نمی دونم چرا همه از من توقع دارن که همه کار واسشون بکنم اما وقتی من یه کار بخوام انگار دنیا به آخر می رسه !
جریانش چیه نمی دونم ؛ همه از من مفت مجانی کار می خوان ! زوره خدائی ...
خدا رو شکر نیوشا رو دارم که منو بفهمه و درکم کنه والا می خواستم چیکار کنم !
جریان داره آخه این حرفمم ؛ نمی شه گفت ! از هیچی شانس نیاوردیم از باجناق هم شانس نیاوردیم !
پاورقی : راستی نیوشای عزیزم ، روز زن رو همه جا بهت تبریک گفتم ولی اینجا ، توی وبلاگ خودمون بهت تبریک نگفتم عزیزم ! روزت مبارک عشق من ؛ امیدوارم سال های سال همیشه شاد باهم زندگی کنیم ...
ببخشیدا اینو می گم ؛ حرف زیاد درستی هم نیست اما من از دخترِ عمویِ بزرگم متنفرم !
اصن نمی تونم تحملش کنم ؛دلیلش هم فقط اینه که یه آدم دو روی خاله زنکه !
می دونین شاید باورتون نشه ولی بیشتر حرف هائی که پشت سرم در آوردن توی فامیل از دهن مبارک همین دختر عموم جاری شده !
به هیچ وجه نمی تونم جائی که هست تحملش کنم !
راستش پیش تر از اینا واسم ارزش داشت که بعد از ازدواجش یه جورائی به خاطر اینکه بهش تبریک گفتم انتخابش و ازدواجش رو و نشت و شبش پشت سرم ،جلوی داداش خودم بدم رو گفت و بهم خندید و من بعد از چندین ماه متوجه شدم حالم دیگه ازش بهم خورد و اندازه یه ... ( سوت ) برام ارزش نداره ...
خیلی بدم میاد کسی رو به تمسخر بگیرم یا اینکه باعث دلخوریش بشم اما این موجود بی ارزش واسش اهمیت نداره چی هست یا چی نیست ولی کوچیکترین چیزی رو به تمسخر می گیره !
یه اتفاقی هم افتاد روز سیزده به در که واقعاً فهمیدم خیلی بی شعور و بی ارزش تر از این حرف هاست !
راستش متوجه نشدم کدوم یکی از بچه های کوچیک دستش بود ؛ فکر کردم بچه ی خودشه که بغلش کرده و اسم بچه رو صدا زدم و بعد فهمیدم اشتباه کردم ! فکر نکنم 5 دقیقه شده بود ولی وقتی رفتم توی اتاق می بینم هر کسی ( حتی داداش خودم که دامادشون شده بود تازه ) به تمسخر و یه حالت خنده خیلی حال بهم زن به من می گن این کیه سپهر ؟!
خیلی بهم برخورد ؛ وقتی دیدم داداش منم اخلاقش ( که آنچنان ماه هم نبود ) شده مث اون !
خیلی اعصابم بهم ریخت اون روز ... طوری که حتی نیوشا هم فهمید و همش می خواست آرومم کنه !
پاورقی : این رو دلم مونده بود ؛ چیکار کنم ؟! باید می گفتم ...
ببخشید که این روز ها اینقدر درگیر کار من و دانشگاه نیوشا هستیم که زیاد وقت اومدن و نوشتن توی بلاگ رو نداریم !
خدا بزرگه ایشالله زودتر مشکلات و این چیز ها تموم بشه و بتونیم باهم باشیم ( منظورم وقت آزاده ) !
نیوشا زیاد وقت آزاد نداره به خاطر کلاس هاش و امتحاناش که داره شروع می شه !
خب دیگه باید برم به کارم برسم و همین الان هم سر کارم که دارم واستون می نویسم !
پاورقی : چقدر اینجا تنها افتادیم کسی نیست واسمون دیدگاه بذاره ...
تعطیلات تموم شد و درس های نیوشا و کار من شروع شده ؛ واسه نیوشا ناراحتم ، درساش سنگین شدن و واقعاً وقت نمی کنه که خالی باشه و بتونه با هم باشین !
سختیش اینجاست که دل منم کوچیک ؛ زود به زود تنگ می شه و نمی دونم چیکار کنم ! اما خب درس نیوشا شوخی بردار نیست و باید هواسش به همه چیز باشه !
دوست ندارم طوری بشه که بگن من از درس و دانشگاه انداختمش یا اینکه به نیوشا چیزی بگن ...
می شه تحمل کرد ؛ هفته ای یه بار ... کنار میایم باهاش اشکالی نداره !
پاورقی : دلم تنگ شد واسش ...
مرخصی و تعطیلاتمون تموم شد !
مدت زیادی رو به خوشی و شادی گذروندیم اما خب دیگه باید زندگی کنیم !
من از شنبه می رم سر کار و بعدش هم شرکت ؛ نیوشا هم دانشگاهش و بعضی وقت ها شرکتمون !
تعطیلات رو خوب باهم بودیم و خیلی دوستش داریم ؛ با اینکه دوست نداریم این تعطیلات و کنار هم بودنمون بیشتر از اینا اما خب گفتم باید زندگی کرد !
پاورقی : خیلی دوستش دارم ... خدایا خیلی دوستت دارم ...
راستشو بخواین چند روزیه خواهر و برادر نیوشا از شهرای خودشون اومدن اینجا !
راستش دوست داشتم بیشتر این ها با نیوشا می رفتیم بیرون ، اما احترام بودن برادر و خواهر بزرگ نیوشا خیلی واجب تر از این هاست ...
واقعاً خدا رو شکر ؛ سرنوشتی که واسم نوشته عالیه ...
پاورقی : خدایا شکرت ...
چقدر لحظه لحظه ها رو شمردیم تا برسیم به یه روز !
ما روز 3 فروردین عقد کردیم و امشب ( یعنی در حال حاضر دیشب ) اولین شام زندگیمون رو توی یه بشقاب بزرگ با هم خوردیم !
خیلی شیرین بود و دوست داشتنی !
خوراکی که مامانم همیشه درست می کنه عالیه ولی امشب با بودن کنار کسی که می دونم واقعاً عاشق منه و منم عاشقشم اولین خوراکی رو تجربه کردم که هیچوقت تجربه اش نکرده بودم و شیرین ترین خوراک زندگیم بود ...
بعدشم رفیتم با همسرم و خواهر کوچیک 10 دقیقه ای قدم زدیم و راه رفتیم ! دست توی دستای همدیگه !
چقدر شیرینه این زندگی دوست داشتنی و من عاشقش هستم ...
پاورقی : خداوندا این خوشبختی رو از ما نگیر ؛ لطفی رو که به ما کردی و هیچوقت از ما جدا نکن ! ممنونم به خاطر همه چیز ...
برای مراسم عقد داریم آماده می شیم !
تمام لوازم و وسایلی که برای نیوشا خریدیم ، همشونو بسته بندی و کادو پیچش کردم ( خودم به تنهائی ) و قرار فردا واسش ببرن !
خیلی خوشحالیم ... همه چیز به خیر و خوشی داره درست می شه !
پاورقی : واسه شما هم آرزو می کنم ...
چی شد ؟ تو که همه چیو داشتی زود زود بهم پیوند می زدی ؟!
نکنه باید امتحان بشیم که همدیگه رو می خوایم ؟! یا اینکه به تو هم باید ثابت کنیم که همدیگه رو دوست داریم ؟!
دیگه قرار نشد تو هم مث بقیه اذیتمون کنی ؛ مراقبمون باش ...
پاورقی : خدایا تو رو امروز گذاشتیم توی لیستی که نوشتیم ؛ خودت خواستی ...
امروز من و سپهر کنار هم، پا به پای هم، اولین خرید زندگیمون رو انجام دادیم...
شاید براتون جالب باشه که توی هر چیزی نظرمون یکی بود... انگاری که یه نفر بودیم و نظر میدادیم... و حقیقت هم همینه که الان یه نفریم یعنی دیگه من و تویی وجود نداره و حالا شدیم ما ...
از اینکه کنارمه خیلی خوشحالم ،خوشحالم که زندگیم رو باهاش شروع میکنم، مطمئنم که بهترین لحظاتم در کنارش رقم میخوره...
خداجونم ازت خیلی ممنونم که ما دو تا رو سر راه هم قرار دادی، ما با هم خیلی خوشبختیم ، این به خودمون ثابت شده و به بقیه هم ثابت میکنیم...
خیلی وقت ها فکر می کردم عشق در یک نگاه و عشق یه دفعه ای در وجود رخنه می کنه و این چیزا هست ؛ اما این روز ها دارم به این اعتقاد پیدا می کنم باید واقعاً دنبال عشق باشی تا پیداش کنی !
من سال های سال ، وقت و بی وقت ، عشق کنارم بود و من متوجهش نبودم ! شاید باورتون نشه ولی نیوشا سال ها با چشم بهش نگاه می کردم اما حتی فکر نکرده بودم که عشق من شاید اونه !
اما امروز به تمام اون روز ها می خندم ؛ روز هائی که ساده از کنارش گذشتم و بهش نگاهی ننداختم ! ساده از کنارش رد شدم و برخوردی باهاش نداشتم !
خیلی وقت ها باید کمی بیشتر نگاه کرد ؛ دنبال چیزی در اون دور دست ها دنبالش نگشت ! باید کمی به پیش پای خودتم نگاه کنی ، اطراف خودت و بهتر نگاه کنی !
من سال های سال کور بودم ؛ خدا بهم راهی رو نشون داد که نتیجه اش رنگ روشن زندگی منه !
رنگی که خیلی وقته دنبالش می گردم و فکر می کردم وجود نداره یا اینکه در کسی دیگه دنبالش می گشتم !
کاش بتونین درک کنین حس و حال منو و بفهمین من الان چقدر شاد و خوشحالم !
خوشنود و سرمست از این اتفاق ؛ از اینکه کسی کنارم هست که یک عمر به دنبالش می گشتم !
همون کسی که می خواستم !
مهربون ، با شخصیت ، احساساتی ، با فهم و درک ! کسی که بتونه درک کنه دلتنگی یعنی چی !
کسی که بفهمه معنی احترام ، معنی دوست داشتن و عاشق بودن ، وظیفه نیست !
کسی که بدونه وقتی دوستش داری ، به زبون بیاری ، انجامش بدی ... کسی که اون هم دوستت داشته باشه و حس واقعی اعتماد رو بهت هدیه کنه !
کسی که وقتی اشتباهی کردی ، وقتی ناراحتی ، جای زخم زبون زدن ، مرحم روی دردت باشه !
کسی که وقتی خوشحالی ، با شادیت بخنده و شاد بشه نه اینکه دنبال بهانه ای برای از بین بردن شادیت باشه !
کسی که بهت اعتماد کنه ، بهش اعتماد داشته باشی !
کسی که زش نترسی ، نترسی که خیانت کنه و واقعاً و از ته دل دوستت داشته باشه !
چقدر حرف های نگفته دارم ؛ چقدر این سال ها زبونم لال شده بود و مثل آدم های گنگ فقط با ایما و اشاره نیازمو می گفتم ! اما کسی نمی فهمید !
الان کسی توی زندگیم هست که اشاره ی منو می فهمه ؛ کسی توی زندگیم هست که اگر گنگ هستم ، احساسم می کنه و با احساسم بازی نمی کنه و به احساسم پاسخ می ده !
الان نیازی ندارم ؛ نیازم برآورده شد ! خدایا شکرت ...
پاورقی : پروردگار من ؛ کمکمون کن ، کسی باعث نشه که خوشبخت نباشیم ! خوشبختی رو با کمک خودمون بهمون هدیه کن ...
من الان دقیقا یک قدمی خوشبختی واقعیم...
البته الان نزدیک این خوشبختی هستم اما دیگه دارم بهش میرسم...
فقط چند روز دیگه.. فقط چند روز...
همه چی روبراه شده ؛ باورتون میشه؟؟؟؟
خیلی خیلی خوشحالم...
خب کمی باید شفاف سازی کرد و حقیقت رو گفت ؛ حقیقتی که این وبلاگ و نویسنده هاش دارن !
من ، سپهر هستم و نیوشا نویسنده ی دیگه ی وبلاگ !
من و نیوشا دختر خاله و پسر خاله هستیم ؛ دختر خاله و پسر خاله ای که با اینکه زیاد با هم رفت و آمد نداشتن ولی در حال حاضر بعد از گذشت مدتی شناخت و تصمیم الان با هم نامزد هستیم !
تاریخ عقدمون هم به احتمال زیاد اول یا دوم فروردین هست !
خیلی نگران بودیم و خیلی غصه خوردیم که نکنه مخالفتی بکنن و نتونیم بقیه رو راضی کنیم که ما همدیگه رو دوست داریم ؛ اما رفته رفته شاید باورتون نشه ولی در عرض یک هفته همه چیز درست شد و الان تا اینکه بتونیم خیلی راحت دستای همدیگه رو جلوی بقیه بگیریم فقط چند روزی فرصت مونده !
پاورقی : واسمون دعا کنین ؛ دعا کنین که همیشه همینطوری عاشق همدیگه بمونیم و هیچوقت شعله عشقمون کم نشه و همیشه شعله ور باشه ...