چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چیه ؟!

زورم میاد بخوام وظیفه یکی دیگه رو انجام بدم ؛ همونطور که اونم کارای منو انجام نمی ده وقتی هستم ، سریع پاس می ده طرف من کسی که میاد . تا وقتی یه ذره دیرم می کنی سریع صدا می زنن که بیا و ...! منم آدمما ، انگار فقط همکارم اینجا داره زرگری می کنه ، من دزدی می کنم و بلد نیستم کاری انجام بدم و از زیر کار در میرم . خسته شدم دیگه ، باید از هر کسی حرف بشنوم ؟ زوره خب بخوام ببینم همش دارن اونو تو سرم می زنن که اون فلانه و چنینه و چنان !

می گن آدمیه که با خداست و نماز خونه ، کی می گه ؟ به خدا وایمیسته دخترائی که از در میان تو رو ، همه جاشونو دید می زنه و می گه " اسب " و " قناری " و ... . می گن آدمیه که از زیر کار در نمیره ، کی گفته ؟ روزائی که کلاس آموزشی داریم ( از زبون خودش شنیدم ، نه اینکه از خودم بگم ) نیم ساعت اول رو حضور غیاب می کنه و بعد آزاده و می ره ، کلاس رو می ندازه گردن مسئول برگزاری کلاس که نماینده شرکت آموزشیه . هر وقت همزمان کاری داشتیم ، مجبور شدم به خاطر احترام بزرگیش از کار خودم بزنم و بذارم اون بره به کارش برسه و منم هیچی !

ای بابا منم آدمیزادم ، یعنی چی ؟ چرا همش اونو بزنن توی سر من ؟ به خدا همین الان رفت برای اینکه بره خونه که ساعت 02:00 عصر کلاس آموزشی داریم . برای چی ؟ چرا 2 ساعت زودتر بره خونه که می خواد استراحت کنه ؟ من آدم نیستم ؟ به خدا اگه من یه روز نیام ، 100 بار بهم زنگ می زنن که فلان چیز چطوریه و فلان کس جریانش چیه و هزار درد و مرگ دیگه ، اما اگه اون نباشه ممکنه یه بارم بهش زنگ نزنن که از استراحتش گرفته نشه !

واسه کلاسا که می ره ، خب پول اضافه کاریشو می گیره ، کاری می کنه پولشو می گیره ، یه جوری از این کاراش حرف می زنن انگار مفت داره واسه اینجا انجام می ده ! همیشه بر می گردن به من می گن تو اینجا چیکار می کنی ؟ برای چی حقوق می گیری ؟! ای خدا ، اعصابم خورد می شه خب ...

پاورقی : من انسانم بابا ، همکارمم کاری که می کنه مفت واسه اینجا انجام نمی ده ! مفت انجام می ده ؟!

صدای آشنا ...

هر طرف از کوچه بچگی رو می بینم ، صدای آشنائی غیر از بابا و مامان به گوشم می رسه . صدائی که شاید ماه ها منتظرش بودیم که دوباره بشنویم . صدای مردی که سیبیل داشت ، قد بلند بود ، پسر بزرگی داشت و همیشه با خنده زیبا و رفتار مهربونش به ما می گفت " دائی جون " . آره من دنبال کسی هستم که اونو دائی صدا می زدم . کودکی همگیمون با اون گذشت ، هر جائی که می رفت ما رو همراه خودش می برد و تنهامون نمی ذاشت . به معنای واقعی به چشم بچه های خودش به ما خیره می شد و کمی و کاستی بین ما نمی ذاشت . اونقدر دوست داشتنی بود که نمی دونید . حتی از بابا و مامانم می شنیدم که قبل از به دنیا اومدن من هم یک شب درمیون با هم بودند ، وقتی که بابام سر کار می رفت و شیفتی خونه نبود شبا .

من یه دائی دارم به اسم " رضا " ، البته اسم اصلیش " غلامرضا "ـست . وقتی تک تک خاطره های بچگی همگیمون ( خودم و برادر خواهرام ) رو نگاه می کنم یه نقش پر رنگ داره . حتی شاید باورتون نشه ، همین مینا وقتی کوچیک بود برای رفتن خونه دائی رضا یا موندن دائی رضا خونه ی ما گریه می کرد . خودمونم همینطوری بودیم . دائی رضا رو خیلی دوست داشتیم . نظامی بودن توی اصفهان و قبل اینکه بازنشست بشن همیشه یه چند روزی رو می اومدن اینجا و خونه ما هم بیشتر میموندن .

هفته ای یه بار با همدیگه بودیم . ما بچه ها که اینقدر باهم یکی بودیم که زبونم لال یکیمون مریض می شد بقیه واسش تب می کردن . توی فامیل هم هیشکی دیگه نبود که ما و مث دائی رضا اینا باشیم باهم . یعنی اگر نمی رفتیم یعنی یه مشکلی بود و اون یکی خانواده ( چه ما چه دائی رضا ) می رفتیم و خبر می گرفتیم .

یادش بخیر اون قدیما ، قبل اینکه یکی یکی ازدواج کنیم و بچه های دائی صاحب زندگی جداگانه ای بشن ، هر ماه یا دو هفته ای یه بار می رفتیم دشت و بازی و کباب می زدیم . اینقدر بهم خوش می گذشت که حتی به گذشت لحظه ها فکر نمی کردیم .

یادش بخیر چه روزائی بود . اما الان بیچاره دائی رضام مریض افتاده توی خونه ؛ خیلی دلم می گیره که اون شادابی و سرحالی قدیم رو نداره . شنیدم می گن به خاطر این بوده که وقتی بابا بزرگ مادریم زنده بودن ، باهاشون بد رفتار کردن . اما من که ندیدم چیزی ، گناهش پای اونائی که می گن . اما واقعاً دلم واسه دائی رضام تنگ شده ، نمی دونین چقدر دوست دارم بازم مث قدیما باهم بریم گذشت و گذار یا اینکه منو محکم بگیرن و با ته ریششون که مث سوزن بود روی صورتم بکشن یا رگ گردنم رو بگیرن و نذارن تکون بخورم . چقدر دلم واسه شوخیا و خنده هاشون تنگ شده . اما الان حتی درست نمی تونن ببینن و راه برن چه برسه به اینکه کلی باهم شوخی کنیم .

پاورقی : واسه دائیم دعا کنین ؛ مریضه ، دوست ندارم زبونم لال بلائی سرشون بیاد ...

اومدم ...

راستش این چند روز حس و حال نوشتن نبود ( بر عکس روزائی که می اومدم و چند تا پست می دادم ) . امروزم اومدم واستون بگم این چند روز چیا شد و به من و نیوشا چی گذشت و ... همینا .

راستشو بخواین ، این چند روز اینترنت یه مقدار مشکل داشت . وقتی تماس گرفتم با مخابرات گفتن کافای منطقه ما به مشکل برخورده و یه مقدار قطعی داریم . دیشب و امروز اینطوری بود . الان ( گوش شیطون کر ) خوب شده و مشکل نداشته از ساعت 6 به بعدی که من اینترنت می چرخیدم .

راستش یه مقداری بی پولی زده بهم و توی دست و بالم پول نیست . بزنین ماشین هم که تموم شد و یه مقداری پول دستم رسید ، کمی بنزین زدم و امروز بازم ته کشید . خیلی وقت شد امروز که چراغ بنزین روشن بود ، مجبور بودم برم اونطرف و اینا ، فک کنم به پمپ بنزین نرسم . همش توی راه خدا خدا می کردم بنزین ماشین تموم نشه منو توی خیابون بذاره ! آخه پارسا نبود ، رفته بود دانشگاه و منم که اگه توی راه می موندم دیگه هیچی ، راهی نداشتم واسه اینکه خودمو نجات بدم و مجبور می بودم پیاده گز ( یعنی راه برم ، منظورم گز اصفهان و خوردنی نیست ) کنم تا خونه !

حال و اوضاعم بهتره نسبت به قبل ؛ دیگه زیاد فکر و خیال نمی کنم و به مرگ فکر نمی کنم ، با اینکه بعضی وقت ها همش میاد سراغم و نگرشم نسبت به زندگی تغییر کرده ! راستش سعی می کنم الکی از لحظه های زندگیم نگذرم و به نحو احسنت و عالی ازشون استفاده کنم چون به این باور رسیدم که این لحظه ها ( مثلاً همین ثانیه های قبل ) دیگه بر نمی گرده و باید ازشون خوب استفاده کرد !

راستی نرم افزار جدید حسابداری رو هم نصب کردم و امروز بعد از چندین روز فعالش کردم . تا چند روز دیگه حقوق می گیرم و باید ثبت بشه همه هزینه ها و درآمد ها دیگه . اینه ، به نظرم شما هم لاز نرم افزار ها استفاده کنین . حیفه به خدا ... نرم افزار های خوبین ...

پاورقی : خب حرفام تموم شد ... چیز دیگه ای موند که نگفته باشم ؟! مراقب خودتون باشین . من و نیوشا هم مراقب همدیگه هستیم چون ( غیر از پدر و مادر که جون و دلمون هستن ) هیشکی رو غیر خودمون نداریم ...

انگشتم ...

نمی دونم دیشب چه اتفاقی افتاده بود ، صبح وقتی بلند شدم فهمیدم دستام باد کرده ( وَرَم داره ) . از صبح همش درد می کنه ولی مشکل دقیقاًالان یه جای دیگه است . دستم که وَرَم کرده ، حلقه ازدواجم توی انگشتم گیر کرده و باعث شده قفل بشه . خیلی درد داره ! چند بار سعی کردم حلقه رو درش بیارم اما با درد شدید و بن بست مواجه شدم بیخیالش شدم . چند دقیقه پیش رفتم دستشوئی محل کارم ، کمی مایع دستشوئی ریختم روی دستم و سعی کردم درش بیارم اما بازم اینقدر درد گرفت و لیز بود که بیخیالش شدم . الان اومدم نشستم توی دفتر ، یه بنده خدائی پیشنهاد داد که حلقه رو بِبُرش ، گفتم عمراً این خبرا نیست . دیگه عزمم رو جزم کردم که اینبار هر طور بشه بکشمش بیرون ! اینقدر توی دستم پیچش دادم ، درد داشت ولی تحمل کردم و اینقدر پیچوندمش که شبیه یه تیکه خون شد ولی بالاخره در اومد ! بابام که دیدن اصن یه حالی شدن ولی بالاخره در اومد .

پاورقی : دوست ندارم حلقه ام رو از دستم در بیارم ...

واسه دو گل ...

این پست رو مخصوص اومدم واسه دو تا گل زندگیم بنویسم . منظورم پدر و مادر عزیزمه که اگه اونا نبودن من هیچوقت حضور نداشتم . تا الان به این قد و هیکل نرسیده بودم و هیچی نبودم . دو دوست واقعی کنارم که همیشه توی زندگیم بهشون اعتماد 100% داشتم و مراقبم بودن . با اینکه خیلی وقت ها اذیتشون کردم ، بد حرف زدم ، ناراحتشون کردم ، شاید به خاطر من اشک ریختن اما هیجوقت منو به حال خودم رها نکردن و از کنارم برن !

از وقتی دور و برمو شناختم ، یادم میاد روزی رو که بابام واسه یه انتقالی خارج از استان ( آخه بابام نظامی بودن ) رفتن آزربایجان غربی ( مهاباد ) . دو سال رو دور از بابام زندگی کردیم ، مامانم هم بیچاره جور ما رو می کشیدن . هم شدن واسمون بابا و هم مامان . هرزگاهی بابام مرخصی می گرفتن و میومدن چند روزی پیشمون اما دم رفتن هیچی واسم نبود جز یه دنیا دلتنگی و اشک که وقتی می رفتم مدرسه میریخت پائین ...

چقدر سخت بود وقتی تنهائی مامانم دو سال مث چشماشون مراقبمون بودن ، نگذاشتن ذره ای آب تو دلمون تکون بخوره ! می فهمم چقدر سخت به مامانم گذشت . دو تا بچه مدرسه ای ، با یه کوچولوی دیگه خیلی سخت بود تنهائی ... اما گذشت و بابام برگشتن ...

بچه آنچنان آرومی نبودم توی خونه ، یه جورائی خون همه رو توی شیشه داشتم . بیچاره ها رو خیلی اذیت کردم !  البته جاش کتکمم خوردم از بس فوضولی می کردم و خرابکاری ...

یادم نمی ره هیچوقت ،یه شب مامانم تا صبح بیدار بودن ، داشتن یه چیزی می بافتن با کاموای سفید . پرسیدم چیه ؟ برای کیه ؟ گفتن هیچی دارم لباس می دوزم از بیکاری ، همینطوری . صبح که بیدار شدم ، فهمیدم واسه روز تولدم یه بلوز خوشگل سفید دوختن واسم . چه هدیه زیبا و دوست داشتنی بود . بابامم ، یه روز صبح که بیدار شدم ، بهم یه کارتون نشون دادن خیلی بزرگ ، حتی از قد منم بزرگتر . بهم گفتن درشو باز کنم ! وقتی باز کردم ، دیدم یه دوچرخه سغید رنگ واسم خریدن . چقدر باهاش بازی کردم و حتی بزرگتر شدم ولی هنوزم همون دوچرخه رو داشتم ...

برای یه دو سالی باز بابام منقل شدن به یه شهر دیگه ؛ البته این نزدیک بود ، زیاد فاصله نداشت  ، نزدیک 2 ساعتی راه بود و ایندفعه بابام طاقت دوری نیاوردن و همگیمون بارو بندیلمون رو بستیم و رفتیم . دو سال اونجا بودیم ، چهار بار خونه عوض کردم و بازم بالاخره برگشتیم شهر خودمون . یه سال قبل از انتقالی بابام ، خونه خریده بودیم . خونه رو اجاره دادیم و 2 سال رفتیم و بعد برگشتن رفتیم خونه خودمون .

بابا مامانم همیشه باهامون مث دو تا دوست توی خانواده رفتار کردن . نگذاشتن احساس غریبی کنیم باهم و همیشه توی خونه ی ما صدای خنده هست . خونمون همیشه از گرمای پُر مهر پدر و مادرمون خالی نمی شه . خدا سایشون رو از سرمون کم نکنه !

وقتی به خانواده های دیگه ( اطرافیانم ) نگاه می کنم و با پدر و مادر خودمون مقایسشون می کنم ، می بینم قابل قیاس نیستن و حتی انگشت کوچیکه مامان بابای خودم نمی شن ! همیشه از اطراف در مورد خوبی ها و صفات عالی بابا مامانم شنیدم و با غرور به خودم افتخار کردم و خدا رو شکر کردم که اینطور پدر و مادری دارم ..

از همینجا می خوام بهشون بگم که چقدر دوستشون دارم و دست و پاهاشون رو می بوسم . ازشون می خوام اگر گناهی در حقشون مرتکب شدم یا اشتباهی از من سر زده من رو ببخشن . دوست ندارم پیششون شرمنده باشم . دوست دارم وقتی به چشماشون نگاه می کنم با عشق و علاقه همیشگیشون بهم خیره بشن و دوستم داشته باشن .

بابا و مامان نازنینم ، بهترین دوستای زندگی من ، از ته دل دوستون دارم و به داشتن شما افتخار می کنم ! عاشقتونم عزیزای دل من ، که همیشه کنارم بودین ، هستین و ایشالله خواهین بود ...

پاورقی : دوستون دارم بابا و مامان گلم ... هیچوقت تنهام نذارین ...

به به ...

دو روز شده نیومدم پست بدم چرا یکی نگرانم نشده ؟ نمی گین شاید یه اتفاقی افتاده باشه یا چیزی که خبری ازم نیست ؟! بابا بامعرفتا چیکار می کنین شماها ؟! حالا بیخیال ، حالتون چطوره دوستای عزیزم ؟ خوبین ؟ روزگار به کامتون هست ؟ من و نیوشا هم شکر خدا خوبیم . نفسی میاد و میره ، زندگی می کنیم دیگه . روز ها و لحظه ها و ثانیه ها در گذرند و ما بهشون خیره می شیم و می گیم بای بای ... غافل از اینکه ، این لحظه ها گذر عمرمونه و دیگه بر نمی گرده ...

راستشو بخواین ، یه دو روزی هست که توی دفتر کارم تنهام و همه کارا به دوش من افتاده . بابا که بنده خدا به خاطر دونه پاشون ( دمل می گن بهش ) افتادن توی خونه و اصن نمی تونن راه برن . امروز قرار بوده برن دکتر جراح نشون بدن و اگر نیاز به جراحی باشه ، جراحی کنن . همکارمم که با این وضعیت کلاس ها ( و طبق گفته های خودش که یواشکی شنیدم ) کلاس های آموزشی رو داره که فقط نیم ساعت اول کار داره و بعد بیکار می شن و شاید بره خونه و شایدم همونجا بشینه تا ساعتای نزدیک تعطیلی و بعد بره استراحت کنه . چی می مونه ؟ فقط من که اینجا تنهام و کارا افتاده روی دوشم . وضعیت ما هم اینگونه ...

پاورقی : زیاد حال و حوصله ندارم و فقط وقتائی واقعاً انگار زندگی می کنم که نیوشا کنارمه ...

فلشم ...

ای بابا شانس که نداریم . امروز شرکت تهران زنگ زده که آقا فایل فرستادم واسه برخط ، حتماً روی سیستما اجراش کنی . ماهم از همیشه مشتاق تر سریع رفتم روی سه تا شرکتی که از نرم افزار ما استفاده می کنن اجراش کردم . یه نیم ساعتیم یکی از شرکت ها نشستم تا وقت بگذره . چشمتون روز بد نبینه ، الان اومدم فلشم رو زدم به سیستمم می بینم همش خطا می ده و مشکل پیدا کرده . تموم فایل هام پاک شده چون سیستم شرکت آخریه ویروسی بوده شدید .

پاورقی : جان مادراتون سیستمتون رو درست کنین بابا ...

یعنی چی ؟

امروز صبح به جای اینکه بابام منو بیدار کنن ، مامانم بیدارن کردن ، این یعنی امروز بابا سر کار نمیان . از اونطرف همکارم کلاسه و تا باهاش تماس نگیرن سرکار نمیاد و همون کلاس می مونه . به این شکلی که داره پیش می ره یعنی فردا و پس فردا همکارم اصن اینجا نمیاد چون این هفته تمامش رو کلاسای آموزشی داریم .

الان رئیس ما اومده اینجا نشسته . کاری که ازش بر نمیاد ، فقط اینجاست داره اعصاب منو بهم می ریزه !

از امروز نامه ها به صورت ایمیلی به انجمن ها و ... ارسال می شه . از این طرف تنها کسی که الان با ایمیل ها کار می کنه منم و با این اوضاع تمام کارای دبیرخونه ای انجمن هم به گردن من بیچاره میوفته چون یه نفر بلد نیست باهاش کار کنه . می دونین دردسره و اذیت می شم . مشکل اینجاست دقیقاً ...

پاورقی : کاش بعضی چیزا تغییر می کرد توی ذهن من ...

یه چیزی ...

اگه می بینین این وقت شب واستون پست می ذارم ، دلیل داره . من درسته که شب ها اکثراً تا صبح بیدارم و پای اینترنت و چشمک هستم اما خب دلیلی نمی بینم بیکار بنشینم و ساکت هیچ کاری رو انجام ندم . اصن اینجور بیکار نشستن و کاری نکردن از من بر نمیاد و تا همین الانم داشتم روی یه پروژه ای کار می کردم که می خوام به زودی تکمیلش کنم و ارائه بدمش .

الانم کارم می شه گفت 90% تموم شده و بقیه اش می مونه بعد خواب الان ( دقیقاً بعد از ارسال پست ) و همچنین برگشتم از جلسه ی فردا ظهر ساعت 12 ! باشه ؟!

پاورقی : منتظر یه خبر جالب و خوب باشین ...

احساس ...

یه خواهر کوچیک دارم ، تازه شده 2 سالش . اردیبهشتیه و از من 23 سال کوچیکتره . اسمش مبیناست و دختر خیلی شیطون و دوست داشتنی هستش . همین الان کنار من نشسته داره با عروسکاش بازی می کنه . حالا فکر کنین ، یه دختر کوچیک که وسط 3 تا پسر بزرگ شه می شه خواد چه اعجوبه ای بشه . همین الان از پس خودش بر میاد ، یعنی ما رو که می زنه حسابی .

چشمای رنگی زیبائی داره ، صورت معصوم و دوست داشتنی . لهجه و نحوه سخن گفتنشم که واویلاست . خدائی من یکی که عاشقشم . درسته بعضی وقت ها اذیتش می کنم اما به خدا از روی عشق و علاقه ایه که بهش دارم . قربونش برم با اون دندونای سفید خوشگلش وقتی می خنده شبیه فرشته ها می شه . فرشته است به تمام معنا .

یه عکس واستون ازش می ذارم توی ادامه و توی گالری تصاویر که شما هم این فرشته کوچولوی منو ببینین . اینقدر شبیه منه که باهم وقتی می ریم بیرون فکر می کنن بچه ی خودمه . اینقدر شبیهمه . آخه من و مامان و مینا و مبینا چهره هامون شبیه همدیگه است .

ادامه مطلب ...

همین الان ...

نمی دونم چه عادت خیلی بدیه که من اگر تا صبح بیدار باشم ، فقط نیم ساعت بخوابم و بلند بشم برم سر کار اصن هیچی به خیالم نمی رسه اما اگر از ساعت 2 زودتر بخوابم ، باور کنین صبح مرگ منه تا وقتی برگردم خونه و دراز بکشم و بخوابم ! اما نمی دونین این بی خوابی چه بلاهائی که سر آدم نمیاره ، مخصوصاً روی اعصاب تاثیر مستقیم داره عجیب .

از بابا شنیدم که می گن بی خوابی و کم خوابی آدمو خیلی پیر می کنه . راستش بابای خودمم یه زمانی که توی نیروی انتظامی بودن ، 24 ساعت سر کار بودن و 24 ساعت خونه استراحت می کردن . در صورتی که نیروی انتظامی باید 12 ساعت کار و 24 ساعت استراحت کنن . اما خب اون زمان به علت نبود نیرو مجبور بودن 24 ساعت وایسن دیگه ، چاره ای نبود . الان بابام نزدیک به 7 سال می شه که بازنشسته شدن و در حال حاضر دبیر همون انجمنی هستن که منم اونجا کار می کنم . البته یه چیزی رو فراموش نکنم بگم که ، رفتن من به اون انجمن به خاطر حضور بابام بود ولی پیشرفتم خدا رو شکر به خاطر توانائی و مهارت خودم در مورد سیستم های کامپیوتری بود . اما همیشه مدیون بابام هستم !

راستی دوستای گلم ، از ظاهر جدید چشمک خوشتون میاد ؟ دقیقاً شده میز کار خودم با این شکل ! آخه گوشیام و ... که می بینین دقیقاً وسایل خودم هستن . نظرتونو بگین ! راستی توی نظرسنحیم شرکت کنین ، باور کنین نیاز دارم به دیدگاهتون ...

پاورقی : امروز تولد هوومه ( دوست صمیمی نیوشا که من شدم هووی دوستش ) ؛ زادروزش خجسته و شاد باش ...

رفتم یه جائی ...

امروز از بس حالم خراب بود رفتم قبرستون ؛ سر خاک مامان بزرگ و بابا بزرگام . نزدیک یه نیم ساعتی نشستم و به لحظه ای که بدنشون رو می گذاشتیم توی خاک فکر می کردم . یادم اومد ... بیخیال نمی خوام زیاد ناراحتتون کنم .

برنامه هفته دیگه ، سر کار زیاد جالب نیست ولی یکشنبه یه جلسه کاری مهم دارم در مورد ارتباطات ایمیلی شرکت ها با انجمن ، انجمن با شرکت ها و اداره کل ! یعنی در کل همه ارتباطات و نامه نگاری هاشون از طریق اینترنت و ایمیل باشه . یه موضوعی که من مطمئنم اگر به گردن من بیوفته من پیر می شم ولی یه نفر از اونام نمی فهمه که چطوری حتی باید ایمیل داد . البته یه راهی به ذهنم رسیده که باید یه سرور ایمیل فارسی ساخت که هزینه بره و یا اینکه از طریق همین وبسایت پایانه ها به شرکت ها ایمیل داد و خب اما آموزشش خیلی سخت و دیوانه کننده است . تا یکشنبه باید خوب فکر کنم ببینم چه راهی می شه پیدا کرد برای این موضوع .

بعد از نوشتن پست دیشب ، امروز تا ساعت 02:30 فکر کنم خواب بودم ؛ بلند که شدم ناهار خوردم و دیگه خواب از سرم پرید . ساعتای 4 بود که رفتم بیرون و بعدشم رفتم قبرستون سر خاک و بعدشم برگشتم خونه . می خواستم برم پیش نیوشا که متاسفانه نبود و مهمونی بود .

الان هم در خدمتتون هستم ولی بعد تموم شدن این پست می رم یا فیلم ببینم یا اینکه نت گردی کنم .

پاورقی : یه ذره بهترم ...

امروز اینطور ...

راستش امروز که رفتم سر کار ، زیاد حال و حوصله نداشتم . بابام تا ساعت 10 سرکار بودن باهام و بعد رفتن که برن روستا . من موندم و همکارم که از راه اندازی کلاس برگشت دفتر . منم از فرصت استفاده کردم و به بهانه بردن نیوشا از دانشگاه به خونه ساعت 11:50 جیم شدم و فِلِنگو بستم . البته یه 4000ت هم خورد توی گوشم آخه پول تاکسی دادم و با ماشین خودم نرفته بودم .

بابام ، به همراه مامان و دو تا خواهرام رفتن روستا ؛ رفتن که زمین رو بفروشن . تقریباً الانا دیگه راه میوفتن که برگردن چون داداشم راما از کرمان ( محل اموزشی سربازیش ) اومده و تا فردا شب اینجاست . امشبم مهمون داریم ، عموی بزرگم ( پدر خانوم داداشم ) اینجان .

الان داداشمو فرستادم ( به خاطر قولی که دادم ) چند تا عکس از زوایای ماشینم بگیره و واستون اسب مشکی یکه تازمون رو بذارم تا ببینین . واسه من و نیوشا این ماشین خیلی ارزش داره ( هر طوری که باشه ) چون اولین وسیله ایه که برای خودمون خریدیم .

راستش ما ، یه سمند مشکی رنگ مدل 1381 خریدیم که از نظر فنی و موتوری و همچنین ظاهر و شکلش بسیار خوبه ( نسبت به مدلش ) . بردم همه جاشو هم شیک و خوشگل کردم و هر وقت با نیوشا باهم می ریم بیرون خیلی حال می ده و ازش لذت می بریم !

عکسا رو هم گذاشتم توی ادامه نوشته و همچنین " گالری تصاویر چشمک "

ادامه مطلب ...