چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

دو تا خبر ...

امروز اومدم دو تا خبر بدم ؛ یکی خوب و یکی بد !

خبر خوب اینکه داداشم دانشگاه قبول شده ! اونم یه رشته خوب " نقشه کشی معماری " که رشته خوب و پوس سازیه ( اما خب خرجشم بالاست ) . واقعاً واسش خوشحالم !

خبر بد اینکه امروز نیوشا ازم خواست برم دنبالشو من به خاطر یکی دور بودن گوشی و پیدا نشدن سوئیچ نتونستم برم دنبالش و الان خیلی ناراحت و عصبانیم !

هیچی نمی تونم بگم ؛ فقط ... ای خدا ...

پاورقی : به خدا دیگه نمی ذارم اینطوری بشه ...

اصل ماجرا ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خوب بود اما ...

بلی ؛ از عروسی برگشتیم ( 2 ساعت پیش ) و عروسی خیلی خوبی بود ؛ خوش گذشت ، شام هم پلو با شیشلیک داشتن و سرو کرد واسمون . با اینکه دیگه سَر ریز و پرس اضافی نداشتن ولی من و پسر عموم ( نیما ) یه پرس جداگانه اضافی رو باهم تقسیم کردیم که قسمت شیشلیکش بیشتر به من رسید .

حقیقتش ، آخرای عروسی که شام خورده بودیم ، من و شهرام ( برادر خانوم و همینطور پسر خاله ام ! ) رفته بودیم دوتائی توی ماشین و داشتیم آهنگ گوش می کردیم تا شام خانوما تموم بشه و بیان بیرون ، بعد اومدن خانوما من رفتم پیش نیوشا و از خالم ( مادر خانومم ) اجازه گرفتم که نیوشا رو من ببرم خونه با ماشین خودمون که بریم عروس کشون . در همین بین ، بابام و مامانم به همراه عمه ام ، مینا و مبینا خواهر کوچیکم واسه عروس کشون واینستادن و برگشتن خونه . منم که از عروس کشون عروسی قبلی که یه تصادف کوچیک داشتم تصمیم گرفتم یواس برم از این به بعد ، برای یواش رفتن خودمونو آماده کردیم . در این بین یه دعوائی بین محمد ( پسر عموم و شوهر خواهر نیما ) و نیما صورت گرفت که حس و حال همه چیزو ازم گرفت ! اگه شد یه روزی مفصل در مورد اینکه چرا دعوا کردن بهتون می گم فقط در همین حد بدونین که این دعوا باع شد من عصبی بشم و نیوشای عزیزم هم به خاطر من بره توی لَک !

به اندازه ی 1 ربع با عروس کشون بودیم و به خاطر این اتفاق مسخره ، حال و حوصله عروس کشون از من و نیوشا گرفته شده بود وسط مسیر راهمونو کج کردیم به سمت خونه نیوشا . توی مسیر باهم یه کم صحبت کردیم و در مورد اتفاق حرف زدیم و نیوشای خوشگلمو رسوندم خونه .

نمی دونم چرا ولی وقتی از نیوشا جدا شدم خیلی ناراحت شدم . برگشتم خونه و به بابا ، مامان و عمه جریان دعوا رو گفتم . برای اولین بار بود این همه غیبت کردم پشت سر چند نفر توی عمرم !

وقتی داداشم ( پارسا ) که با نیما رفته بودن عروس کشون برگشت ، بعد نیم ساعتی زدیم به خیابون ، رفتیم و تا الان باهم بیرون بودیم و صحبت کردیم ! من با پارسا خیلی راحتم و همیشه حرفی دارم با اون درمیون می ذارم ( در صورتی که 5 سال ازم کوچیکتره ) .

با اجازتون الان از ولگردی برگشتیم و اومدم واستون پست بذارم برم بخوابم چون فردا سرم شلوغه چون همکارم احتمالاً دیر میاد . چون اینطوری که دیروز می گفت می خواست بره واسه تائیدیه آب و گاز خونشون که تازه سازه ( از این خونه های مسکن مهر ) بره چند جا سر بزنه و بگیره این تائیدیه ها رو .

خب با اجازتون من برم بخوابم که خوابم میاد حسابی و حالم کمی نافرمه ! در ضمن فردا ( یعنی امروز دیگه ) نیوشا دانشگاه نداره و خونه است و عصر باهم می ریم دور می زنیم !

پاورقی : بعداً واستون می گم چرا دعوا شد ...

امشب عروسیه ...

امشب عروسی دختر عمومه ؛ چون مکان برای برگزاری توی شهریور نبود ، مجبور شدن 1 مهر بگیرن ( یعنی امروز ) ! فقط می دونین این عروسی چه فرقی با عروسی قبلی می کنه ؟! اینکه نیوشا نیست ! نه از سر رفت ، چون الان دانشگاهه ، بعدش می ره خونه داداشش که نزدیک دانشگاهشونه ، اونجا آماده می شه و با داداشش و خانومش ( دختر خالم ) می ره عروسی . از سر برگشت هم ، راستش از صبح ساعت 6 بیداره و نمی دونم اینقدر توانش رو داره که برای عروس کشون بیاد یا نه ! اینه دلیل ناراحتی من ...

خدمتتون عرض کنم که ، الان بنده از حموم برگشتم ، بسیار هم به خودم رسیدم به علاوه اینکه ریشمم اونطوری زدم که نیوشا دوست داره ( ته ریش پروفسوری ) و الانم فقط با لباس زیر نشستم دارم پست می دم ! فقط نمی دونم چرا اینقدر عرق می کنم ، آخه تمام دستمال کاغذی که همراه خودم اینجا گذاشتمش ، خیس خیس شده ولی پیشونی بنده همچنان داره خیس می شه ! چرا آخه ؟! ای خدا ...

امشب تصمیم گرفتم تیپ اسپرت برم عروسی ؛ شلوار جین آبی ، پیراهن قهوه ای ، کت کتان قهوه ای ، جوراب طوسی ! اینم از تیپ امشب ، چیز دیگه ای مونده که نگفته باشم ؟! آها فقط یادتون باشه واسه عروس کشون چی گفتم ؟! سرعت و لائی و این چیزا ... آ آ ...

امیدوارم یه روزی ایشالله روز عروسی خودمون واستون پست بذارم !

پاورقی : چقدر خوبه آدم یه جائی رو داشته باشه که همیشه بیاد توش از اتفاقات اون روزش بگه ...

تمام واقعیت ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

صبح شنبه ...

اولین روز هفته ، شنبه است و اومدم سر کار . یه حس خاصی هم دارم و سر حالم ؛ نه خوابم میاد و نه اینکه کِسِل و بهم ریخته ام !

خیلی خوشحالم ، اما فقط یه چیز کوچیکی داره اذیتم می کنه . ساعت 03:00 صبح نیوشا بهم SMS داد و یه جورائی نامفهوم بود واسم . انگار خواب بدی دیده بود و نگران شده بود اما بعد که جواب دادم ، خبری ازش نشنیدم ! صبح که بیدار شدم ، دیدم صدای SMS گوشیم اومد ، وقتی باز کردم نیوشا بود که گفت زیاد مهم نیست شبت بخیر ... . نمی دونم چی باید بگم . نگران شدم ...

امکانات جدید چشمک رو دیدین و می بینین ؟ گالری تصاویر ، نظرسنجی ، عکس نویسنده ، بارکد QR و ...! نظرتون چیه ؟!

پاورقی : توی نظرسنجی شرکت کنین ، منم بتونم دیدگاه شما رو در مورد چشمک بفهمم ...

شاید ...

ممکنه کسی که واسه اولین بار به " چشمک " سر بزنه ، بگه نویسنده این وب شاید دیوونه است یا عقده داره ! این همه امکانات مثل بارکد ، گالری تصاویر و ... روی وب گذاشته که چی !

شما دفتر خاطرات داشتین ؟! چطوری دفتر خاطراتتون رو نگه می دارین ؟ تمیز و خوشگل و قشنگ !

منم دفتر خاطراتم رو ( چشمک ) مثل چشمام مراقبشم ؛ خوشگلش می کنم ، امکانات خوب بهش می دم ، با این فرق که اجازه می دم بقیه که حتی شاید نشناسمشون به دفتر خاطراتم سرک بکشن ! ناراحتم نمی شم برعکس خوشحال می شم ! فقط همین ...

پاورقی : امیدوارم درکم کنید ...

26 شهریور ماه ...!

عجب شبی بود امشب ! شب تولد من ، اولین جشنی که برای من گرفته شد بعد از 25 سال زندگی ! خودم هیچوقت واسه خودم جشن تولد نگرفتم ، اما امسال همسرم نیوشا برای من جشن تولد گرفت ! واقعاً واسم سوپرایز بود ، خیلی خیلی خوشحال شدم !

یک ربع قرن از عمر من گذشت ؛ نوزادی ، نونهالی ، کودکی ، نوجوانی ، جوانی ... و هنوز این گذر ادامه دارد تا لحظه خداحافظی با دنیای پر از رمز و راز ! اما اینکه بعد به کجا ( ؟ ) پرسشی و پاسخش هنوز مجهول ...

الان اومدم فقط عکس بذارم تا شما هم توی لحظه های من شریک بشید ...

ادامه مطلب ...

کابوس ...

مدتی شده همش کابوس می بینم ؛ کابوس مرگ عزیزانم ، کابوسی که وقتی بیدار می شم احساس می کنم نفسم بند اومده و نمی تونم نفس بکشم !

خسته شدم از این کابوس هائی که هر شب و هر روز میاد سراغم ، وقتی که می خوابم برای آرامش با ترس از خواب بیدار می شم و حالت بی نفسی و مرگ بهم دست می ده !

چی شده ؟ دلیلی این خواب های مزخرف چیه ؟! دوست ندارم از این کابوس های بد ببینم ؛ خسته شدم ...

وقتی حتی تصورش رو می کنم ، بغض می کنم و نفس تنگی می گیرم ! نمی تونم حتی فکرشو بکنم که یه روز ...

حتی گفتنش سخته !

فقط خدا کنه این کابوس های لعنتی تموم بشه و خدا همیشه مراقب عزیزانم باشه و همشون کنارم باشن !

می دونم حقیقتی تلخه که یه روزی اینا هست اما نه این زودی ها ؛ من طاقتشو ندارم ...

پاورقی : خسته شدم از این همه ترس ...

مخصوص اولین کارت ...

اول مهر روز عروسی دختر عمومه ؛ عموم امشب اومدن اینجا هم واسه دیدن ما ، هم واسه اینکه کارت ها رو بدن به ما و هم کارت های اقوام و آشناهای خاله ام ( مادر خانومم ) رو بدن به من که ببرم تحویل بدم !

بین این کارت ها ، نام من و داداشمم روی کارت های جداگانه نوشته شده بود و این اولین کارت عروسی هست که ما رو جداگونه دعوت کردن !

فردا بالاخره اون چند روز که نیوشا ازم فرصت می خواست برای اینکه بشینه و فکر کنه تموم می شه ! و نمی دونین چقدر دلم براش تنگ شده و لحظه شماری می کنم که ببینمش !

راستش می خواستم دو سه روزی مرخصی بگیرم و به کارام برسم و کمی استراحت کنم اما خب فعلاً فرصت نمی شه و باید بعداً انجامش بدم !

پاورقی : حرف دیگه ای موند ؟!

حالم خوب نیست ...

زیاد خوش نیستم ؛ احساس می کنم سرما خوردم ، همش سر درد دارم و نمی تونم خودمو تکون بدم ! تمام بدنمم درد می کنه .

صبح که رفتم سر کار ماشین رو بردم واسه اینکه ترمز هاشو نگاه کنن و بعدم ساعتای 10 دیگه حالم رو براه نشد ! برگشتم خونه و گرفتم خوابیدم تا وقت ناهار ، بعد از اون باز خوابیدم تا ساعتای 18:30 .

بلند شدم رفتم بیرون ، دور زدم که شاید حالم بهتر بشه . SMS دادم به نیوشا ، دلم خیلی براش تنگ شده . قراره دو سه روزی همدیگه رو نبینیم تا نیوشا بتونه قضیه پریروز رو فراموش کنه ! با اینکه واسم خیلی سخت بود ولی قبول کردم که نرم پیشش چند روزی ! طاقت نمی تونم بیارم ، امروز دلم واسش مث سیر و سرکه می جوشه و تنگ شده !

پاورقی : خدا کنه حالم بهتر بشه ...

هیچی نگین ...!

دیشب ، بعد از مدت ها توی زندگیم بدترین شبش بود ! شبی که دوست ندارم هیچوقت تکرار بشه و من باهاش روبرو بشم ، نه حتی من بلکه نیوشا ...

دیشب برای اولین بار ، واسه اولین ( و امیدوارم که آخرین بار هم باشه ) صدام برای نیوشا بالا رفت !

احساس می کنم ذره ذره وجودم داره نابود می شه ؛ دیشب دلیلش رو اصلاً نفهمیدم ولی نتونستم خودمو کنترل کنم ! خیلی سخت گذشت ...

ذره ذره اشکای نیوشا میومد پائین و منم از عصبانیت حتی نمی تونستم درست نفس بکشم ! شدم بازم همون گرگی که همش ازش دوری می کنم و می ترسم ازش که نکنه ...

شاید باورتون نشه ولی خودم از اینکه اینطوری شده بود خیلی ناراحت بودم ؛ نیوشا جلوی من زانو زد رو زمین فقط با تمام عصبانیت گفتم بلند بشه ، نکنه باباش اونو اینطوری ببینه ! گفتم بیاد کنارم بشینه که کسی متوجه نشه !

از ترس حتی جرعت نکرد بهم دست بزنه و فقط خواست دو دقیقه صحبت کنیم ! نگذاشت که من برم ...

خیلی حالم بده ، اینقدر گریه کرد که چشماش شده بود مث کاسه خون ؛ منم نتونستم جلوی اشکامو نگه دارم ... گریه کردم ... گریه کردم ... با نیوشا و پا به پاش ...!

وقتی گریه کردم ، همه عصبانیت و ناراحتیم تخلیه شد !

به خودم اومدم ، دیدم خدایا همه دنیا رو سرم خراب شده ! قطره قطره اشکای نیوشا داره روی گونه هاش جاری می شه ... دستمو گرفته توی بغلش و عذر خواهی می کنه ! چرا ؟!

فقط خواستم گریه نکنه ، بهش گفتم همه ی دنیای منه و گریه نکنه ! وای خدا چی شده ؟!

اینقدر از اونوقت حالم بده که نمی تونم بیانش کنم ! خیلی خسته شدم و ناراحت ، نمی تونم خودمو تحمل کنم !

فقط می تونم بگم ، امیدوارم اون کسی که باعث شده من و نیوشا اون عشق و محبت خودمون رو فراموش کنیم نمی بخشم ! بترکه چشم اون حسودی که به عشق ما حسودیش می شه ...

پاورقی : شاید مسئله ای بوده و اتفاق افتاده که باعث ناراحتیم شده اما این اتفاقا ؟! سخته واسم ... نباید بذاریم دیگه تکرار بشه ...

واسه اولین بار ...

الان صبحه و ساعت 07:10 است و من برای اولین بار این ساعت بیدار شدم تا برم سر کار . البته بیدار شدن من ، برای سر کار رفتن نیست ! داداشم که رفته خدمت سربازی ، امروز مرخصی داره ، از کرمان داره میاد . خانومش رفته دنبالش و منتظرم بیان اینجا . منم واسه همین دیگه دیدم خوابم نمی بره بیدار شدم اومدم نت وبلاگ نویسی و وبگردی !

دیشب نزدیک یه ساعتی نشتم یه CD شاد و توپ MP3 واسه ماشین زدم که با نیوشا وقتی می ریم بیرون ، آهنگ غمگین گوش نکنیم ! CD قبلیه رو چون باجناقم دیر بهم اطلاع داد که CD شاد می خواد ، دادم بهش تا توی راه گوش کنه ! الانم با کلی آهنگای شاد و جدید توی ماشین حال می فرمائیم ...

خبر دیگه اینکه ، امروز سر رسید قسط اول وام ازدواج نیوشاست که منم قسط وامم رو همین امروز پرداخت می کنم که دیگه دو بار سرگردون بانک و صندوق نشتم ؛ جدا از اون امروز باید از حساب ، وامم رو خارج کنم بریزم توی حساب سپرده ام ، همینطور یه مقدار دیگه هم باید از حساب جاریم بریزم به حساب سپرده که این ده روزی که فاصله است برای سر رسید چک بابا واسه ماشینه ، حسابشون خالی نباشه بتونم از سودش استفاده کنم !

همین الان خانوم داداشم SMS داد که داداشم رسیده و دارن میان خونه ؛ منم با اجازتون برم آماده شم برای پیشوازشون !

پاورقی : آرزو دارم همگیتون شاد و سلامت باشین ...