یه ابله که خودشو خیلی عاقل تر و باهوش تر از بقیه می دونه ، فکر می کنه با مزه است و به قول خودش یه پرسش جدی رو با شوخی پاسخ می ده ! یه ابله ساده لوح تر ، به حرف اون ابله که خودشو عاقل تر می دونه به خاطر اینکه فکر می کنه اون عاقل تره و بزرگتره گوش می کنه و ...!
داستان به وجود میاد که اون ساده لوح بی شعوره ؛ نمی دونن که یه ابله اون بدبخت ساده لوح رو به این کار وادار کرده ...
پاورقی : خواهش می کنم افراد ساده رو دست نندازین ؛ اونا به شما که فکر می کنین عاقل تر هستین ، به خاطر همین عقیده احترام می ذارن ...!
نمی دونم چی بود ولی خانوم دوستم با نگرانی زنگ زد و سراغ دوستم رو گرفت ؛ گفتم با من نیست ولی بعد فهمیدم به خانومش گفته با منه و در پایگاه انتظامیه !
خیلی نگران شدم ؛ آخه من و دوستم با یه مقدار مشکل روبرو هستیم ؛ مشکلی که حس می کنم از طرف دوست مشترکمون که سرمون کلاه گذاشت پیدا شده !
زنگ زدم باهاش بهم پاسخ داد و وقتی فهمید که به خانومش حقیقت رو گفتم که با من نیست عصبانی شد ! دیگه جواب نداد ...
خیلی نگرانم کرده و اعصابم کمی بهم ریخته است ؛ باید حتماً فردا باهاش تماس بگیرم و ببینم چی بوده جریان و بهم بگه ! خیلی ناراحتم ...
پاورقی : چرا آخه مجبورین دروغ بگین ؟! دلیل این پنهان کاریا چیه ؟! منم دیشب خونه دختر خالم بودم ، جائی که خیلیا خوششون نمیاد من اونجا باشم ولی حقیقت رو می گم و نمی ترسم ! چرا چون می دونم اشتباهی نکردم ... اه از دروغ بدم میاد ...
اونی نیستم که نشون می دم ؛ خودمو پشت یه ماسک پنهان کردم که بهش می گم مراقب !
مراقب احساسم ، دلم ، اشک هام و خیلی چیزائی که من رو نسبت به خیلیا شکننده تر می کنه !
چرا فکر می کنی وقتی کسی بهم نزدیک می شه فقط و فقط بهش می گم شما ؟! تا اینکه اینقدر شاکی می شه که می گه تو صدام کن ...
چرا فکر می کنی بیشتر از حد مجازی که واسه خودم شخص کردم صحبت نمی کنم ؟! اینقدر که بهم می گن تو قدر آرومی ... نمی دونن خیلی بیشتر از این ها حرف دارم واسه گفتن ...
چرا یه لبخند همیشه روی لبم نقش بسته و ازش کنده نمی شه مگر اینکه عصبانی باشم ؟! چون کسی فک نکنه من تنهام و با تنهائیم مشکلی دارم !
امروز بارون اومد ... صدای رعد و برق آسمون که در اومد یه برزه به تنم افتاد که احساس آرامش و نزدیکی به خدا کردم ! می دونی چرا ؟! همیشه روزای بارونی و با رعد برق دوست دارم ! بر خلاف بچگی که همیشه می ترسیدم ... احساس می کنم وقتی دلم خیلی خیلی پُر می شه و از خدا شاکی می شم خدا هم با غُرش آسمون می گه : « اینم به خاطر تو ؛ از بس گله کردی منم صدای غم و غصه و داد و بیدادت رو با یه غُرش تو آسمون پخش کردم که به گوش کسائی برسه که از دستشون ناراحتی ... همونائی که اذیتت کردن . اونائی که ناراحتت کردن که غم توی دلت باشه ! »
آره خدا هم بعضی وقت ها اینطوری بهم می فهمونه دوستم داره ؛ بیشتر اونائی که ادعای دوست داشتن کردن و می کنن ...
می دونین خدا خیلی مهربون تر از همه شماهاست ؛ واسه خدا دیگه نقاب به چهره ام نزدم ...
البته نقابی نداشتم ؛ چهره ، چهره خودم بود ! تا وقتی که دیدم همه آدما با کسی که واقعاً باهاشون راستگوئه مشکل دارن و ازش بدشون میاد ...
از منم بدشون می اومد چون باهاشون راستگو بودم ... مشکل اینجاست ؛ آدما با دروغ بیشتر رابطه ی خوبی دارن تا راستگوئی ...
پاروقی : خیلی دوست دارم خودم باشم ؛ بدون ترس از شما ... نمی ذارین ...
این نوشته رو یکی از دوستام برای من پیام فرستاده بود ؛ دیدم اینجا بنویسمش خیلی خوبه ! در ادامه منم واستون می نویسم ؛ دوستم اینطور نوشته که :
« یه وقتهایی پیش خودت فکر میکنی برنامه میریزی با افکارت بازی میکنی عاشق میشی و حتی زندگی میکنی . توی افکارت همه کنارت هستن تنهات نمیذارن و دوست دارن . اون قدر برای آدمها ارزش داری و دوست دارن که تغییر چهره و یا حتی کوچکترین لرزش توی صدات به درونت پی میبرن . میان کنارت میشینن و میگن هی غمت نباشه تو تنها نیستی ما کنارتیم ! حتی گاهی فراتر از اون میبینی یه دست گرم روی شونه هات و آروم تو رو توی بغلش نگه میداره وقتی دقت میکنی میبینی خداست !!! با همه اون بزرگیش اومده کنارت روی زمین خاکی و بغلت کرده میگه تو منو داری غم نداشته باشه و با یه اشاره همه اون سیاهی هارو از توی قلب و روحت میکشه بیرون و تو سبک میشی اون قدر سبک که بی اختیار میخندی یه خنده از ته دل و روح . اون قدر سبک که میتونی پرواز کنی ! ولی برای چند لحظه از این همه افکار پوچ میای بیرون و میبینی تنهایی . میبینی از اون همه آدم تنها لبخندهای یخیشون مال تو و گرمای اون لبخندها نصیب یکی دیگه میشه . اون موقع است که سرت و میندازی پایین زانوهات بغل میکنی و میگی اشکالی نداره من هنوز هستم شاید اون بیرون یه لبخند گرم هست که مال من یه دست مهربون که دستمو محکم بگیره و یه نگاه آروم که داره همه جارو دنبالم میگرده .
نمیدونم چرا اینارو نوشتم . شاید باید مینوشتم . نوشتن خوبه . توی نوشتن مجبور نیستی به چشمای کسی زل بزنی حتی خیلی از جمله هارو فراموش میکنی . از کسی دلخور نیستم شاید هم هستم . آره خیلی دلخورم از خودم دلخورم . از قلبم از روحم .
ببخشید . ولی صفحه تو جای امنی بود که شاید میتوستم توش بنویسم .
جواب این نوشته رو نده . بذار از ذهنم پاک شه همه اون چیزهای آزار دهنده . »
می دونین ؛ دنیائی که ما واسه خودمون می سازیم توی ذهنمون یه دنیای بدون غمه ! هر روز داریم غم ها رو مرور می کنیم و از خستگی به رویائی پناه می بریم که غمی توش نباشه !
دیشب یا پریشب بود که داشتم یه وبلاگی رو می خوندم ؛ وبلاگ کسی که می شناختمش ! از این نوشته بود که تنهاست و کسی دوستش نداره و ...! خیلی با خودم فکر کردم چرا ؟! و به یه نتیجه رسیدم ! اینکه آدمی که خودخواه باشه و فقط در همه چیز به خودش فکر کنه نتیجه اش این می شه ! بحث بسیار زیاده و دوست ندارم در موردش صحبت کنم ...
پاورقی : به خدا خودمم نمی دونم که چی داره می شه ...
ذهن آشفته تنها فقط یه چیز رو درخواست داره ؛ آرامش ...
آرامش داشتن خیلی مهمه وقتی ذهنت اینقدر از افکار و اندیشه های گوناگون پُر شده و خالی نمی شه !
پاورقی : کسی توی بازار سیاه آرامش می فروشه ؟!
این پست رو به هیچ عنوان نمی تونم بگم نوشته های من هست یا نقل قول از کسی ؛ چون یه نوشتار آمیخته از نوشته های من و نقل قول هاست !
هیچوقت از کسی متنفر نشدم ؛ فقط بدم می اومد ! دلیلی بر این نبود که احساس تنفر داشته باشم ...
رویداد های زیادی باعث شد حس تنفر رو هم تجربه کنم ؛ تجربه ی بسیار تلخ تر از شکستن ...
تنفر از دوست داشتن میاد ؛ ولی چگونه این رُخ می ده خیلی مهمه ...
شما بی دلیل از کسی متنفر نمی شین ؛ مگر اینکه به اون احساسی مانند احساس عشق و دوست داشتن داشته باشین !
تجربه های تلخی هست که آدم توی زندگیش تجربه می کنه ؛ چه خوب و چه بد فرقی نداره ... و برخی از این تجربه ها متاسفانه تحمیل شده رفتار دیگران به ما خواهد بود !
احساس هائی مثل عذاب وجدان بعد از شکستن دل ، شکست عشقی و از این قبیل تجربه ها ... تجربه های تلخی که تحمیل شده رفتار دیگران به ما یا ما به دیگرانه ...
هر چقدر فکر می کنم می بینم آدم های خوب توی دنیا خیلی کم هستن ؛ و آدم ها کلاً به دو دسته کلی تقسیم می شن که خیلی کلیشه ای دسته ی خوب و دسته بد !
وقتی آمار بگیریم می بینیم آدم های خوب خیلی کم و بد ها بسیار زیاد ؛ البته فراموش نکنیم که آدم های بد بقیه هستن غیر از ما ( یعنی ما همیشه بین آدم خوبه هستیم ) !
از این نوع برداشت متنفرم و بدم میاد وقتی یکی فکر می کنه آدم خوبه است ! واسه همین می خوام امروز واقعیت و منشاء خوب و بد رو شرح بدم و حقیقت رو بگم ...
همیشه گفتن رأی با اکثریت هست و من با تشریح بد شروع می کنیم ( دسته خودم ) :
آدم های بد : آدم های بد یک سری از افراد هستند که رفتارشون از نظر دیگر آدم ها درست و منطقی نیست ! برگرفته از شخصیت بد آدم هاست . بدی همیشه در مقابل خوبی خود نمائی می کنه و در بیشتر مواقع حتی خوبی رو لگد مال می کنه ! این رفتار بد ناشی از گذشته ی منفی و همچنین ذات آدم سرچشمه می گیره !
آدم های خوب : آدم هائی هستن که جدا از هر رفتار بدی همیشه تلاششون این بوده که بتونن خوب رفتار کنن و کسی رو آزار ندن و باعث ناراحتی کسی نشن ! این رفتار در بیشتر اوقات منشاء گرفته از محیطی هست که آدم های خوبی در اون حضور داشتن و درصد خیلی کمی منشاءش همون رفتار بد ناشی از گذشته ی منفی هست که باعث شده این تن آدم خوبی باشه ! می شه مث همون روایت قدیمی لقمان حکیم که گفتن : « ادب از که آموختی ؟! » گفت : « از بی ادبان » !
من هیچوقت نمی خوام بگم خوبم و یا بدم ؛ من تلاشم کردم با بررسی برخورد و رفتار دیگران ، خوب یا بد بودنش رو تحلیل کنم و در رفتار خودم پیاده سازیش کنم !
من یه جور شخصیت خود ساخته دارم ؛ شخصیتی که منشاءش بر می گرده به رفتار های خانواده عزیزم ! خانواده ای که هیچوقت به من بدی کردن رو یاد ندادن و تلاششون این بوده آدمی که از تربیت اون ها وارد جامعه می شه آدم خوبی باشه که به قول اجتماعی ، پدر لعنتی براشون نداشته باشه !
البته این به این معنی نیست که من آدم خوبی هستم ؛ و یا اینکه تربیت خانواده درست و کامل نبوده !
در روند رشد هر فردی ، چه مرد و چه زن همیشه غیر از تربیت خانواده ، محیط زندگی ، تحصیل ، معاشرت بسیار دخیل بوده و حتی باعث تصمیمات خیلی مهم می شن !
به دیدگاه خود من ، پیامدی که چه تربیت خانوادگی ، چه محیط بیرون و معاشرتی می تونه در رفتار شخص داشته باشه بستگی به تصمیمی داره که آدم می گیره ! یعنی چی ؟! یعنی اینکه وقتی من در محیطی بزرگ شدم و می شه گفت رفتار اشتباه و بد در اونجا مث یه رفتار طبیعی بهش نگاه می شه ، این خود فرده که می تونه تصمیم بگیره چطور باشه !
البته باز هم می گم ، من از این دسته افراد نیستم که تونستم برخلاف جریان آب شنا کنم و خودم رو بسازم !
خیلی افراد اندکی هستند که می تونن با اراده و قدرتی که دارن می تونن بر خلاف اون چیزی که در محیط اطرافشون می گذره ، تصمیم بگیرن که چطور باشن ( در مورد محیط بد و اراده و ذات خوب سخن می گم ) !
کاری به این چیز ها ندارم ، من کاری به بقیه ندارم که چطور رفتار می کنن ! من نه از طرف پروردگار اومدم ، نه پیامبر هستم ، نه شیطان و نه هیچ چیز دیگه ای !
من یه آدم هستم مثل شماها ؛ البته آدمی که یاد گرفته چطور رفتار کنه ! رمز من رفتار مقابل به مثل هست که این معنی رو داره ! معنی اون هم اینه که ، وقتی شما به من خوبی می کنین ، پاسختون رو با خوبی می دم ! وقتی شما به من بدی می کنین ، سعی می کنم به جای اینکه اون چیزی که سزاوارش هستین رو به شما بدم ، تلاش می کنم هیچ کاری انجام ندم ! بی تفاوت از کنار این رفتار شما رد بشم ...
آدم ها برای من به سه دسته تقسیم می شن :
1. آدم های خوب : آدم هائی که شاید فقط یه خوبی کوچیک به من کرده باشن !
2. آدم های بد : آدم هائی که بدی کردن ، چه بسیار و چه اندک !
3. آدم های معمولی : آدم هائی که واسه ی من ، اگر در مرحله ارتباط با من قرار بگیرن بستگی داره در کدوم یکی از دسته های بالا بذارمشون !
من با آدم های خوب همیشه رفتار خوبی دارم ؛ هیچوقت سعی در بدی کردن به اون ها نیستم ! اگر در حق من بدی کردن بخشیدمشون و فقط گذاشتمشون کنار ! نه انتقام می گیرم نه دوست دارم انتقام بگیرم یا حتی اذیتشون کنم !
آدم های بد هم که تکلیفشون مشخصه ؛ هیچ کاری باهاشون ندارم ! متنفر نیستم ، خوشم نمیاد . وقت این رو هم ندارم برنامه ریزی کنم و واسشون وقت بذارم و بخوام حتی تلافی کنم ! ارزش اون ها در حد همین بود که بیان و خودشون رو نشون بدن و برن ... همین !
می دونم نوشته های من رو خوندین و سر در گم شدین ؛ احساس می کنین مثل درخت این شاخه و اون شاخه کردم . خود من هم متوجه این شدم ... الان ذهن من به همین شکل در حال افکاره !
پاورقی : ذهن درگیر و بدون نقطه تمرکز این می شه ...
خوبی داشتم ؛ خوب ماندم ! این معنی رو نمی ده که من نمی تونم بد باشم ... مطمئن باشین !
من یه گرگ درون دارم که خیلی درنده است ؛ همیشه در مقابل بدی های بقیه آرومش کردم که کسی رو پاره پاره نکنه ...
چرا بعضی افراد دوست دارن من رو عصبی کنن و باعث بشن که نتونم خودم رو کنترل کنم ؟!
امروز یه تلفن باعث شد از کوره در برم و گرگ درونم رو برای 15 دقیقه آزاد کنم ! برای 15 دقیقه تصمیم گرفتم که چه کارائی رو باید انجام بدم و پیامدش چی هست ! تصمیمم جدی جدی بود ...
حقیقت اینه که ، یه لحظه به چند نفر فکر کردم و دیدم پیامدش برای اونا خطرناک تر از هر چیزی هست ؛ تصمیم گرفتم بازم گرگ درنده ام رو توی قفس زندونی کنم و هیچی نگم !
خیلی عصبی ام ؛ واسم تجربه ی سختی بود ولی باید خودمو کنترل کنم ! هیچی نباید اتفاق بی افته ! کسی که به خاطرش تصمیم گرفتم گرگم رو زندانی کنم ، نباید در خطر بی افتن ! همین ...
پاورقی : فقط می خوام آروم باشم ...
در اندیشه ام این گذشت ؛ اگر روزی ، دختری را دوست داشتم و از من پرسید که من را بیشتر دوست داری یا خانواده ات را چه بگویم ! البته ؛ اگر اون نفر بتونه واقعاً هم خودش و هم من رو عاشق کنه ! و این بسیار با ارزشه ...
بسیاری می گویند : « خب بی شک خانواده ( !!! ) » ، بعضی نیز می گویند : « دختر مورد علاقه ام » .
اندکی ا هم راستگو باشیم ! بیاین و کمی اندیشه کنیم که :
چه کسی ما رو به دنیا آورد ؟! چه کسی مراقبمون بود ؟! با کی خندیدیم و گریه کردیم ؟! کی هوای ما رو داشت ؟! کی بغلمون کرد ؟! کی زخممون رو بست ؟! کی وقتی گریه کردیم بوسیدمون ؟!
خب هر کسی بی شک پاسخ می ده خب خانواده ام ! درسته سخنی در این نیست که تو مدیون خانوادتی و هیچوقت و هیچگاه کسی نمی تونه جایگزینشون باشه ! اما اندکی حرف دیگه هم هست !
کی بهت حس عشق رو داد ؟! کی در وجودت باعث شد حسی جدید رو تجربه کنی ؟! کی باعث شادی بیش از پیش تو شد ؟! کی وقتی دلت گرفت تو رو بوسید ؟! کی توی تنهائیت اومد و گفت چرا تنها نشستی ، من که باهاتم ؟! کی وقتی غمی داشتی و بزرگ شدی بهت توجه کرد ؟! کی تو رو به خاطر خودت دوست داشت ؟! و خیلی کی و چی و چرا های دیگه !
هر چقدر با خودم پس و پیش کردم ، دیدم نمی تونم بگم کدومشون رو ممکنه بیشتر دوست داشته باشم !
هر دو برای خودشون جایگاه خاص خودشون رو دارن و هیچوقت نمی شه یکی رو از اون یکی بیشتر دوست داشت !
کمی اندیشه کنین ؛ شما چی می گین ؟!
پاورقی : کیا توی رابطه احساسی هستن و از رابطشون و عشقشون راضی ان ؟!
یه خبر شنیدم ؛ بالاخره یکی از کسائی که می شناختمش و توی عشقش خیلی ضربه خورد پاسخ به کسی داده و داره ازدواج می کنه !
همین الان بهم گفت که بدونم ؛ پیامک زده بود دلم واست تنگ شد یهوئی و خبرشو بهم داد !
بهم گفت خبر بد واست دارم ؛ راست می گفت !
نه اینکه خبری که داده بد باشه ؛ نه ، خوشحالم . راستش ، دلم واسش تنگ می شه چون بعد از ازدواجش دیگه نه می تونم ببینمش نه اینکه حتی ارتباطی باهاش داشته باشم !
آدم خیلی خوبیه ؛ امیدوارم همیشه توی زندگیش پیروز و شاد و سلامت باشه ! همیشه لبخند روی لب هاش باشه و نگران هیچی توی زندگیش نباشه ...
پاورقی : بعضی ها ارزش خوشبختی رو دارن ...مث این یکی که منم واسش آرزو دارم خوشبختی رو ...
یادم میاد همیشه یه جمله رو که خودم می گفتم ، با خودم تکرار می کردم !
می گفتم : « گذشته رفت ، آینده هنوز معلوم نیست ؛ حال مکان زندگیه ! در حال زندگی کن » !
اما خودم ، مدت ها در گذشته زندگی کردم ! شدم مانند آدمی که گذشته اش رو رها نکرد و سال ها فقط در گذشته اش زندگی کرد !
کمی به خودم اومدم ؛ فکر کردم و گفتگو کردم ! سپردم به اون کسی که باید کمک کنه و انتقام بگیره !
نه بخشیدم و نه نفرین کردم ؛ سپردم ...
زمان بسیاری گذشت تا توان این رو به دست آوردم که بگذرم ! گذشتن سخت بود ... اما شد ...
پاورقی : دیگه سعی می کنم نشم مث کسی که خرما می خوره و به کسی می گه خرما نخور ...
توی زندگیمون چقدر راستگو بودیم ؟! تا حالا به کسی سخن اشتباهی ( دروغی ) نگفتیم ؟!
من هم مث شما ؛ آدمیزادم ... دروغ هم گفتم ! اشتباه کردم ، به اشتباهم اقرار کردم ! راستی به از پستی ...
زمانی که سخن دروغی رو به کسی بیان می کنم ، احساس بدی دارم ! احساس نفرت ، احساس اینکه آدم بدی هستم !
شاید یه دروغ ساده باشه ؛ من خونه نیستم ، من حالم خوب نیست ! ببخشید ، من الان مأموریت هستم ... ساده است ؛ نه ؟!
ولی اینا رو نگفتم واسه اینکه بفهمم کیا دروغ می گن و کیا نمی گن ؛ می خواستم بگم ، اگر تا حالا توی رابطه احساسی بودین ، باز هم دروغ گفتین ؟!
من یه روش خاص واسه خودم دارم ؛ به کسائی که دوستشون دارم ، برام با اهمیت هستند هیچوقت دروغ نمی گم ! حتی بدونم ، به من آسیب می رسه !
چندین بار این رویداد بد ، رُخ داد و من خُرد شدم ، ولی از اینکه راستگو بودم لذت می برم و بردم !
نمی خوام کسی رو نصیحت کنم ؛ نه اونقدر سنم زیاده واسه اینکار ، نه هم من در حد و اندازه ای هستم که بخوام شما رو نصیحت کنم ! ولی دوست دارم ، دوست دارم یه چیزی رو از من توی اندیشه و افکارتون باشه ! اون اینه که : « وقتی راستگو باشی ، اگر حتی شخص روبروت ازت دلخور هم باشه ولی می فهمه که شما قابل اعتماد تر از بقیه هستین که با دروغ ، رضایتش رو جلب می کنن ! »
پاورقی : زندگی گذر لحظه هاست ؛ به خاطر یه لحظه خوشی ، راستی و درستی رو زیر سوال نبریم و به خودمون رنگ بدی رو نپاشیم ...
همیشه دوست داشتم آدم خوبه ماجرا باشم ؛ اونوقت اینگونه شد که بیشتر از همه بد دیدم و تنها شدم !
همیشه این می شه ؛ آدم بده ماجرا شده شاه و گذا ، هیشکی نیست به جز آدم خوبه !
برخلاف تمام فیلم ها و سریال ها ... شده زندگی ما ...
چرا پنهان کنم ؟! به گونه ای دیگه ، اعتماد بیشتر ، احترام بیشتر می رسه به آدم خوبه ! اما خب ، بازم تنهاست ...
نه که توان بد بودن رو نداشته باشم ؛ بد بودن توی ریشه و بنیاد هر کسی هست ...
همیشه دوست داشتم تفاوت داشته باشم ؛ با همه کسائی که می شناسم و ارتباط دارم !
فهمیدم ، توی این دنیا بخوای متفاوت باشی کافیه خوب باشی ؛ محبت کنی ، اگر بدی دیدی ...
چیز هائی که برای من همیشه ، هر لحظه رُخ می ده و من هم کماکان چشم به راهشون هستم . چون می خوام ، خوب باشم ...
زندگی ما هم اینگونه است ؛ پُر شد از لحظه های خوب و شیرین و همچنین تلخ و بد ...
توی همین ثانیه هائی که دارم اینا رو می نویسم ، دارم به این فکر می کنم که چه رویدادی داره برای فرای من رقم می خوره !
پاورقی : به فکر خودم افتادم ؛ توی مدتی که گذشت ، اصلاً به خودم نمی رسیدم ! نه ورزشی ، نه جنبش و نه هیچ ! دارم وزن اضافی که واسم توی مدتی درست شده بود رو می ذارم کنار . حیف تیپم نبود به خودم توجه نمی کردم ؟! پس بهتره به خودم که اومدم ، همه چیز رو درست کنم ...
گاهی وقت ها ، احساس بدی بهم دست می ده ! به چه کسی بدی کردم ؟! اشتباه من کجاست ؟!
برای هر کسی ممکنه این اتفاق بی افته که از خدائی شکایت کنه که می دونه هست و اونو به وجود آورده !
همه ی ما اینطوری هستیم ؛ تا چند تا بدی می بینیم شکایت می کنیم به چه کسی بدیم کردیم ! فقط بلدیم بپرسیم ولی نمی دونیم که پاسخ دست خودمونه !
خیلی ساده است ؛ صورت پرسش پیچیده ای نیست که پیدا کردنش خیلی سخت باشه !
دیروز یادته ؟! آره ؛ وقتی داشتی توی خیابون راه می رفتی و وقتی یه دختر ساده از کنارت رد شد و بهش خندیدی ! ظاهر ساده ای داشت ؟ آرایش نکرده بود ؟ طبع دل تو نبود ؟! تو کی هستی که داری در مورد مردم قضاوت می کنی ؟!
یا 2 ساعت بعدش ؛ وقتی داشتی روی مُخ یه دختر جیگر مامانی کار می کردی ! آره ؛ مگه تو دوست دختر نداری ؟ مگه همیشه بهش نمی گی جز اون به کسی دیگه فکر نمی کنی ؟! اسم این شوخیه ؟ خیانت نیست ؟! فکر کنم سوراخ دعا رو گم کردی ...
آها یادم افتاد ؛ اون پیرمرد رو یادته ؟! که کمرش خَم شده بود و داشت یه جعبه سنگین رو تکون می داد اما اینقدر توانش رو نداشت که بتونی راحت جابجاش کنه ؟! یادته توی دلت گفتی به من چه ، مگه من پسرشم ؟! چرا نتونستی خودتو واسه چند دقیقه پسرش حس کنی و کمکش کنی ؟!
البته از حق نمی گذریم ؛ یادم میاد وقتی رفتی رسیدی به حسینیه ، دستت رو توی جیبت کردی و توی صندوقش یه 2000 تومانی انداختی ! دستت درد نکنه ! اما می دونی چی کارتو بی ارزش کرد ؟ 10 دقم اونور تر از کنار یه پیرزن رد شدی ، روی ویلچر نشسته بود ! می خواست از عرض خیابون رد بشه ! کسی نبود کمکش کنه ! دستت رو می زدی به ویلچرش همونجوری که اومدی اینور خیابون واسه اینکه پول بندازی تو صندوق صدقات حسنیه ، اون پیرزن رو هم می رسوندی ! دیرت می شد ؟!
ولش کن ؛ نکنه اینا واست حساب نمی شن ؟! نگاه نکردی چیکار کردی ؟! اشکال نداره ! کسی دیگه هست ببینه ...
از این نمونه های کوچیک خیلی زیاده ؛ ما آدما نمی بینیم اما اون بالائی چشماش باز هست که ببینه ! از کمکای کوچیک هم نمی گذره !
پاورقی : قبل از اینکه به خدا بپریم خودمو ببینیم ! ( من خودم یکیش ؛ اولی خودم )