:20 می اومد دفتر تا یه روز سه شنبه که قبل ما دفتر بود ...

دیروز بابام رفتن اون دکتر طب سنتی توی شهرستان که بهتون گفتم ؛ همکارم به بابام سپرده بود که اگه دکتر قبول می کنه و می تونه درمان کنه ، باباش رو ببره اونجا . الان بابام به همکارم گفتن که : " دیروز صحبت کردم باهاش ، گفت بیارن . تا اونجائی که بشه و عصب خشک نشده باشه عصب رو تحریک می کنم . شما این چند روز که تعطیله ، بعد تعطیلات یه وقتی می گیرم که برین اونجا ، محل برای اسکان بیماران هم داره . من ازش استفاده نکردم چون صبح زود 06:00 از اینجا راه افتادم ، ساعت 09:00 اونجا بودم و ساعت 11:00 دیگه بر می گشتم ولی محل برای اسکان هم داره " . بله ، این حرفی بود که بابام به همکارم زدن . حالا نمی دونم بخوان وقت بگیرن ، مث خودشون که همیشه جمعه صبح رفتن و برگشتن برای همکارم وقت می گیرن یا اینکه وسط هفته می گیرن . امکان داره همکارم وسط هفته بخواد که اینطوری از اینجا فرار کنه . البته بازم می گم شاید ...!

من خودم وقتی کار شخصی ، مخصوصاً بیرون از شهری دارم انداختم جمعه یا مرخصی گرفتم ( چند باری که رفتم یکی از شهرستان ها برای شبکه و ... ) که البته اون هم قبل از مسئولیت کارت هوشمند بوده . فقط یادمه سال پیش 17 روز اول نوروز رو نبودم ، چون مرخصی گرفتم برای عقدم با نیوشا . خب بدون استثنا ، همکارم هر سال تابستون ، توی تیر یا شهریور 15 روز برای خودش مرخصی می گیره و می ره . اما منِ بدبخت باید کارام سنگین هست ، کارای اون رو هم به دوش بکشم . اما از وقتی که کارت هوشمند تحویل من شه ، بیشترین روزی که من مرخصی داشتم 3 روز بوده ، همین !

والا این بود گفتنی که گفتم ؛ چی بگم ، بازم می گم شاید واقعاً من چون کافرم همکارم رو هم کافر می دونم ( مثل کافر همه را به کیش خود پندارد ) یا اینکه واقعاً همکارم بعضی وقت ها داره سوء استفاده می کنم ! راستی این رو هم یادم رفت بگم در مورد اون روز هائی که بابا نمیان سر کار . خب نامه دادن توی شرکت ها وقتی من می رم نامه می دم 10 دقیقه دیگه فوق فوقش طول می کشه ، اما نمی دونم همکارم که می ره پائین نزدیک به 30 دقیقه پائینه ، این یکیش . بعدی اینکه راستش نمی دونم چه جور عادتیه یا اینکه واقعاً خدا توی اون روز به همکارم نزدیک تره ( دقیقاً زمانی که بابا نیستن و نمیان سر کار و همکارم اطلاع داره ) یا اینکه توی نمازخونه پول می دن . همکارم آخ نمی دوننین چقدر هوس می کنه بره نماز بخونه و خدا رو یاد می کنه . سریع وضو می گیره و خودشو می ندازه توی نمازخونه پایانه ، دعا می خونه و باید نماز اول وقت بخونه و پشت سر روحانی نماز بخونه و ... . روز چهارشنبه هم بدون استثنا هر هفته می ره نماز می خونه چون بعدش حلقه صالحینه ! خودش به زبون خودش می گه : " فقط می رم که به من وام بدن " ! من چی بگم ؟! راستش دلم پر می شه وقتی می بینم این نزدیکی به خدا رو می بینم ! دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو ؟!

پاورقی : پست های قبلی من رو هم بخونین ، بخش گلایه و سال 93 رو ؛ به خدا از حق هم نوشتم ...

خوابم گرفته ...

می دونین دست خودم نیست ، دیشب تا ساعتای نزدیک به 03:00 داشتیم با نیوشا SMS بازی می کردیم دیگه نتونستم درست و حسابی بخوابم ، یه مقداری خوابم گرفته اما شکر خدا خوبم و به موقع حتی زودتر همکارم رسیدم امروز سر کار ! وقتی اومده می گه که : " توی پمپ بنزین بودم و دیر شد ، آخه دیدم روز 13 خیلی ممکنه پمپ بنزین شلوغ باشه واسه همین الان رفتم بنزین زدم که خیالم راحت باشه " . راستش رو بخواین درستم هست ، روز 13 فروردین بخوای بری بیرون از شهر ، خیلی دردسر باید بکشی . اما خب من یه مقداری خوابم گرفته ، صبحم که داشتم رفتم بدرقه بابا و مامان ( آخه داشتن می رفتن شهرستانای اطراف واسه دکتر طب سنتی ) ، در کل تمام شب رو جای خوابیدن بیدار بودم ...

نمی دونم چی بگم ولی دوست دارم امروز زورتر تموم بشه و برم خونه استراحت کنم ، آخه اصن حس و حال کار ندارم ( با اینکه سرم شلوغ نیستا ) ، حالم یه جورائی سر جاش نیست ! راستش به خاطر اینه که من اصولاً وقتی با همکارم تنهام احساس راحتی نمی کنم ! اصن دوست ندارم تنها باشم ، از اول صبحی هم که اومدم ، راستشو بخواین اون دفتر ( دفتر کار خودم ) نشستم و دارم سیستمم رو بررسیش می کنم و درستش می کنم ! آره این اینجوریاس ...

همین الان یه ارباب رجوع واسم اومده ، برای ثبت نام کارت هوشمند که باید برم کارشو راه بندازم ؛ چیز خاصی هم برای گفتن من نمونده ، همه چیزائی رو که باید می گفتم ، گفتم ! فقط الان من دارم وب نویسی می کنم و همکارم داره بازی می کنه پشت سیستم ...

پاورقی : همین الان ، رئیس جدید انجمن اومد اینجا و من باید برم اون طرف ( یعنی بازم اتاق خودم ) ...

یک سال ( من و نیوشا )

یک سال از عمرمان گذشت ، پیران به پایان این دنیا نزدیک تر ، میان سالان ، به پیری نزدیکتر ،جوانان به میانسالی ، نوجوانان به جوانی ، کودکان به نوجوانی ، و نوزادان به کودکی ؛ چه سیر اجتناب ناپذیر ولی تلخ و زیبائی ؛ هر چه هست می گذرد جز کسی که بوده ، هست و خواهد بود ! گذشته ، حال و آینده اوست ، دیده ، ندیده ، پنهان ، آشکار ، اول ، آخر و ... اوست . می توان گفت ، سپاس از تو پروردگارا که سالی بر ما گذشت ، چه شادی و چه غم ، گذشت ! پروردگارا از تو سپاس که هر چه بود گذشت و سالی نو آغاز شد . امیدوارم سالی باشد خالی از غم ، خالی از غصه و تلخی ...

از جملات ادبی که ناخداگاه به ذهن من رسید بگذریم ، باید شروع کنم به گفتن سخن از زبان خودم ؛ حالا چه خوب یا بد ، چه شیرین چه تلخ باید گفت که یک سال رو گذروندم ، یه سال بزرگتر شدم ، یه سال پیرتر ، یه سال به زندگی که تمام بشه نزدیکتر . اما ، باید بهتون بگم من یک سال شیرین و دوست داشتنی رو تجربه کردم ، یک سال رو که کنار همسرم ، از همون اوایل سال که زیبا شروع شد برای من ( با عشق ) به انتها رسوندم و سالی تازه و نو رو شروع کردیم باهم ...

چقدر شیرینه وقتی بدونی کسی رو داری کنار خودت که باهات هست ، شاده ، می شناسیش ، دوسش داری ، عاشقشی و هر کاری می کنی برای شادی و راحتی و آسایش اونه ! آخ که چقدر شیرینه وقتی کنار نیوشا روز ها و شب و شب ها رو روز می کنم ! می خندیم ، گریه می کنیم و شادیم و خوشحال ، یا ناراحت و گریان ... مهم اینه باهمیم ...

راستش رو بخواین ، بله ... راستش رو بخواین سالگرد عقد من و نیوشا یه جوری گذشت ( یه جور خاص ) که راستش رو بخواین اینقدرشو بسنده می کنم و می گم که : " با نیوشای عزیزم رفتیم یه رستوران توپ ( به همراه خواهرم که خب ، چون دوست داشت سالگرد ازدواجمون رو با من یا داداشم باشه - راستش رو بخواین ، همش از داداشم و خانومش خواهش کرد ببرنش بهش بستنی بدن ، اما بهش محل ندادن ! نیوشا که متوجه این قضیه شد ، بهش گفت که ما می بریمش و این شد که خواهرم هم همراه ما بود - رفتیم رستوران ) ؛ یه جورائی اون شب توی رستوران برای نیوشای گلم به یادموندنی شد چون وقتی رفتیم اونجا من هماهنگ کرده بودم ، یه آهنگ زیبا رو واسمون گذاشتن و نیوشای گلم با شنیدن این آهنگ از خود بی خود شد و شروع کرد به گریه کردن ! یه نیم ساعتی فک کنم گریه می کرد اما خب بالاخره تموم شد ( توی بغل خودم ) و شروع کردیم به میل کردن خوراکمون . این بود قضیه ، اما چرا حالا می گم خاص ، چون اون آهنگی که پخش شد یه آهنگ خاص بود ... " ! بلی ، این بود داستان 3 فروردین ماه 1393 اولین سالرد ازدواج من و نیوشای عزیزم که خواهرم مینا هم باهامون سهیم شد ...

الان من تعطیلاتم تموم شده و اومدم سر کار ؛ حقیقتش هم تا ساعتای 5 صبح بیدار بودم به امید اینکه شاید نیام سر کار ولی مگر با وجود رئیسی سختگیر داشتن ، می شه نیومد ؟! کاش می شد نیاما ، خیلی خوابم میومد صبح ( البته زیاد خوابم نمی اومد ، کلشو بیدار بودم ) اما در کل ... چی می شه کرد دیگه ...

دوستای گلم ، امیدوارم سالی رو پر از شادی و خوشحالی و خوشبختی رو آغاز کرده باشین ؛ از سلامتی و خوشبختی برخوردار و سالی رو همیشه بدون دغدغه و شادی رو بگذرونین ! سال نوتون مبارک ...

پاورقی : دوستای گلم ، واسه من و نیوشا هم دعا کنین ، توی این سال جدید عاشقتر از قبل باشیم ...

نمی ذارن ...

بعضی وقت ها آدم تصمیم می گیره خوب باشه ، با کسی کل کل نکنه ، آدمی باشه که به فکر بقیه است ، غم و دلخوری بین اونو کسائی دیگه نباشه ... اما مگه می ذارن ؟! می ذارن 1 روز ، 2 روز ، اصن 100 روز خوب باشه ؟! نه وجداناً می ذارن ؟! نمی ذارن دیگه ! خب تو هم دیگه مجبور می شی این خوب بودن رو بذاری کنار و باز هم بشی همون آدم سابق ، زور نیست ؟! وقتی داری جون می کشی از آدم قبلی که بودی دست بکشی و بذاریش کنار برای اینکه می خوای خوب باشی ، برای اینکه هیچ دلخوری بین تو و بقیه نباشه و محبت بین تو و بقیه باشه ولی ...

امروز اومدم می بینم یه ارباب رجوع توی دفتر نشسته ، فرقی نمی کرد چه کاری داشت ولی همکارم نگهش داشته بود تا من برسم و کارش رو انجام بدم ! یعنی حتی ازش نپرسیده بود چیکار داره و چون نام منو آورده بود باید اونجا می موند تا من بیام و کارش رو انجام بدم . به دل نگرفتم ، اما احساس می کنم اون قضیه ای که مقصرش معلوم شد ( قضاوت با شما که من مقصرم یا همکارم ) و عذرخواهی من هنوز از دل همکارم بیرون نرفته ( به درک ) ، من وظیفه ام رو انجام دادم و سعی کردم خوب باشم ، هنوز کارای اون رو هم بعضیاشو انجام می دم تا اینکه مقدار کارائی که داره کمتر بشه ( بیشتر بار بشه روی دوش من ) . چی بگم والا ؟ باید چیکار کنم ! یه صحبتی هست از کوروش کبیر که می گه :

  • دیگران را ببخش ؛ به به خاطر اینکه آن ها لایق بخشیدنت هستند ، بلکه تو سزاوار آرامشی !

آره واقعیت این بود که براتون نوشتم ، حالا قضاوت با شما درباره من ! همکارم داره اینطوری برخورد می کنه ، هنوز اینم نگفتم که خودش کاراشو می ندازه روی دوش من ، ولی اگه من نباشم کارائی که ممکنه و از دستش بر بیاد رو هم وایمیسته تا من بیام ...

پاورقی : حقیقته متاسفانه ولی چی بگم ؟!

از امروز نه فردا ...

از امروز تصمیم گرفتم خوب باشم ، رفتار کردارم متفاوت باشه ! تلاش می کنم کسی باشم که به بقیه کمک می کنه ، دست کسی که محتاجه رو بگیره ، بار روی دوش کسی نباشه ، با بقیه به خوبی و درستی صحبت کنه ، کسی ازش دلگیر نباشه و ... . آره دوست دارم از امروز اینطوری آدمی باشم که به بقیه کمک کنه و دوای دردشون باشه نه درد اضافه به درد هاشون . با خودم توی یکی از این مراجع که کار داشتم برخورد بدی باهام داشتن که متاسفانه من وقتی فهمیدم که چقدر بده وقتی من هم با کسی مث همونائی که باهام برخورد بدی داشتن ، برخورد با ارباب رجوعم داشته باشه ، خیلی سخت و اذیت کننده است واسشون . از امروز تصمیم گرفتم خوشرو ، با خنده ، خوش برخورد با ارباب رجوع هام برخورد کنم تا اینکه از اینکه پیش من میان ناراحت نباشن و افتخار کنن از نحوه برخوردم باهاشون . آره باید اینطوری باشم ...

راستش رو بخواین از کارای رابطه ای اصن خوشم نمیاد ( اشتباهه این روش فکر ، آخه خودمم وقتی کارم جائی گیر می کنه دنبال یه پارتی یا رابطه ای می گردم که کارم انجام بشه ) ، اشتباهه خب ! چه خودم چه کسی دیگه ، اما چی بگم که بعضی وقت ها آدم مجبور می شه که اینطوری رفتار کنه و کارا رو رابطه ای راه بندازه ! این بده ، بد ، بد ، بد . در حق بقیه جفاست ...

سعی می کنم این هفته آخری تا تعطیلی نوروزی و جشن تحویل سال خودمو بکشونم و کارامو تموم کنم که چیزی برای آخرای سال نمونه که مجبور بشم انجامش بدم . از همین الان باید شرع کنم ، مثلاً فیش های دریافتی ، کارت های هوشمند امحائی و ...

از روز پنجشنبه سایت انجام کار های کارت هوشمند خرابه و تا همین الان هم ادامه داشته ! به خدا نمی دونم پاسخ این راننده هائی رو که میان اینجا و از روز پنجشنبه سر می زنن اینجا چی بگم بهشون . چی بگم شما بگین ...

پاورقی : از همین الان می خوام دنبال کارای آخر سال رو بگیرم که روز آخر چیزی واسم نمونه ...

یه کارائی ...

راستش رو بخواین با این حساب که دارم می بینم ، نیوشا زحمت کشیده جریان شب زادروزش رو واستون نوشته و خوب و مفصل راجع بهش می دونین ؛ خب اینم یه حرکت جانانه بود واسه نیوشا که اونجا یهوئی شُکه بشه و نتونه هیچی بگه ! خوبیش به همین بود ، باور نمی کنین ، وقتی نیوشا کاملاً از جشن زادروزش نا امید شده یهوئی یه کاری کردیم با خانوادم که کاملاً شُکه شده بود ! راستش رو بخواین برای اینکه پیاز داغش رو زیاد کنم یه ذره خودمو عصبی و اینا نشون دادم تا بتونم خوب فکرشو منحرف کنم برای اینکه بتونم یه شگفتی خوبی داشته باشه . فقط یه اتفاقی که افتاد این بود که متاسفانه من مشکل داشتم برای اینکه دقیقاً ساعت 00:00 روز 11 اسفند بهش SMS شاد باش زادروزش رو ندادم ، فقط همین . از نیوشای عزیزم به همین خاطر پوزش بسیار زیاد می خوام ...

دو هفته قبل رو با اجازتون چهارشنبه رو من در مأموریت به سر بردم ، پنجشنبه رو هم با اجازتون استراحت کردم و سر کار نیومدم و گرفتم خوابیدم ( البته + عصبانی شدن رئیسمون ) ! دیگه شد یه جورائی 3 روز سر کار نرفتن ، حالا جالبیش اینه دقیقاً همون چند روزم که من نبودم ، کارام افتاده روی دوش همکارم ، بنده خدا فک کنم یه جورائی زائ...ه . آها ...

امروز با اجازتون می خواستم برم یه شهر دیگه مأموریتی ولی خب فاصله اش زیاد نیست به اندازه نیم ساعته ؛ امروز البته قرار بود با ماشین خودم برم اما خب امروز نرفتم می خوام بندازم برای فردا که شلوغ خواهد بود سر ظهر اونوقت من نیستم ! البته پنجشنه رو میام سر کار ، چون فاصله زیاد نیست و خستگی راهی هم در کار نیست ( بهانه ) !

این روزا نمی دونم چرا ولی چون آخرای سال و نزدیک عید شده ، یه جورائی تا آخرین ثانیه سر کار وایسادن اذیتم می کنم واسه همین سریع در اولین فرصت جیم می کنم . حالا به بهانه های مختلف خدائی ، چی بگم که باور کنین ! مثلاً دیروز با استفاده از ترفند تلفن رفتم اداره کل ، تا ساعت 13:30 هم طول کشید ولی از دفتر کارم فرار کرده بودم ! با همراه خودم زنگ زدم دفتر و مثلاً با یکی از مسئولین اداره صحبت می کردم و بعد رفتم هم اونجا ، کارامم انجام دادم ولی خب نمی خواستم دفتر کارم وایستم و پاسخ ارباب رجوع بدم . نمی دونم چرا ولی مدتیه اینطوری شدم ( البته بیشتر وقت ها ) ...

امروز رفتم و قسط وام ازدواجم رو پرداخت کردم ؛ البته رفتم زودتر ساعت 11:16 برای اینکه برم واسه مأموریت اما خب چون ماشینم بنزین نداشت و حال هم نداشتم ، دوباره برگشتم سر کار تا ایشالله فردا ماشین رو چک کنم و بعد برم توی جاده !

پاورقی : ببخشید ، من همین الان واسم ارباب رجوع اومد باید برم ...

فردا و آغاز هفته ...

نمی دونم چرا ولی برای اولین بار دلم برای اینکه برم سر کار خیلی تنگ شده ؛ نمی دونم چرا ولی احساس دلتنگی خاصی دارم . می خوام برم تا ببینم اوضاع چطوریه سر کار و توی دفترم ، آخه چشمتون روز بد نبینه من بعد از اینکه از مأموریت برگشتم اینقدر خسته بودم و اصن استراحت نکردم ، تصمیم گرفتم پنجشنبه رو سر کار نرم . اما وای خدا ، نمی دونین اصن نگذاشتن یه لحظه چشمام روی هم بشه از بس زنگ زدن و توی اعصاب من بیچاره فاتحه خوندن ! خب بابا من مونده بودم خونه تا استراحت کنم واسه اینکه خستگی سفر از تنم در بیاد اما انگاری وقتی من مرخصی دارم یا می خوام استراحت کنم و خوابم ، خواب و استراحت به من حروم می شه ! ای بابا ...

من وقتی پنجشنبه رو نرفتم سر کار ، بابا صبح تماس گرفتن که پرینتر دفتر کارت هوشمند از دیروز کار نمی کنه ( چهارشنبه که توی مأموریت بودم تماس گرفتن و بهم گفتن منم راهنمائیشون کردم اما مث اینکه نتونسته بودن درست کنن ) ! وقتی ازشون پرسیدم که چی شده و چه خطائی می ده و اینا هیچی نگفتن بهم والا ، واسه همین مَنگ و خُل مونده بودم که چی شده ! بابام واسه اینکه همکارم بیشتر راهنمائیم کنه گوشی رو دادن بهش اما باور می کنین حرفای بابام رو بیشتر متوجه شدم تا همکارم که زده بود پوکونده بود سیستم رو . هیچی وقتی دیدم با راهنمائی اینا نمی تونم درسش کنم فهمیدم همکارم گند زده توی سیستم که خودم فقط باید درستش کنم . راستش می خواستم از اینکه تعطیلیم رو خراب باید بکنم و برم سر کار ناراحت بودم که فهمیدم بهتره یه لحظه با Team Viewer وصل بشم به سیستم دفتر کارم و ببینم اگر احتیاج بود که برم بعدش برم . آخه اینطور چیزا که پیش میاد ، بیشتر به خاطر گند زدن همکارم به سیستم پیش میاد . وقتی وصل شدم به سیستم و بررسیش کردم ، دیدم همکارم رفته جای اینکه پرینتری رو که سیستمش شناخته و باهاش متصله رو باهاش پرینت بگیره ، رفته بود یکی از پرینتر های ناشناخته سیستم رو انتخاب کرده بود و نزدیک به 20 صفحه رو توی انتظار گذاشته بود که پرینت بگیره . جاتون خالی با اعصاب خراب ، به همه زمین و زمان دارم فحش می دم ، با همون اوضاع مجبور بودم کار یه بنده خدا ارباب رجوع رو هم از توی خونه انجام بدم و بفرستمش بره و این کارو کردم ! این از پنجشنبه ما ...

  • خدایا هیچوقت ، هیچوقت سایه بابا و مامانمون رو از سرمون کم نکن ؛ ما رو یتیم نکن که همگیمون از ریشه کنده می شیم و دیگه نمی تونیم سر پا بشیم ! می دونم یه حقیقت تلخه که یه روزی باید مث بابا بزرگ و مامان بزرگامون با پدر و مادرمون هم خداحافظی کنیم اما خدای من ازت خواهش می کنم بذار تا وقتی همگیمون سر و سامون بگیریم ، همه خواهر برادرام ایشالله به امید خدا بزرگ بشن ... خدایا به خواهر کوچولوم مبینا رحم کن ... خدایا ازت خواهش می کنم سایشون رو از سرمون کم نکن ! خدایا ازت ممنونم ... عاشقتم خدا ممنونم لطفت رو شامل حالمون کنی ...

امشب همسر گلم ، نازنینم ، فرشته دوست داشتنیم ، خوشگلم ، نیوشای من اومد پیشم ( دیشب هم من اونجا بودم ، اما بگین با کی ، با مبینا خواهر شیطونم ) ! شب با اجازتون شام ، مامان پیتزا خونگی دست پخت محشر خودشون رو درست کرده بودن واسه همین منم به نیوشا گفتم بیاد خونمون ، اونم بیچاره با اینکه شاید خسته بود قبول کرد و اومد . راستش امشب یه مقداری ناراحت بودم ، آخه بحث خریدن وسایل خونه ، مقدار پول پس انداز و ... شد ، منم یه جورائی به 10 میلیون تومان که داداشم پس انداز داره حسودی کردم ( با اینکه نزدیک 1 میلیون تومان حقوق می گیرم نمی تونم پس انداز کنم ) ، راستش توی فکر رفتم که چطوری وسایل خونمون رو بخرم ، مجلس بگیرم و دوستم نداشتم وسایلم از کسی پائین تر باشه ! کلی توی فکر فرو رفتم ، نیوشا همش می گفت بیخیال و ... اما یه دفعه یاد یه چیزی افتادم ! اینکه من با نام و توکل و اعتماد به خدا پا پیش گذاشتم و اون موقع داشتم با بی اعتمادی نسبت به خدا صحبت می کردم . یهوئی لبخند روی لبم اومد و به نیوشا گفتم ، همون کسی که از اول هوامونو داشته ، مراقبمون بوده ریال روزیمون رو رسونده ، از این به بعدشم به امید خودش می رسونه ! بعدش با اجازتون رفتم حموم و خودمو شیک و خوشگل کردم به خاطر نیوشا و اومدم بیرون . شام رو باهم خوردیم ، میوه خوردیم و رفتیم که نیوشا رو برسونم خونشون .

دم خونه نیوشا اینا بودیم ، نیوشا شکلات مورد علاقه من رو توی دست چپش گذاشت و گفت تونستی بازش کن ! منم راستش باز هزار زور و زحمت تونستم بازش کنم اما احساس می کنم نیوشای من یه ذره دردش اومد ! آخه من چیکا کنم ، خودش گفت آخه که من باز کردمش ... اوم من چیکا کنم ؟! عجبا ...

خب با اجازتون من برم بخوابم که فردا احتمالاً ساعت 07:30 باید بریم از خونه بیرون آخه ، فردا اینطور که از بابا شنیدم باید بریم اداره کل تا یه مقدار برگه ( احتمالاً رأی کمیسیون ماده 11 ) رو امضاء کنن . من برم دیگه ...

پاورقی : مراقب خودتون باشین ؛ عاشق بشین و عشقتون رو با هیچی توی دنیا عوض کنین ...

مأموریت ...

اوخی ، بالاخره بعد مدت زمان طولانی که نبودم اومدم یه پست بدم ( حالا نمی دونم بلند بالا یا نه ) ، اما خب در کل باز اومدم که بنویسم . دلم واسه نوشتن تنگ شده بود ! البته اینجا ننوشتمولی هزار جای دیگه نوشتم ، از برگه هایثبت نام تا فرم های کارت هوشمند و 100 تا نام و نام خانوادگی برای نوشتن معرفی و این چیزا . می دونین این مدت سرم شلوغ شده بود ، آخه از یه طرف دارن شرکت های شهرستان مجهز می شن به Server های فروش بلیط اینترنتی از طرف دیگه هم سیستم های نمایندگی شرکت ها که مشکل دارن و باید درستشون می کردم و از طرف دیگه دفتر کارم و کارت هوشمند ! اینا درگیری های من بودن خب ...

راستش فردا دارم می رم مأموریت ، گفتم که شرکت های شهرستان Server خریدن و من باید برای نصبش حتماً خودم برم شهرستان تا خدائی نکرده مشکلی برای نرم افزار ها و سیستم ها پیش نیاد . نمی دونم بتونم از اینا حق مأموریت خودم رو بگیرم یا اینکه باید بنویسم به پای انجمن . البته یه مقدار از هزینه ای که قراره شرکت برای تاکسی دربستی که می گیرم رو بده و این باعث می شه ، از اون هزینه ( چون راننده دوست خودمه ) یه مقداریشم برای من درآمد محاسبه می شه ! اینم یه جورشه دیگه ...

برای خودروم رفتم یه کنسولی فابریک از تهران سفارش کردم ؛ راستش کنسولی ماشین دربش شکسته و درست نشد ، واسه همین تصمیم گرفتم یکی جدید بگیرم . از این به بعد می خوام ماهی یه بار سعی کنم به خودرو برسم و خوشگلش کنم . دوست دارم خودرو عروسمون هم همین باشه ( آخه اولین وسیله ای هست که خودم خریدم و مال خود خودمونه ) ! آره دیگه ...

  • چشمک یه وبلاگ ساده نیست ، یه وب با گشتن توی گوگل و پیدا کردنش نیست ؛ چشمک برای من و نیوشا یه دفتر خاطراته ، یه دفتری که از روز اول اول باهامون بود ، توش نوشتیم و خاطره سازی کردیم ! کاش می دونستین " چشمک " از هزاران هزار طلای 24 عیار هم واسمون با ارزش تره ...

از تغییراتی که توی " چشمک " دادم خوشتون اومده ؟! تغییرات طراحی و کد نویسی که توش انجام دادم ! راستش خیلی روش فکر کردم و با کد نویسی تلاش کردم خیلی تغییرش بدم . بعضی از کار هام خب به نتیجه نرسید ، اما خب تونستم یه مقداری وبلاگمونو خوشگل کنم . می شه به خودم بگم دست مریزاد ...؟!

پاورقی : دعا کنین به امید خدا به سلامتی برم و برگردم ...

خرید برای نوروز ...

با اجازتون امروز من و نیوشا باهم رفتیم بازار شهرمون ؛ رفتیم خریدای نوروز رو انجام دادیم تا دیگه نیازی برای رفتن به بازار ، تحمل شلوغی دم دمای نوروز و ... نباشه ! اما خب دیگه ، با اینکه هنوز یه تیکه جنس دیگه برای نیوشای عزیزم نگرفتیم ولی خب نزدیک به 650000ت خرج کردیم ! خدائی بازار خیلی اوضاعش خرابه و وضع اقتصادی ما هم که ... . البته ما توکلمون به خداست ، به همون خدائی که از روز اول به امیدش زندگیمون رو شروع کردیم و از اون روز داره نزدیک به 1 سال می گذره و ما به لطف خودش باهم هستیم و عاشقانه خدامون رو شکر می کنیم !

از دیروز قرار گذاشتیم امروز بریم بازار ، ساعتای 03:30 تا 04:00 اما وقتی ظهری از سر کار برگشتم خونه و با مامان مشورت کردم و گفتم : " شما نمی خواین برین بازار ؟! " و مامان گفتن : " چرا ، اما امروز نه چون واقعاً خیلی خسته ام و از صبح دارم خونه ها رو تمیز می کنم " تصمیم گرفتم امروز نریم و فردا بریم که مامان بنده خدا هم باهامون بیان ، اما وقتی حساب کردم دیدم فردا تا چهارشنبه تا ساعت 06:00 عصر کلاس داره و همینطور پنجشنبه به خاطر مرده پرست بودن بعضی از آدم های این شهر خیابونی که بازار توش هست شلوغ می شه طوری که حتی یه میلیمتر نمی تونی تا نیم ساعت تکون بخوری تصمیم گرفتم امروز با نیوشا با هم بریم و با مامان هم یه روز بریم . خود مامان هم گفتن : " شما دو تا برین ؛ حتماً نباید منم باهاتون بیام " اما من  گفتم : " من دوست دارم باهم بریم شما هم باشین ، پس یه روز دیگه باهم می ریم " . بله ، اینطوری شد که ما باهم رفتیم بازار واسه خرید ...

ماشین زیاد بنزین نداشت ولی خب می دونستم که ما رو می رسونه به راحتی و اذیت نمی کنه ( اما الان چراغش روشنه و می ترسم که فردا من رو تو راه بذاره ، آخه فردا سر رسید قسط های وام ازدواجمونه ) ! راه افتادیم به سمت خیابون انقلاب ، اما شاید باورتون نشه ولی تا رسیدیم نیم ساعت طول کشید . چون به خاطر توزیع سبد کالا ، همه مردم توی صف بودن و منم که وقتی ترافیک باشه می شم دقیقاً یه آدم بی اعصاب . هیچی هر جور بود با خنده ها و شوخی هامون با نیوشا سعی کردیم حواسمونو از ترافیک پرت کنیم و جای پارک پیدا کنیم ولی مگه جای پارک پیدا می شد ؟! حتی نتونستیم بریم اون پارکینگ طبقاتی که توی خیابون انقلابه ! هیچی ، از مجبوری رفتم میدان امام و یه دور زدم و دوباره برگشتم خیابون انقلاب ، رفتیم کوچه بعدی بانک ملّی و ماشین رو توی میدونی اون تَه تَه های کوچه پارک کردم و با نیوشا پیاده رفتیم به سمت بازار . از خیابون با هزار ترس و لرز رد شدیم ( چون نیوشای گلم ، یه تصادف تو خیابون با موتور داشته واسه همین از خیابون و وسیله نقلیه می ترسه ، منم به خاطر ترس اون خیلی اذیت می شم و باید مراقبش باشم ) و وارد بازار شدیم . اول از همه رفتیم دنبال تنگ کردن حلقه ازدواج نیوشا ، چون واسه دستش کمی بزرگ بود . آدرسشو بلد نبودیم واسه همین از یه طلا فروشی سوال کردیم و پیداش کردیم . حلقه رو که دادیم گفتیم : " یه 10 دقیقه دیگه میایم دنبالش ، بریم توی پاساژ وسیله بخریم " . اومدیم از طلا سازی بیرون و رفتیم پاساژ که کمی در ورودیش اونور تر از طلا سازیه بود . رفتیم طبقه بالای پاساژ که آبجیم عاطی آدرس داده بود به نیوشا که از اونجا کوله پشتی بخره ، اما نتونستیم اون مغازه رو پیدا کنیم اول اما وقتی پیداش کردیم متاسفانه بسته بود واسه همین رفتیم دنبال حلقمون که من یه لباس فروشی زنانه دیدم . رو کردم به نیوشا و بهش گفتم : " عزیزم ، من نرم واسه ولنتاین واست هدیه بگیرم ، بیا الان بریم یه لباس واسه خودت انتخاب کن ، هدیه از طرف من برای ولنتاین " . نیوشا هم قبول کرد و رفتیم توی مغازه و واسش به بلوز شیک و خوشگل انتخاب کردیم و نیوشا هم خیلی خوشش اومد . از قضا چشمم افتاد به یه سری کُت مردانه مخملی شیک مشکی و قهوه ای . به نیوشا گفتم : " کُت بگیرم ؟! اینا شیکه ! " ، نیوشا هم قبول کرد . راستش کُت ها خیلی خوشگل بودن اما متاسفانه به خاطر چهارشونه بودن من ، کت هاش واسه من تنگ بود ، هیچی کارت خوان که توی مغازه اش نبود ، رفتم با فروشنده یه چند تا مغازه اونور تر و از کارت خوان اون پول رو کشیدم و برگشتیم مغازه و با نیوشا رفتیم برای گرفتن حلقه نیوشا . نا امید از گرفتن کُت ، پشیمون شدم که کت بگیرم ، رفتیم و نیوشا حلقشو گرفت ، اندازه اندازه دستش . دیگه از دستش نمی افتاد و خیالش راحت شده بود . راه افتادیم که بریم واسه نیوشا پارچه مانتوئی بخیرم . چند تا مغازه سر زدیم ، تا رسیدیم به یه مغازه که یه پیرمرد پیرزن مهربون توش بودن . پارچمون رو انتخاب کردیم ، اما چون نمی دونستیم چقد ، نیوشا زنگ زد به خاله لیلا و ازشون پرسید . همونجا بود که منم تصمیم گرفتم از همون پارچه بیشتر واسه خودمم بگیرم که پیراهنش کنم . 3.5 متر پارچه قشنگ مشکی گرفتیم و راه افتادیم به سمت مغازه ای که من همیشه ازش لباس می گرفتم ، چون اون تنها مغازه ای بود که اندازه من شلوار جین و پیراهن با طرح های دلخواه من میاورد . بین راه نیوشا رفت به یه عطاری و ازش عرق یونجه گرفت ( آخرشم نفهمیدم واسه چی ) ، توی همون مسیر منم چشمم خورد به کلاه های پهلوی . راستش با نیوشا تصمیم گرفتیم که واسه من کلاه پهلوی بخره و امروز رفتیم دنبالش . راستش خوب بود اما گفتم : " من روم نمی شه بپرسم ، بریم از دوستم بپرسم که بهترشو کجا دارن بریم ازش بخریم " ، واسه همین راه افتادیم به سمت مغازه دوست من ( همونی که گفتم لباسای اندازه من میاره ) ! وقتی رسیدیم مغازه اش ، دیدم خودش نیست واسه همین کمی ناراحت شدم ولی خب مث همیشه رفتم سراغ دیدن شلوار های جینش . یه طرح آورد زیاد خوشم نیومد چون من از شلوار های جین کمر باریک خوشم میاد ، واسه همین برام شلوار جین راسته آورد . رنگش آبی تیره و شیک مث همون طرحی که من دوست داشتم با خط های کوچیک کرمی رنگ جلوی لباس ( اونم کوچیک ، در صورتی که نیوشا خوشش نیومد ولی من این طرح رو دوست داشتم ) . رفتم توی اتاق پروش کردم ، به نیوشا اشاره کردم که بیاد ببینه و اونم تائید کرد که قشنگه و منم دادمش که واسم بذاره توی نایلون که ببریم . توی این فاصله نیوشا رفت سراغ کُت های کتان ولی متاسفانه فهمیدیم کُت های کتان هم سایز من نیست ، منم باز پشیمون شدم و ناراحت چون انگاری قسمت نبود امسال کت خوشگل بپوشم . راستش وقتی چشمم به کُت های مخملی این مغازه افتاد ، گفتم شاید اندازه ها مث هم نباشه و اگه اون طرح تنم نشد شاید این بشه واسه همین اشاره کردم که کُت مخمل رو واسم صاحب مغازه بیاره ، وقتی آورد و من می خواستم تنم کنم که باز ... دیدم این دفعه تنم شد ( در کمال ناباوری ) . من و نیوشا خیلی خوشحال شدیم ، واسه همین کُت رو هم سریع انتخاب کردیم و همه لباسا رو حساب کردیم اومدیم بیرون که بریم دنبال کوله پشتی واسه نیوشا . رفتیم چندین مغازه اونور تر از بازار سرپوش که یه مغازه دیدم کوله پشتی داره . کوله پشتی های قشنگی داشت . با مشورت نیوشا و من ، یه کوله رو گفتیم بیاره ، پسندش کردیم اما گفتیم بریم چند تا مغازه اونور تر اگر بهتر اینو پیدا نکردیم بر می گردیم همینو می بریم . وقتی می خواستیم بریم چشمم خورد به کلاه های پهلوی که دنبالش بودم . یکیش رو سرم کردم ، نیوشا خوشش اومد و بهم گفت : " خیلی بهت میاد ، اما این راه راهه و من دنبال ساده می گردم " واسه همین گفتیم می ریم دنبال کلاه می گردیم شاید بهترش پیدا شد . از مغازه اومدیم بیرون ، راه افتادیم دست توی دست هم به سمت اول بازار که من توی یه مغازه یه مشت کلاه پهلوی خوشگل دیدم . از مغازه رد شدیم و نتونستیم مغازه ای رو که نیوشا دنبال کوله پشتی می گشت پیدا کنیم واسه همین برگشتیم . من همون جائی که کلاه پهلوی دیدم وایسادم ، واسه اینکه نیوشا بتونه دنبال آینه جیبیش بگرده و بخره که متاسفانه نداشت ، منم بتونم کلاه پهلوی رو ببینم و اگر شیک بود بخرم . کلاهی که دیدم خیلی قشنگ بود و نیوشا هم خیلی ازش خوشش اومده بود واسه همین برداشتمش . نیوشا این وسط به اودکلن خوش بو دید ( اسمش دقیق یادم نمونده ) انتخابش کرد و اون رو هم خریدیم و رفتیم به سمت مغازه ای که کوله پشتی داشت . رفتیم و کوله پشتی دیگه ای رو که مد نظر نیوشا بود انتخاب کردیم ، خریدیم و راه افتادیم به سمت ماشین . تا وقتی می خواستیم خودمونو برسونیم به ماشین همه مردم به من زن زلیل نگاه می کردن که چقدر وسایل دستمه و همشو دارم به تنهائی می برم ، نمی دونستن که بیشترش مال خودمه و مال نیوشا نیست . تموم راه هم داشتیم به همین قضیه من و نیوشا می خندیدیم ...

اینم از قسمت بازار داستانمون اما به اونجا رسید که ، رسیدیم به ماشین و راه افتادیم ، یهوئی نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم توی خیابون طالقانی وایسیم و بریم واسه معاینه چشم نیوشا و همینطور خریدن یه عینک آفتابی خوشگل واسه نیوشا . رفتیم توی مغازه ، عینکی که بتونه به صورت زیبای نیوشا بیاد پیدا نکردیم ، نزدیک به 100 تا عینک رو امتحان کردیم اما همشون بزرگ بود ولی در آخر یه عینک خوشگل Police من انتخاب کردم و نیوشا هم ازش خوشش اومد و همون رو برداشت و منتظر شدیم واسه معاینه چشم . اون دختره که داشت واسمون عینک ها رو میاورد ، دیگه خودمونی شده بود و همش می خندید ، عصبانی هم شده بود از دستمون چون توی مغازه شلوغ هم بود ، منم که همش هی صداش می کردم که فلان عینک رو بیار یا فلان رو بیار اما هیچی نمی گفت . ولی خیلی نگاهم می کرد ، منم خیلی عصبانی شده بودم نیوشا هم ( آخه من هر وقت خوشتیپ می کنم نیوشا بر می گرده به من می گه : " تنهائی نمی ذارم بری بیرون ، می دزدنت " ) ! نوبت معاینه چشم نیوشا رسید ، معاینه شد و قراره عینک طبی نیوشا ( با همون فریم قبلی و شیشه های جدید ) فردا آماده بشه که خودش گفت می رم می گیرم . راستی یادم رفت بگم ، من از دختره ، چون خیلی لوس بازی در میاورد ، یه دستمال عینک به همراه یه اسپری تمیز کننده شیشه های عینک رایگان گرفتم ! همه چیزا رو حساب کردیم و سوار ماشین شدم و رفتیم خونه خالم که پارچه ها رو بدیم خاله لیلا واسه دوخت پیراهن و مانتو و برگشتیم به سمت خونه نیوشا ...

توی راه وایسادیم و به دستور پدر محترم بنده ، نیوشا زحمت کشید و واسه مبینا شیر خرید . راستش اینو یادم رفت بگم که ، خالم ذرت تف داده درست کرده بودن ، نیوشا هم برای من آورد و باهم خوردیم وقتی تازه رفته بود دنبالش که بریم بازار . خیلی هوس کردم ، واسه همین گفتم ذرت هم بگیره تا برم خونه واسه خودم درست کنم و بخورم . بیچاره نیوشا هم به حرفم گوش کرد و اینا رو گرفت و رفتیم خونشون و با کلی دلتنگی پیاده شد ...

  • من بهترین همسر دنیا رو دارم ؛ کسی که وقتی می خواد حتی یه قرون خرج خودش بکنه ازم اجازه می گیره ، در صورتی که حقشه و وظیفه منه هر چی که می خواد در اختیارش بگذارم و واسش بخرم . شاید بعضی وقت ها چیزی رو که دوس داره نخره ، چون نمی خواد خرج الکی بکنه . راستش رو بخواین ، من شک دارم به اینکه می گن : " خانوما خیلی ولخرج هستن " آخه من که همسرم خیلی حواسش به دخل و خرجش هست ...

امروز بهمون خیلی خوش گذشت ، همیشه با هم بودن بهمون خوش می گذره ( چشم حسود کور ایشالله ) . راستی یادم رفت ، باید واسه نیوشا شلوار جین و آینه جیبی بخرم . خوب شد یادم افتاد ، باشه ایشالله هر وقت وقت شد می ریم می خریم دیگه ...

پاورقی : اینم از داستان امروز ما ؛ چه خوش گذشت بهمون ، امیدوارم به شماها هم خوش بگذره ...

این روزا ...

درگیریم ؛ داریم کم کم آماده می شیم واسه اینکه وسایل خونه بخریم ، کارای مجلسمونو بکنیم و سریع بار و بندیلمونو ببندیمو بریم سر خونه زندگی خودمون به امید خدا . هر کدوممون هم یه جوری درگیر خودمونیم ولی همدیگه رو تنها نمی ذاریم هیچوقت ، اینو نه یادتون بره نه اینکه ما یادمون می ره که نباید تنها بمونیم ! حواسمون به خودمون هست ...

امروز روز اول هفته است و روحیه شادی دارم ؛ نمی دونم اما برعکس بقیه هفته ها خیلی شنگول و راحتم ! مشکلی ندارم ، اعصابم الکی خورد نیست ، خیلی هم شادم . تازه الان می خوام بپرم سر پرونده های خودم و همگیشون یا بخشیشون رو سریع مرتب کنم که وقتی کسی میاد اینجا مشکلی برای پیدا کردن پرونده اش نداشته باشم ...

امروز اولین روز دانشگاه نیوشاست بعد از تعطیلات و شروع ترم جدید ؛ راستش نمی دونم چه احساسی داشت ولی امروز تا فک کنم 15 دقیقه دیگه کلاس داره و باز می ره تا روز بعد ! فقط دوشنبه هاش خیلی شلوغ و بهم ریخته است ، یعنی از صبح دوشنبه تا شبش کلاس داره همش ! مشکل اینجاست ، دقیقاً نه ؟!

پاورقی : خب با اجازتون من برم سراغ پرونده هام ...

اتفاقای امروز ...

امروز صبح متوجه شدم مث اینکه پدر همکارم حالشون بد شده ( خبر رسیده سکته کرده پیرمرد ) ، شب همکارم برتشون بیمارستان و امروز سر کار نیومده بنده خدا ! ناراحت شدم ، حقیقتاً غم بیمار داشتن خیلی بده ! امیدوارم خدا بهشون بهبود ببخشه و از بستر بیماری بلند بشن .

خبر خاصی امروز نبود ، نه شلوغ بود نه چیز دیگه فقط من روی سیستم دفترم بازی GTA 4 رو نصب کردم مجدداً بیشترین مراحلش رو رفتم و تمومش کردم ونده چند تا مرحله دیگه که اصن بازی نمی ده که من حلش کنم و بازی کنم ...!

فقط اومدم همینا رو بگم و برم ؛ آخه چیز خاصی برای گفتن نبود ، فقط اینکه همکارم ممکنه فردا رو هم نیاد و امروز و فردا خیلی روز های سختی باید باشه فکرش رو می کنم ( شاید ...! ) .

پاورقی : مراقب خودتون باشین خب ...