دلم تنگ شده بود ، SMS دادم به نیوشا گفتم بیام پیشت ؟! فهمیدم زیاد حال و حوصله نداره ! تصمیم گرفتم ببرمش بیرون و نمی خواستم بهش بگم اما شام رو هم بریم با هم یه رستوران خوب و شام رو باهم بخوریم ! رفتم دنبالش و به خاله هم گفتم که شب شام میریم بیرون !
زیاد حال و حوصله نداشت ؛ زیاد توی خونه سر به سرش می ذارن واسه همین عصبی می شه بیشتر اوقات و منم از ناراحتی اون ...!
زدیم بیرون ، توی راه کمی باهم صحبت کردیم و بهش گوشزد کردم که دوست ندارم وقتی باهم هستیم ، چهره ناراحت و عبوس به خودش بگیره !
اول رفتم واسه سپر ماشین سوال کردم از یه نمایندگی فروش ( سپر ماشینم سه روز قبل یهو توی خیابون افتاد رو زمین ) و راه افتادیم به سمت یه مغازه وسایل تزئیناتی و هدیه و اینا ! ازش یه گل شیشه ای قرمز رنگ خوشگل گرفتیم ، هدیه بردیم واسه دختر خاله ام که تولدش 15 شهریور بود . از اونجا هم رفتیم به رستوران !
راستش ، یه مقدار بیش از حد خوراک سفارش دادیم ، دقیقاً دو تا نصفه ساندویچ موند که توی نایلون گذاشتیمش و آوردمش خونه ( خاله و شوهر خاله ام نمی خورن ) و دادمش به مامانم .
این خواهر کوچولومم که خدای سوال و پرسشه ؛ یعنی امکان نداره تو کاری بکنی و از بس سوال می کنه نخوای خودتو بکشی !
هیچی دیگه ، الانم در خدمتتون هستم با اجازه و اینکه خوابم میاد اما حس خواب نیست !
چرا وقتی می دونم خوابم میاد ، نمی خوابم ؟ بعد صبح با بدبختی و خواهش تمنا به بدن و چشم های چُرتالو ( توی خواب ) باید التماس کنم که بلند بشم ؟!
پاورقی : فردا باید ماشین رو ببرم فایبرگلاس که سپرشو درست کنن و بتونم ماشین رو بردارم . حتماً فردا صدقه هم می دم تا خدا از چشم بد ( که اعتقاد نداشتم و اعتقاد پیدا کردم ) دور نگهمون داره ...
می دونین امروز یه ذره خوشحالتر نسبت به قبلم ؛ چند تا کار خوب کردم !
اول اینکه ، صبح یه نرم افزار خوب وظایف خریدم که سعی کنم وظایف و کار هامو که پای سیستم هستم ثبت کنم و یاد آوری کنه و همینطور تماس گرفتم و نرم افزار حسابداری شخصیم رو هم تونستم بالاخره بعد از چند ماه فعال کنم !
غیر از اینائی که بالا گفتم ، امروز یکی از شرکت ها اومده که نرم افزارم مشکل داره و به من گفته که پیگیر شو و نرم افزاری که خودت پشتیبانش هستی رو برامون دوباره بریز ! ما اشتباه کردیم نرم افزار قبلی رو پاک کردیم !
خیلی چیزا فهمیدم ، یکی اینکه بنده خدا پشتیبان گاگول این نرم افزاره که سرش از هیچی در نمیاد نزدیک به 100 ت از شرکت ها بابت پشتیبانی پول می گیره !
پاورقی : نمی شه منم از این کارا بکنم ؟! نه من باید درست کار کنم ...
هیچی ندارم بگم جز اینکه من و نیوشا دو شب عالی و دوست داشتنی رو کنار هم گذروندیم !
شب اول ( دیشب ) : تولد بهترین دوست من ایمان بود که مثل برادرم دوستش دارم و واقعاً واسم عزیز و دوست داشتنی هست . ساعت 5:30 رفتم دنبال نیوشا برای اینکه بریم و باهم برای ایمان هدیه بخریم . بعد از اینکه یه هدیه ( جا خودکاری رومیزی ) قشنگ و پر کاربرد برای ایمان گرفتیم ، رفتیم به سمت خونش و درست اولین افرادی بودیم که رفتیم به مهمونی ! ایمان اومد به استقبالمون و بعد از اینکه نشسته بودیم ، دوست دخترش سارا هم به ما ملحق شد ( توی خونه بود ) و نیوشا و سارا رو بهم معرفی کردم . سارا رو من از فیسبوک می شناختم ولی نمی دونستم با ایمان باهم دوست شدن . در کل خیلی بهم می اومدن ! رفته رفته بچه ها اومدن به همراه دوست دختر و یا همسراشون . شب خیلی خوب و پر از خنده ای بود که نیوشا واقعاً از ایمان خوشش اومده بود که چقدر بچه ی باحال و دوست داشتنیه . فقط یه سوتی خیلی بد دادیم که یادم نبود تولد سارا و ایمان همون شبه و ما برای سارا چیزی نگرفتیم !
شب دوم ( امشب ) : دیشب با اجازتون ساعت های 2:30 بود که به خاطر حال داداشم بلند شدیم و رفتیم روستا پیش بابا مامان ( می دونین که روزای تعطیل برای خودشون می رن روستا که حال و هواشون عوض بشه ) . امروز عصر راه افتادم و اومدم اما بعد از صحبت با نیوشا دیدم خیلی ناراحته ! این خیلی ناراحتم کرد ، واسه همین وقتی رسیدم توی شهر سریع رفتم خونشون و به همراه دو تا باجناق عزیز و خاله ام رفتیم به سمت یه روستائی که توش یه مزار بود . بالاخره تونستم بفهمم که یه مقدار از حرفای خالم ( مامانش ) دلخوره و حالش بهتر شد . امشب با هم حرف زدیم ، کنار هم بودیم ، شوخی کردیم ، خندیدیم و با هم برگشتیم ! در کل خیلی بهمون خوش گذشت و این باعث می شه من شاد باشم ...
در همین لحظه ، یه آدمی ( دختر عموم که ازش متنفرم ) اومده اینجا که با داداشم و ... قلیون بکشه و من ازش متنفرم !
نمی تونم هیچوقت تحملش کنم و واقعاً ازش بدم میاد چون هیچوقت هیچ چیزی ازش ندیدم که بتونم به خودم بقبولونم که یه انسان درستکاره !
پاورقی : چی می شه هیچوقت اینو نبینم ؟! اه ... اما به خاطر این موجود این همه خوشیمو با نیوشا ، نمی ذارم خراب بشه ...
دیشب عروسی بود جاتون خالی یه عروسی بی سر و صدائی بود که نگو ! ماهم که ماشین داشتیم ، با نیوشا زدیم تو دل عروس کشون ، یعنی غوغائی بودا ! مسیر اول رو تا خونه داماد طی کردیم و رفتیم برای مسیر دوم به منزل پدر داماد !
چشمتون روز بد نبینه ، سر چهار راه خیابون خونه دائیم ( پدر داماد ) با اجازتون کوبیدم به یه Toyota Corolla چون بیشعور یه دفعه زد روی ترمز منم توی چرخش به سمت چپ بودم و مراقب بودم از بغلا نخورم !هیچی نشده بود ، منم گفتم چیزی نشده ؛ رفتیم به سمت خونه پدر داماد !
وقتی نیوشا و خواهر خانومام رو پیاده کردم ، دو تا به اومدن گفتن ، آقای چی چیزی نشده ماشین رو داغون کردی ! منم اومدم پائین درارو قفل کردم که برم پیش ماشین بنده خدا که نکنه نصف ماشینش رفته دیدم یه پسر جوونه اومده که آقا شما چند بار پیچیدی جلوی من ، اگه ترمز نمی گرفتم زده بودیم بهم ! گفتم خب آقا ، توی عروس کشون ، 100 نفر از جمله داداش دامادم پیچید جلوی من ، باید بیام مث شما بگم که فلانی پیچید ؟! می گه شما که دست فرمونت خوب نیست کی می گه بیا بشین پشت فرمون ؟ ( راستش بهم برخورد ) گفتم عزیز من ربطی به دست فرمون من نداره ، گفتم هزار نفر پیچیدن جلوی من ، یه ذره هم ناراحت نشدم چون می دونم عروس کشونه ! ( بحث داشت کم کم بالا می گرفت که دائیم اومدن و مارو جدا کردن ) . هیچی یهو دیدم یه خانومه اومده می گه آقا چه وضع رانندگیه ، ماشین داغون شده و ... ( به خدا دیگه فک کردم نصف ماشین یارو جمع شده ) گفتم خانوم مگه چیه ، جونتون سلامت چیزی نشده که خرج باید بشه که خرجش می کنم ! ( کاملاً آروم و ریلکس و بقیه عین پاچه گیرا داشتن پاچه می گرفتن ) !
با اجازتون با دو تا اسکورت ( باجناق های محترم منظورمه ) رفتیم سمت ماشین ! وقتی رسیدم جا ماشین ، مرده ( راننده ) داره سر و صدا می کنه من 200ت خرج اون سپر کردم ، 300ت خرج آینه بغل کردم و ...
برگشتم دیدم ، سپر اون مرتیکه ... .... یه ذره خراش برداشته و یکی از پیچای چراغای عقبش شل شده ! ( فک کنین اوج گفته های بچه هاش و زنش و خودش و اون چیززی که واقعاً من دیدم )
من گفتم آقا من زدم ، قبول دارم وظیفه منه که خرجشو بدم و فردا هر کجا که می گین چشم ! هیچی به همین منوال گذشت و بحث داشتیم تا اینکه یه فایبر گلاسی که از اقوام دور بود اومد و گفت هیچی نشده ، راحت درست می شه نیاز به تعویض نیست ! در کل ، صحبت این شد اگر نیازی به تعویض نیست پس خود بنده خدا کارو راه بندازه و بحث بخوابه و بحث خوابید چون نیازی به تعویض نیست !
داشتیبم بر می گشتیم توی عروسی که مرده ازم عذر خواهی کرد که سر و صدا می کرد ! من توی مسیر زنه رو هم دیدم ، برگشت گفت آقا من معذرت می خوام که تند حرف زدم و کمی صدام بالا رفت یا چیزی گفتم شما ببخشید ! منم گفتم فدای سر شما و من که سالمیم حرفی توش نیست و حل شده و تمام ... ( یعنی مدیریت در تصادف اینه )
نتیجه اخلاقی :
1. وقتی تصادف می کنین ، عصبانی نشین ! عصبانیت باعث می شه همیشه تصمیم اشتباه بگیرین و اوضاع بدتر از بدتر بشه !
2. الکی راه مردم رو نبندین ؛ وقتی تصادف فقط خسارتیه و کسی زبونم لال اتفاقی براش نیوفتاده ، لطف کنین راهو باز کنین !
3. همیشه طوری رفتار کنین که بقیه شرمنده اخلاقتون بشن ؛ این یعنی تحقیر طرف مقابل از نوع برخورد اشتباهش !
4. در صورتی که این ماه پول توی جیبتون نیست و باید صبر کنین تا ماه بعد واسه حقیق ، و حقوق برج بعدتونم یه جورائی مالیده ، سعی کنین افسر بیاد و کروکی بکشه تا از بیمه استفاده کنین ...
من چون خودم توی یه خانواده نظامی مخصوصاً راهنمائی رانندگی بزرگ شدم اینا رو می دم !
پاورقی : فقط از دیشب اعصابم یه ذره خورده که چرا به خاطر خریت یکی دیگه من زدم ماشینمو خراب کردم و اینکه دیگه هیچوقت توی عروس کشون از 70 تا بیشتر نمی رم ! حتی عروسی خودم ...
راستش اومدم بگم یه ذره با ماشین مشکل پیدا کردم ؛ یه کم باید خرج سلامتیشو ظاهرش کنم تا خوشگل بشه اما ... جمعه عروسی در پیش داریم و بسیار عالی !
با نیوشا می ریم و عشق و صفا می کنیم ...
پاورقی : ببخشید این پست ویرایش شده نیوشا بود اما من اشتباهی روی همین پست ، پست دادم و قاطی شده ! شرمنده ...
امشب بالاخره تونستیم صحبت های نهائی رو بکنیم و فردا صبح قولنامه رو می برم و امضاء کنیم و ما ماشین دار می شیم !
این اولین ماشینیه که می خرم و خوشحالیم هر دو تامون !
راستشو بخواین ، سر قیمت و ... داشتیم صحبت می کردیم و به این نتیجه رسیدیم که قیمت اصلی ماشین 9600000ت هست و ما توی قولنامه به خاطر دو طرف ( پدرامون ) بنویسیم 9200000ت که چیزی پیش نیاد و صحبت ها بین خودمون باشه !
یه سمند مدل 81 ، کاپوت جلو رنگ ، بیمه تا برج 7 ، رنگ مشکی تمیز و زیر پای سالم !
توی سایت ها رو دیدم و قیمت گرفتم سمند مدل 81 رو و دیدم که تقریباً روی رنج بین 10 تا 12 میلیون ت فی می خوره و ما داریم معامله خوبی می کنیم !
اما راستش داشتم روی 9000000ت فکر می کردم که بقیه پولم رو خرج خوشگلی ماشین کنم ! الان دیدم نمی شه ، باید 600000ت رو بدم برای ماشین !
خب دیگه ، اشکال نداره خدا بزرگه در میاد !
پاورقی : یه 206 هم امروز بهم پیشنهاد شد ولی 11500000ت ، اما می دونین که خرجش بالاست ...
دیشب عجب شبی بود ... دوست ندارم بنویسم راجعبش اما الان باید از امروز بنویسم !
تا صبح که بیدار بودم ، هیچی تا ساعتای 11:25 خوابیدم و بعدش بلند شدم ، شلوار جینم رو انداختم تو ماشین و رفتم ظرف های دیشب رو شستم و اومدم نشستم پای نت !
تقریباً لباسام شسته بشه می رم پهنشون می کنم و با اجازه یه دوش آب گرم و حال بیار عالی !
امشب به احتمال 97% می ریم خونه عموی کوچیکم که بنده شخصاً خیلی بهش علاقه دارم !
مامان بابا هم که رفتن روستا ؛ واسه شب بر می گردن و حتمی من و نیوشا هم باهم می ریم !
اوم ... سخن دیگه ای نیست و منم کم کم باید برم واسه حموم آماده بشم !
پاورقی : اوف چی بگم از ...
راستش خیلی ضرب العجلی شد ، تا دیروز بحث کلاس های آموزشی رو داشتن اما امروز صبح فهمیدم کلاس های آموزشی لغو شدن و افتادن مهر ماه !
الان از همکارم پرسیدم که : « می بینم که کلاسا هم افتاد مهر ، کی ایشالله می خواین برین مرخصی ؟ » ، گفت : « هفته دیگه ایشالله » !
خب این یعنی اینکه سر من به مدت ... ( نمی دونم چند روز ) شلوغ خواهد بود و اینکه همه کارا میوفته روی گردن من !
راستش یه مدت پیش من توی دفتر تنها بودم و همکارم نبود ! اون روز هم بدبختی مث بقیه روزای تنها بودن من که شلوغ می شه ، شلوغ شد و دو تا سیستم دم دستم بود ، یه سیستم دیگه هم همون روز صبح واسم آورده بودن !
بابا به همکارم زنگ زدن و گفتن که بیاد و اونم دیگه تقریباً 12 اینا اومد !
وقتی اومد ، سرم که خلوت تر شده بود گفتم : « نبودین ، اینجا خیلی شلوغ شده بود ، سیستم آوردن واسم و ... » ، برداشت گفت : « خب می بینین ، وقتی شما هم نیستی سر من همینطوری شلوغ می شه و نمی دونم چیکار کنم و ... » ؛ راستش وقتی این حرفو زد خیلی ناراحت شدم و به قول معروف زورم اومد !
وقتی من نیستم ، همکارم نه سیستمی می تونه درست کنه ، نه ثبت نام کنه ، کاری رو هم که نمی تونه انجام بده بیخیالش می شه می گه وقتی من اومدم بیان و کارشونو انجام بدن ، جواب هیشکدوم از شرکتا رو راجع به سیستماشون نمی تونه بده ، وقتی کسی از سازمان یا هر کجائی راجع به این هوشمندش چی شده نمی تونه جوابی بده و ...! اما حالا اگه اون نباشه من باید تموم کارا رو انجام بدم و می تونم انجام بدم !
حالا می بینین کجای حرفش زور داشت که من ناراحت شدم ؟! سختش اینجاست !
همین الان ( من این پست رو دارم از ساعت 9:30 صبح می نویسم ) با بابام حرف این بود که شغل من سیستم های کامپیوتری شرکت ها به همراه کارت هوشمنده ، پس یعنی وظیفه من نه نامه زدنه ، نه معرفی و ... درسته ؟! پس من چرا دارم اینا رو انجام می دم ؟! وظیفه من چیز دیگه ایه که مشخص شده است !
الان اگه حرفی هم بزنم منطق می ره زیر صفر و بحث پیش میاد که « کار من چیه ؟! » و من باید ساکت بمونم که چطور جواب به اینا بدم که قانع بشن ...
پاورقی : یه ذره خسته شدم ... جدی می گم ...
راستشو بخواین دلم یه سفر می خواد بعد چندین سال ؛ اما فرقش با بقیه سال ها اینه که الان دوست دارم به همراه همسرم برم سفر تا تنها . نیوشای عزیزم اما مخالفه و می گه مامان اجازه نمی دن ما با هم بریم سفر چون شب خواستگاری بهت گفتن قید سفر رفتن رو باید بزنی با نیوشا . دوست دارم با شهرام ( برادر خانومم ) و همسرش ( دختر خاله ام ) بریم سفر و بگردیم ! آخ که چه حالی بده اما یه مشکل خیلی اساسی داریم ! دانشگاه نیوشا و اهمیت خیلی زیادش به دانشگاه و درسش ! راستش به من گفت من دانشگاه دارم و روشم خیلی حساسم ؛ منم گفتم چند روز چیزی نمی شه اما خب زیاد خوشش نیومد که بخوایم از دانشگاهش به خاطر سفر بگذره ! حالا منتظرم تا ببینم چه اتفاقی قراره رخ بده ؛ ما هم شدیم مث درخت بید که هر سمت باد میاد همون وری خم بشیم ...
با اجازتون دارم الان شربت آبلیمو درست می کنم تا بخورم ؛ بفرمائید ...؟! فقط یه سوالی چرا اینقدر شیرین شد ؟ یعنی قند زیاد ریختم توش ...؟!
برای اولین بار کوفته کله گنجشکی درست کردم واسه ناهارم ( ساعت 6 عصر ) ! شوهر دختر عموم ( رفیقیم باهم ) زنگ زدم اومد اینجا کمی از کوفته ها خورد و خیلی خوشش اومد ! راستش هر خوراکی با دست پخت هر کسی نمی خوره ولی از کوفته ای که درست کرده بودم تعریف کرد ! زیاد نخوردم ، حس کردم سیرم و اونم زیاد نخورد . بیشترش مونده تو یخچال برای شامم و احتمالاً برای فردا که مامان و بابامم کمی از خوراکی که درست کردم بخورن !
کم کم دارم آشپزی یاد می گیرم که به دردم می خوره ؛ خوراک مرغ با پلو ، ماکارونی ، الانم کوفته یاد گرفتم درست کنم ! اما شاید باورتون نشه ولی بلد نیستم نیمرو درست کنم ...
داداشم چون می خواد بره سربازی ، می خواد پرایدش رو بفروشه ؛ ماشینش مدل پائینه ولی سالمه ، هم موتوری و هم از نظر ظاهری . بنگاه براش قیمت خوبی زدن و می خواد بفروشه ! من می خواستم ماشینش رو بردارم ، اما امروز شوهر دختر عموم یه سمند رو پیشنهاد داد که می گفت ماشین خوبیه ! فردا می رم ماشین رو ببینم و وضعیتش رو بسنجم و در صورتی که من سمند رو بخرم ، پراید داداشمو اون برداره ! امیدوارم ، سمندی که پیشنهاد داده اونطوری باشه که من خوشم میاد تا معامله کنیم و مشکل حل بشه و ماشین دار بشم !
وامم هم که هنوز پرداخت نشده به خاطر اینکه یه مشت آدم نفهم ، فرق بین پروانه فعالیت و پروانه کسب رو نمی فهمن ! یعنی اینطور آدمائی اون صندوق رو داره اداره می کنن . خدا کنه تا شهریور وام رو پرداخت کنن و مشکلی نداشته باشم واسه خرید ماشین !
اینترنتم همش زود زود داره ترافیک تموم می کنه و من واقعاً مشکل پیدا کردم به خدا ؛ همش دارم ترافیک اضافی می خردم و نزدیک 42400ت تا حالا من ترافیک اضافی خریدم به خدا ! ای خدای مـــــــــــــــــن ... ایشالله کوفت مخابرات بشه ! همین الان ترافیکم تموم شد مجبور شدم بخرم و این پست رو ارسال کنم . فقط خدا نکنه فردا که مجدداً شارژ می شه اینترنتم ، این ترافیک 1GB که گرفتم نسوزه والا نامردیه ...
پاورقی : دعا کنین واسم ، ممنونتون می شم ...
ای بابا خب چیه ، هی زرت و زرت مرخصی و سفر و از 30 روز ماه شهریور ، همیشه 20 روز تویش نباشه ؟!
خب مگه من انسان نیستم که بخوام برم مسافرت ؟! به خدا نزدیک به دو ساله که هر سال برای خودش می ندازه میره با خانوادش مسافرت اما الان ، انگار نه انگار !
گفتم بابا مخالفت کردن با مرخصی رفتنش ، یعنی اینکه ممکنه ما هم بریم یه سفر دسته جمعی و یه خوش گذرونی بکنیم ؛ اما امروز فهمیدم از این خبرا نیست و همکارم دوباره بحث مرخصی 20 روزه گرفتنش رو پیش کشید !
ببخشیدا ولی واقعاً ناراحت شدم ؛ حق دارم در سالی 30 روز مرخصی داشته باشه ، حساب کنین دو سال رو ما هیچ کجا نرفتیم !
چرا دروغ بگم ، فقط به خاطر عقدم من نوروز رو ، از اول نوروز تا 17 فروردین نبودم ، که 4 روز اولش تعطیل رسمی بوده و من بعد از 5 مرخصی داشتم ! یعنی چند روز ؟ 13 روز بعد از 2 سال !
کار ما اینطوری نیست که بتونی به حای مرخصی پول بگیری ، همینجوری پول به زور می دن چه برسه از این پولا !
الانم که همکارم می خواد بره ، می گه 20 روزه می خوام برم مسافرت ، بعدشم هنوز می خوان کلاس آموزشی هم برگزار کنن و حالا حساب کن تا 15 شهریور هم طول می کشه ... یعنی چی ؟! خودتون متوجه بشین چرا الان شاکیم و پاچه می گیرم ...!
پاورقی : سر به سرم نذار که اوضاعم زیاد جالب نیستا ...
روزگارتون چطور می گذره ؟ خوبین ؟ ما هم شکر خدا خوبیم ، نیوشا هم ترم تابستونیش تموم شده و چهارشنبه منتظر امتاحانای ترمشه !
منم سر کار ، و وضعیت بد مزاجیم ! متاسفانه نزدیک دو هفته پیش دل دردم شروع شد ، گلاب به روتون همین چند روز پیش هم متاسفانه معده ام اینقدر ملتهب شده بود که هر چی ، حتی یه قطه آب می خوردم معده ام برگشتش می داد !
یه چند روزی رو هم اینطوری گذروندم ؛ جالبیش این بود که همکارمم اون روز که من نمی خواستم بیام ، حالش بد شده بود و گفته بود من نمیام !
هیچی دیگه ، مجبور شدم با همون حال بد و داغونم پاشم بیام سر کار و تا ظهر به خودم عین مار به خاطر خالی بودن معده ام بپیچم !
هیچی دیگه ، همون روز با رئیس صحبت کردم و برای روز بعدش مرخصی گرفتم ( که دیروز بود ) و امروز هم سر کارم !
دیروز هم من اطلاع ندادم به نیوشا ، از صبح گرفتم خوابیدم و بهش SMS ندادم ! ظهر که پاشدم دیدم چند بار SMS داده و گفته باهات قهرم چون اصن بهم توجه نکردی و خبری ازت نیست ! هیچی دیگه منم شروع کردم منت کشی ...
دیروز هم رفتیم خونه خاله ام واسه عید دیدنی ؛ اونجا خیلی ازش عذر خواهی کردم و خدا رو شکر کوتاه اومد اما همه فهمیدن قهره از بس تابلو بودم !
هیچی دیگه این روزگار ما هم اینطوری ؛ ناراحتش کردم باید جوابشو بدم !
پاورقی : راستی شما چطورین ؟!
امروز ، بعد از مدت ها اومدم که « یکصدمین » پست رو توی بلاگ بذارم اما وقتی دیدم نیوشای عزیزم پست گذاشته قبل از من خیلی خوشحال شدم ؛ راستش می خواستم ازش گله کنم که چرا به وبلاگمون سر نمی زنه ! اما مث اینکه اشتباه می کردم ...
راستش امروز اومدم در مورد چند تا موضوع یه چیزائی بنویسم !
نخست اینکه ، راستش من یه دائی دارم اسمشون « رضا » ـس و از بچگی خیلی دوستشون داشتم ! رفت و آمدمون هم به خونه دائیم اینا خیلی زیاده بود ( نسبت به الان ) ! راستش شاید باورتون نشه ، ولی ما ممکن نبود هفته ای یه بار خونه همدیگه نریم و اونا نیان خونه ما ! طوری شده بود که همه فکر می کردن ما می خوایم باهم وصلتی چیزی کنیم ! از اینا بگذریم و بریم سر اصل مطلبی که می خواستم در موردش باهاتون صحبت کنم ! راستش نزدیک به 2 سال فک کنم می شه که دائیم قندشون خیلی رفته بالا و متاسفانه مشکلات خیلی زیادی پیدا کردن ! از کم بینا شدن چشماشون گرفته تا ورم کردن پاهاشون و درد زانوهاشون به شکلی که حتی دیگه نمی تونن زیاد راه برن ! راستش شنیدم ( نمی دونم شاید مامانم ) که روزای آخر عمر بابا بزرگم ( بابا بزرگ مادریم ) ، دائی رضام خیلی بد باهاشون برخورد کردن و از کسی دیگه شنیدم که از خونشون انداختنشون بیرون ! راستش نمی دونم واقعیت داره یا نه اما ... من راستش خیلی دلم برای دائیم می سوزه ! دوست نداشتم هیچوقت دائی رضام ، دائی که من اینقدر دوستشون داشتم به این شکل و حال و روز بیوفتن و من ببینمشون ! نمی دونین ولی اینقدر خاطرات ریز و درشت دارم با دائی رضام و اینقدر شوخی کردیم باهم که حتی باورتون نمی شه ! با اینکه نزدیک به 30 و خورده ای سال از من بزرگترن ولی ... خدا کنه بهتر بشن و زبونم لال اتفاقی براشون نیوفته !
مطلب دومی که می خواستم بهتون بگم ، در مورد ماه رمضان و همسرم نیوشاست ؛ شاید باورتون نشه ولی دوست ندارم نیوشا با وضعیت لاغری و بدنی که داره روزه بگیره که روز به روز آب بره ! مخصوصاً حالا که دانشگاه هم داره می ره و ترم تابستونی داره ! دقیقاً همون وقتائی که آدم توی گرما و داغی بیرون نمی تونه طاقت بیاره ، نیوشا داره می ره دانشگاه ! شاید باورتون نشه ولی می گه می رم که زودتر درسم رو تموم کنم ... می دونم این کاراش به خاطر منه اما چرا اینقدر باید به خودش فشار بیاره ؟! اینم از این ...
مطلب بعدی ، در مورد وام ازدواجمون و تصمیم من برای خریدن یه خودرو مناسبه واسه خودمو نیوشاست ! نمی دونین چقدر منتظر یه پولی بودم که بتونم واسه خودم ماشین بخرم و الان ، با برکتی که نیوشا برای زندگی و خود من آورده ، می تونیم ایشالله تا آخر همین ماه یه ماشین خوب و مناسب بخریم ! راستش به دل نیوشا شده و یه جورائی منم خیلی دوست دارم یه پژو 206 خوب بخریم ... به امید خدا که ایشالله بشه !
پاورقی : از این به بعد می تونین به بلاگ ما با آدرس www.cheshmakdiary.tk به صورت مستقیم هم وارد بشین ! خوشحال می شیم اینجا ببینیمتون ...
راستش رو بخواین ، دلم گرفته بود ! گفتم بیام و اینجا بنویسمش شاید خالی شد و تموم شد رفت ...
نه اصن این فکرو نکنین ؛ مشکلی ندارم ، فقط کمی از برخی اتفاق های ناگهانی این دنیا بیزارم !
یه مدتی بود تصمیم گرفتیم که با نیوشا ماشین بخریم واسه خودمون ؛ گفتیم خوبه واممون رو بدن ، با پولی که من دارم می ذاریم روش می تونیم یه ماشین خوب پیدا کنیم ( غیر از پراید ) !
دیروز رفتم دنبال مدارک وام و مدارک رو جور کردم و متاسفانه شنیدم وام ازدواج 3 میلیون تومان ، بدون شرایطه و فقط در صورتی که نیمه شعبان ازدواج کرده باشی به شما 5 میلیون تومان می دن !
خیلی اعصابم خورد شد ؛ حساب که کرده بودم ، اگه 5 میلیون تومان ندن ، حداقل 4 میلیون تومان می دن با شرایط دانشجو بودن من و نیوشا و همینطور زیر 25 سال بودنمون ! مث اینکه اونم پریده !
از این طرف ترم تابستونی نیوشا هم شروع شده و متاسفانه مجبوره مسیر خیلی طولانی رو به خاطر وسیله نبودن پیاده و خیلی زود بره ! و این بیشتر از هر چیزی ناراحتم می کنه ...
نمی دونم ، فردا حالا می رن دنبالش و ببینم با شرایطی که توی سایت نوشتن می تونم 4 میلیون تومان رو ازشون بگیرم یا نه !
دعا کنین بشه چون واقعاً اینطوری بهمون سخت می گذره ؛ نه اینکه خیلی سخت بگذره نه به خدا ، مشکلی برای پس اندازه نداریم ! مشکل کوچیکی پیش میاد که اونم اینه نیوشا به خاطر وسیله نداشتنمون ، مجبوره همش توی ماه رمضون ( اونم به این خاطر که نه قبول می کنه روزه نگیره نه اینکه از ترم تابستونی دست برداشت ) از صبح تا غروب بره کلاس های دانشگاه !
با وضعیت جسمی که داره خب واسش نگرانم و خطرناکه این مسیر اینطوری بره و بیاد !
پاورقی : خدایا کمکم کن بتونم وسیله بگیرم ...