دلم گرفته ؛ بالاخره دیگه فرصتی که داشتم تا نیوشا رو سر کار کنار خودم داشته باشم تموم شد . مدت زمانی که نیوشا می اومد پیش من برای کار آموزی روز پنجشنبه به آخر رسید و فقط شنبه رو چون من تنها بودم اومد پیشم اما به خاطر اتفاقا و اعصاب خوردیائی که واسه من پیش اومد نیوشا تصمیم گرفت که دیگه نیاد ، منم که با اینکه دلم نمی خواست بره اما گفتم باشه نیاد ! خیلی دلم گرفته ، امروز همش احساس می کردم همه دارن مث مته می رن روی اعصابم که سوراخ کنن و من رو بهم بریزن ! خیلی سخته که مدت حدوداً 40 روز باهم بودیم ، هر روز دیدنش و باهاش صحبت کردن منو دلبسته اش کرده بود طوری که اگه نمی اومد حالم بد بود ، اما الان چی ؟! باور کنین احساس خستگی خیلی شدیدی دارم ، اینقدر خسته و درمونده ام دلم می خواد بزنم زیر گریه و داد بزنم عین بچه ها که نیوشا رو می خوام اما چی بگم که هر چی نگم بازم بهتره . نیوشای ناز من دیگه الان باهام نمیاد که مراقبم باشه ، بهم بگه : " رامینم ؛ آروم باش ، خودتو عصبی نکن " یا صبحی که می رم دنبالش خنده اش رو که از دیدن من به چهره زیباش میاد منو پُر از انرژی و قدرت کنه واسه تمام روز ، یا خوراکی بخره تا باهم بخوریم و بخندیم و اذیت کنیم همدیگه رو . ای خدا ، خب چی می شد جائی بودیم که باهم بودیم و باهم کار می کردیم و من هر روز می دیدمش ؟! یا لااقل سر خونه زندگی خودمون بودیم تا هر روز زودی برم خونه تا نیوشای نازم رو ببینم ! هــــــــــــــــــــــــــــــی ...
دیروز همکارم اومد اینجا ، وقتی دیدمش و متوجه شدم می خواد بمونه تا مدارک رو بفرسته زاهدان واسه اون شرکت که مسئول برگزاری کلاسه فهمیدم که باید منتظر باشم تا اعصابم بهم بریزه . بودن حسن باعث می شه من همش بهم ریخته باشم ( به این باور رسیدم ) . نمی دونم عمداً این کارا رو می کنه یا فقط می خواد کمک کنه ولی کمکش واسه من همیشه درد سره و اعصاب خورد کنی ! مثلاً می دونستم شب قبل ( جمعه شب ) اومده دفتر تا مدارک رو جابجا کنه و سر جمع کنه تا بفرسته ، وقتی صبح شنبه با کلی شوق و ذوق اومدم سر کار باور می کنین مجبور شدم تمام دفتر کارم رو با دست ، تیکه های کاغذ و اون تیکه های منگنه رو که توی فرش رفته بودن با دست جمع کنم و دوباره کهنه بکشم همه جا رو ؟! وقتی که بعد از فکر کنم نیم ساعتی دیدمش دیگه همه چیز واسم مشخص شد که قراره چه اتفاقائی بی افته . در ضمن اینو یادم رفت بگم که دو تا اتفاق افتاد یکی زمان نبودنش یکی هم زمان بودنش ( که هر دو تا هم گند خودش بوده ، توی سیستم مشخصه ) . اولی اینکه یه یاروئی از شهرستان اومده بود که می خواست کارت هوشمندش رو تمدید کنه ولی زمانی که اومده بود حسن بهش گفته بود : " شما هنوز مهلت شارژ داری ، برو قبل از 5 شهریور بیا کارتت رو تمدید کنم " ، یارو هم دقیقاً 30 مرداد اومده بود اینجا ( یه روز از اعتبار عدم اعتیادش گذشته بود ، تا تاریخ 29 مرداد اعتبار داشت ) ، اعصاب منو بهم ریخته بود که همکارتون اینطوری به من گفته ، من الان اومدم که کارم راه بیوفته و ... اینقدر رفت رو اعصابم که فقط فحش می دادم توی دم به همه مخصوصا ... دلش به رحم اومده ما از شهرستان اومده بودیم ، کار منو خواست اینجا راه بندازه ! در صضورتی که گفته بودم به همه که شهرستانی ها باید برن محل سکونتشون کاراشونو انجام بدن اما این آقا تافته جدا بافته است توی کار انجام دادن ، ایشون قانون خودشونو دارن ! هیچی دیگه یارو رو فرستادم بره و گفتم بهش : " یکشنبه بیا تا خودش باشه از خودش بخواه که بهت قول داده و حرف زدی باهاش " . دومی اینه که شنبه که اومده بود ، از نمایندگی یکی از شرکت ها زنگ زدن که ناوگان راننده غیر فعاله ( بماند که من خیلی خلاصه کردم ، همینطوری نبود که بفهمم ناوگان بوده ، به خاطر بی شعوری گوینده شرکت ) ، بعد از پیگیری متوجه شدم ، وقتی آورده اینجا فعال کنه بدبخت راننده ماشینش رو ، حسن لطف کرده زده از تاریخ مثلاً 27 خرداد 93 تا تاریخ 27 خرداد 93 فعال بشه . چندین بارم بهش گفتم که آقا تا تاریخ فلان رو پر نکن ، آخه محدود می شه اما این آقا بی شعور تر از این حرفاست که این چیزا رو بفهمه و درک کنه ! هیچی دیگه ، منِ بدبخت موندم و این گند کاریش . حالا جالبه ، روبروم نشسته بود ، به روش آوردم که اینطوریه جراین ، چنان با خیال راحت پیچوند و گفت : " من یادمه فرستادینش سازمان " ، اما گفتم : " نه سازمان نرفته ، ماشینش بوده " . ، گفت : " من که خبر ندارم ، یادمه فرستادینش سازمان " . اینقدر دلم می خواست اون لحظه پاشدم بزنم توی دهنش که راه خوردنشو اشتباه بگیره ( ببخشید ، عصبیم ) . به خدا باور می کنین دارم دق می کنم از دستش ، تمام اعصاب من به خاطر کارای اینه و رفتاراش . مثلاً من بدم میاد کسی دمپائی های منو بپوشه ، واسه همین گفتم که رنگ مختلف بگیر که کسی دمپائی اون یکی دیگه رو نگوشه اما شعورش نمی رسه با اینکه می بینه من دمپائی هاشو نمی گوشم ولی اما اگه شعورشو داشته باشه ، هنوزم که هنوزه اگه دمپائی هامو قایم نکنم می گوشه ! خب بدم میاد ، تقصیر من نیست ! باور کنین دیروز دیگه می خواستم برم دمپائی بخرم با پول خودم که بفهمن دمپائی ها مال خودمه کسی حق نداره بگوشه اما وقت نشد . خسته شدم باور کنین ، خسته شدم ! می ترسم به خدا برم مرخصی ، می ترسم برم مرخصی واسه اینکه اگه زبونم لال برگردم یهوئی ببینم روز اول منو با دست بند دارن می برن دادگاه و زندان به خاطر کارای این مرتیکه ! به خدا باور می کنین ، به قرآن دارم راست می گم ، آخه قبلاً که کارت هوشمندا دست بچه های سازمان بود ، خیلی از کارمندارو فرستادن دادگاه و حراست سازمان و اینا واسه همین ! با اینکه بابا هزاران بار بهش گفتن که نکن اما مگه شعور داره بفهمه ؟! اما خدا نکنه بخواد برای کس خود شیرینی کنه ، نمی دونین چیکارا می کنه مرتیکه دو روی عوضی ! اه اه اه ... دوست داشتم یه بار بابا یه برخورد جدی باهاش بکنن و بفهمونن بهش که با این کارات ما رو بیچاره می کنی ، بی شعور ...
پاورقی : دلم می خواد برم مرخصی اما برای چی وقتی همسفر ندارم ، دلیلی برای مرخصی ندارم و مهمتر ، می ترسم راهی زندان شم . خدا رحم کنه ...
توی این مدت یک سال که از آدرس های cheshmakdiary.tk و cheshmmak.tk استفاده می کردم به صورت رایگان دیگه نمی شه استفاده کرد و باید این دامنه رو خرید اما خب چون باید به دلار باشه و من حساب ارزی ندارم مجبورم دامنه رو کلاً عوض کنم و تصمیم گرفتیم با نیوشا که این آدرس رو به صورت دائم و کامل ثبت کنیم که برای همیشه بمونه و نیاز نداشته باشیم هر دفعه تعویضش کنیم و شما رو سر در گم کنیم ! آدرس جدید رو سعی کردیم خیلی راحت تر انتخاب کنیم اما خب یه جورائی نشد آخه قبلاً یه نفر دیگه ثبتش کرده بود واسه همین از همین آدرسی که الان داریم استفاده می کنیم ، استفاده می شه کرد . آدرس جدید چشمک هستش http://www.cheshmakdiary.ir که دوستان عزیزم اگر لطف بفرمایند و اگر این بلاگ رو در لیست پیوند هاشون قرار دادن ممنون می شیم به آدرس جدیدمون ثبتش کنن ...
خدمتتون عرض کنم که یه هفته به صورت تنهائی به همراه نیوشا و البته به صورت کم و بیش پدر محترم گذشت و من هم به خاطر وجود پاک نیوشای گلم اعصابم آسوده و راحت راحت بود و هست ؛ البته بعضی وقت ها به خاطر خریت های بعضی از افراد ناراحت می شدم اما مگه می شه با وجود بودن نیوشا ناراحت موند ؟! دیگه دیگه ...
جاتون خالی دیشب مبینا اومد بغل من که خوابش نمی برد ؛ اومد بیدارم کرد که : " داداشی چرا اینجوری خوابیدی ، پاشو بیدار شو " ، آخه از بس خسته بودم نشسته بودم داشتم سریال می دیدم ولی چرت می زدم توی همون حالت که مبینا بیدارم کرد . دیگه هیچی اومد بغل من اول نشست و بعد دراز کشید ، یهوئی بهش گفتم : " وایسا اینجا من برم بالش و ملحفه بیارم باهم دراز بکشیم اگه دوست داشتی بخوابیم " ، وقتی اوردم دراز کشیدیم و منم طق معمول چشمام داشت گرم می شد که مبینا بی خوابی به سرش زده بود و من بیچاره رو هی بیدار می کرد . این آخریا باور کنین دیگه اشکم در اومده بود که مینا به مبینا اشاره کرد و دعواش کرد که بره . هیچی دیگه من خوابم برد ! اما اتفاق اصلی صبح وقتی بیدار شدم افتاد . نیوشا صبح ها ساعت 06:30 تماس می گیره باهام که بیدارم کنه ، امروزم طبق معمول تماس گرفت و من بیدار شدم ، فقط فکر کنم 10 ثانیه چشام رو هم بود و بلند شدم ، وقتی بلند شدم کمی نشستم سر حال بیام که یهوئی نگاه ساعت کردم ، شده بود 06:45 ! برق منو گرفت که یعنی من 15 دقیقه کامل رو خوابیدم ؟! آخه واسه من 10 ثانیه گذشت ، سریع تبلت رو برداشتم نگاه کردم ببینم نیوشا کی باهام تماس گرفته که دیدم بله ( !!! ) خانومی ساعت 06:40 با من تماس گرفته ، هیچی دیگه زودی پاشدم کارامو بکنم . رفتم دستشوئی که یهوئی چیزی دیدم که اعصابمو بهم ریختوند ! دیدم زیر چشم راستم ورم کرده و قرمز شده خیلی زیاد . سریع SMS دادم نیوشا که اینطوری شده ، اونم گفت : " حتماً ضربه خورده " ، بعد گفت : " چون ورم کرده و قرمزه پس چیزی نیشت زده " . هیچی دیگه ، گذشت و رفتم دنبال نیوشا که بریم سر کار ، حالا هر چی من حرص می خورم ، هی نیوشا قربون صدقم می ره می گه بمیرم و اینا . کفری شدم از دستش آخری بهش گفتم نگو اینو ، اِ ! وقتی رسیدیم سر کار ، با اجازتون رفتم سایت کلوب و یه مطلبی دیدم که حالمو بدتر کرد . صلیب سرخ اعلام کرده یه عنکبوت جنوب آفریقائی معلوم نیست چطوری توی سراسر جهان پخش شده که وقتی نیشتون می زنه ، تا 4 روز علائم نداره ولی تنها زمانی هم هست که می تونه درمان بشه اما اگر از 4 روز گذشت از روز 5 شروع می کنه به بدتر شدن که وقتی روز 10 می رسه دیگه شما یه دست داری با کلی زخم و چیزای حال بهم زن . ترسیدم ، به نیوشا هم گفتم ، اونم گفت : " ساکت رامینم ، نفوس بد نزن " . البته الان بهتر شده ، ورمش خوابیده فقط قرمزه ، امیدوارم اونی نباشه که تو مطلبه دیدم ...
پاورقی : می خندم چشم بسته می شه باور کنین ! راستی آدرس چشمک رو بذارین توی بلاگاتون ...
خب یعنی الان که چی ؟! ولش کنین با شما نیستم ، با خودم دارم حرف می زنم . اینقدر این روزا اوضاعم شلوغ پولوغه که نمی دونم باید به چی فکر کنم یا به چی فکر نکنم ، به کدوم کارم برسم یا به کدوم کارم نرسم . یه سیستم افتاده کنار خونه که باید درستش کنم اما اینقدر خسته و بی حس می شه بدنم که حتی خودمو وقتی می رسم خونه نمی تونم تکون بدم ! می دونین چرا ؟ ننوشته بودم واستون که همکارم رفته مرخصی یا نه ؟ می بینین حتی یادم نمیاد که واستون پست گذاشتم ، چیزی در مورد این موضوع نوشتم یا اینکه ننوشتم . باور کنین خیلی سرم شلوغ شده و اعصاب ( دروغ نمی گم ) یه کمی هنوز واسم مونده چون خودم رو تقویت روحی و عصبی کردم که الکی خودمو به خاطر هر چیزی عصبی و ناراحت نکنم ! خلاصه خدمتتون بگم که همکارم رفته مرخصی با اجازتون و من موندم و تمام چیزائی که توی انجمن قراره اتفاق بیوفته ! از چهار روز قبل اینکه همکارم بره مرخصی من دیگه تنها بودم از صبح تا ظهر توی انجمن ، حالام که ساعت کاریم عوض شده و بیشتر ( شده از 07:00 الی 14:00 ) ، منم که خسته می شم شدید . دیگه می شه چیکار کرد باید تحمل کرد تا وضعیتم مشخص بشه !
الان منم و من ، حتی بابا دیگه ساعتای 12:00 می رن به کارای اداریشون برسن و من می مونم و این اتاق بی روح ، گرم ( بعضی وقت ها سرد ) ، باید به در و دیوار نگاه کنم ! زکی ، خب حوصله ام سر می زه و باید انتظار بکشم کی می شه ساعت بشه 14:00 که من برم خونه و استراحت کنم . مدتی هم هست که خواب درست و حسابی ندارم ! یعنی ساعت 04:00 می خوابم و ساعت 06:00 بیدار می شم ، هنوز خدمتتون عرض کنم که توی کل طول روز هم که نمی خوابم ، می شه اینطوری ! بعضی وقت ها از اینکه اینقدر خسته ام ، نشسته خوابم می گیره و چرت می زنم ! خیلی عجیب غریب شدم این روزا ...
راستش در نظر داریم این نامردا ( همین هیئت مدیره و شرکت ها ) رو یه جورائی دستشون رو بذاریم توی حنا ؛ البته اگر با شرایط ما کنار نیان ، می ریم دست به کار می شیم و یه انجمن دیگه ( البته در مقابل اینا ) می زنیم و پدرشون رو در میاریم ! چون اعتماد خاصی به بابام هست همه هم حرفی بزنن انجام می دن دنبالش رو می گیرن ، اون موقع تمام کار ها از انجمن اینجا برداشته می شه و می ره انجمن جدید ! دی دی ری دی دی . اینطوری می شه یه جورائی ازشون انتقام گرفت ...
پاورقی : خب دیگه چیز خاصی نیست ؛ فقط اینکه نیوشای من تمام این روزا باهام بوده ...
از امروز ، روز های سختی رو سر کار شروع کردم ؛ مطمئناً یا می دونین چرا می گم سخت یا این که می پرسین چرا ؟! خب اونائی که نمی دونن چرا می گم دشوار و سخت ، واسه اینه که بابا مرخصی گرفتن تا بعد عید فطر ، از اونجائی که توی هر کاری با بابا مشورت می کردم و از خیلی موضوعات بابا اطلاع دارن ، اگه کسی زنگی چیزی می زد یا خبری می داد بابا تا حد امکان پاسخش رو می دادن و کسی دیگه تهش به من کاری نداشت اما بابا که مرخصی گرفتن ، اگه کسی زنگ بزنه ، حتی اگر بگن با ... ( فامیلیمو حتی بگن ) حسن ( همکارم ) می گه : " با خودشون یا آقا رامین ؟! " ، یا هم زرت گوشی رو می ده دست من می گه با شما کار دارن ! ای بابا پدرت خوب ، مادرت خوب ، کرم داری ، مرض داری کسی حتی فامیلی رو می گه گوشی رو می دی به من ؟! خب تا وقتی نگفتن آقا رامین نگو من جواب بدم ! اه اه اه ، از همین کارش متنفرم نمی دونم چیکار کنم باهاش ، هر چیم می گم اما متاسفانه نمی فهمه . غیر از اینا ( اینا کارای عادیشه ) ، بخواد کاری انجام بده یا ... سرم شلوغ باشه می شینه تا من کارم تموم شه برم خودم انجام بدم ، حتی بلند نمی شه به خودش زحمت بده بره می بینه دستم بنده کارو انجام بده ! باور کنین نیوشا شاهده چی می شه و چه اتفاقائی می افته ، باور نمی کنین از نیوشا بپرسین ...
امروز بازرس بالاخره بعد فکر کنم 1 سال و اندی اومد واسه کارت هوشمند . هیچ ایرادی نتونست بگیره ( ای خدا ) مگر نامه های معرفی انجمن که تا من باشم می گیرم ، اما وقتی حسن باشه و من نباشم ، چون زورش می ده نامه ها رو بزنه یا یه کمی سرش شلوغ باشه می گه بعداً می ذارمش توی پرونده ( همون بعداً یعنی وقت گل نی می ذاره ) که متاسفانه همونا واسم یه امتیاز منفی بود بین اون همه کار های خوبم که امتیاز عالی رو گرفتم ازشون ! می بینین ، جای من باشین چیکار می کنین ؟! وقتی همه کاراتون درست و جای خودشه ولی واسه مثلاً یک ساعت یا ... کسی کار شما رو انجام می ده یه چیزی رو چون حال نداره تا اون دفتر بره ( بخدا من می رم ) و اون دفتر سرش شلوغه انجام نمی ده کارتون نقص داره چه حالی بهتون دست می ده ؟! می بینین ، حال من رو پیدا می کنین و می فهمین حس و حال من چیه ! در کل ، وقتی دیدم اینطوری اوضاع ( چون معرفی ها مربوط به من نیست ) بهم ریختست گفتم خود خانوم ص ( مسئول کارت هوشمند استان ) به حسن بگه و گوشزد کنه و بفهمونه بهش این نداشتن معرفی یعنی یک نقص در کار . وقتی بازرسا رفتن و یکی اومد واسه انجام کارت هوشمند ، دیدم اومد اتاق خودش گفت وایسین همین اول معرفی رو بزنم ( ترسیده بود ) . برداشت بهم گفت : " خانومه می گه معرفی ها رو بزنین ، منم بهش گفتم من دست تنها اون اتاق درگیر می شم نمی تونم بزنم ، شلوغ می شه " ، من برداشتم بهش گفتم : " نه ؛ برای منم پیش اومده اما اول اومدم این اتاق همه معرفی هاشون رو نوشتم و بعد رفتم اون اتاق کارشون رو انجام دادم ! " وقتی اینو شنید ، هیچی برای گفتن نداشت و فقط سرش رو تکون داد یعنی آره تو درست می گی ...
امروز ظهری داشتم با مبینا بازی می کردم توی آشپزخونه ، بعدش دیدم می خواد تفنگ بازی کنه . توی ذهنم موند ، عصری ساعتای 18:30 با مینا رفتیم یه کار بچه بازی کردیم . رفتیم یه اسباب بازی فروشی از دوستان و یه تفنگ ساچمه ای و یه تفنگ آب پاش خریدم و آوردم خونه ! تنفگ ساچمه ایه مال خودم و تفنگ آب پاش مال مبینا . از وقتی اومده کلی باهاش بازی کرده و باهاش حال می کرد ! یه چیزی بگم بهم فحش می دین ! پارسا وقتی اومدم خونه از خرید خواب بود ، منم کرمم گرفت وقتی تفنگ آب پاش رو آبش کردم ، رفتم پشت پرده با مینا و روی پارسا توی خواب آب ریختم . فقط دیدم یه صدای مث ترسیدن اومد ، یه چند دقیقه ای ساکت بودیم با مینا ولی وقتی اومدم بیرون می بینم داره نگاهمون می کنه ( یعنی فهمید پشت پرده ایم ) . هیچی خنده دار بود شدید اما دلم واسش سوخت ، آخه خیلی ترسید اما از اون طرف هم خنده دار بود شدید . اینم از بچگی من ، رفتم تفنگ اسباب بازی خریدم ...
بعد از عید ، حسن ( همکارم ) برای 15 روز می ره مرخصی و من می مونم و با حجم خیلی از کار هائی که روی دوش من بیچاره می افته . نمی دونم باید توی این مدت ( البته سخته اما نشدنی که نیست ) چیکار کنم ، امیدوارم زیاد سخت نباشه این مدت . من نیازی به حسن برای انجام کار ندارم ، چون تمام کار ها دست من انجام می شه ولی وقتی من نباشم متاسفانه حسن نمی تونه کارای من رو انجام بده ! شاید بتونه 40 درصد کارامو بکنه اما واسه بقیش همش مجبورم من تلفن ها و زنگ هاشون رو تحمل کنم که هی بزنگن و بپرس و اعصاب منو توی مرخصی خورد کنن ! باید تحمل کرد دیگه ، مجبورم می دونین یعنی چی ؟! من مجبورم ...
توی این ماه رمضونی یه دنیا دلم برای نیوشا تنگ شده ؛ درسته که هر روز سر کار می بینمش اما به عنوان همکارم نه همسرم ! حتی باور کنین نمی تونم دستشو بگیرم عین آدم . اما مث اینکه بعد مدت ها قرار ( به امید خدا ) بیاد ظهری خونه ما ( از اول ماه رمضون تا الان نیومده ) ؛ خیلی خوشحالم باور کنین ، چون دلمیه دنیا واسش تنگ شده ...
دوستان عزیزم ، صفحه اینستاگرام چشمک هم با آدرس http://instagram.com/cheshmak.diary رو هم با اجازتون باز کردم و از این به بعد ، عکس می ذارم واستون اونجا ! خب دیگه ، ما اینیم ...
پاورقی : از صفحه اینستاگرام ما دیدن کنین ...
راستشو بخواین دیروز یه مقدار ( ن یه مقدار بازم ) با بابا بحثمون شد به خاطر همین مسئولیت و امورات کارت هوشمند . خب ، ببینید قانون تا جاهائی دست مسئول رو باز گذاشته برای انجام بعضی تبصره ها و ... اما انجامش نیست ، بحث چطوری و برای چه کسانی انجام دادنشه ! این خیلی واسم مهمه جائی که کار می کنم کسی نتونه توی اجرای قوانین ازم نقطه ضعفی داشته باشه یا اینکه آتو بگیره و بخواد سرزنشم کنه . این برای من خیلی مهمه که وقتی مسئولیتی رو قبول کنم ، این مسئولیت رو به نحو احسنت انجام بدم و تمومش کنم ! پس فکر می کنین چرا حتی مسئول کارت هوشمند وقتی توی اداره نشسته ، همه مسئولین تهران و ... دم دستشن و می تونه با هر کدوم که بخواد تماس بگیره اما زنگ می زنه به من و از من سوال می پرسه و کاری رو که اون ( یه جورائی مافوق من ) می خواد انجام بده با من هماهنگ می کنه ، یا ( بخش مسافر دست منه ) از بخش بار تماس می گیرن و برای انجام کاراشون با من هماهنگ می کنن ؟! بخاطر اعتمادی هست که به کار من و تعهد من دارن دیگه ، بخاطر صادقانه کار کردنمه ! غیر اینه ؟! شما بگین ...
مسئله ای که می خوام در موردش صحبت کنم اینه که ، ما ( انجمن ) در مورد شارژ کارت هوشمند راننده و ... باید حواسمون به کارکرد ( کار کردن راننده برون شهری توی جاده ) اون هم باشه که کار کنه و ما براش کارتش رو شارژ و تمدید کنیم یا هر کاری انجام بدیم . مشکل اینجاست که ، بعضی از راننده ها واقعاً توی جاده کار می کنن و فعالیت دارن اما اون سری از راننده ( نماها ) که مثلاً مدارک رانندگی بخش عمومی مسافر رو دارن ، در اصل راننده نیستن ، یا بازارین ، یا مثلاً تعمیرکار و ... هستن ( راننده نیستن ) اما دارن از بیمه ( و حق راننده های واقعی ) استفاده می کنن و از تسهیلات و اون خدماتی که باید به رانندگان واقعی تعلق بگیره استفاده می کنن ! من از این کار متنفرم ، این کار یعنی خیانت ، یعنی حق النّاس ، یعنی ضایع کردن حق و حقوق کسی که شب تا صبح جونش بالا اومده اما یکی دیگه راحت بدون اینکه توی جاده باشه ، کنار زن و بچش بوده ، توی آفتاب داغ نبوده و توی سرمای شب و زمستون نبوده استفاده کنه ! می فهمین حرف منو ؟!
مشکل از اینجا شروع می شه که وقتی دوست همکارم ، فامیل همکارم ، آشنای همکارم میاد کارش بدون هیچ مشکلی راه می افته ، در صورتی که من به چشم خودم دیدم بابام وقتی چند تا از فامیلامون اومدن برای انجام کاری جلوشونو گرفتن و از انجام کار براشون سر باز کردن چون انجام ندادن ، چون قانونی نبود و ... اما چرا باید برای همکارم اینطوری باشه ؟! چرا رفیق های خودمو من باید باهاشون بد و سخت و خیلی قانونی باهاشون برخورد کنم اما وقتی پای همکارم وسط باشه همه چیز فرق می کنه ؟! مشکل من اینجاست و دیروز به خاطر همین با بابا کمی دعوا کردیم باهم !
من دیروز با بابام به خاطر یکی دیگه دعوا کردم ، به خاطر اینکه همکارم کسی از اقوامش باشه ، از دوستاش باشه ، از آشناهاش باشه اینجا همه قوانین قرق می کنه ؟! این حق و ناحق کردن نیست ؟! ما به خاطر این چیزادعوا کردیم با بابام باهم ، در صورتی که به خدا من همه جوره زورمو می زنم کسی جرأت نکنه به بابام بگه بالای چشمتون ابرو ! می دونین ، اون دل که نمی سوزونه ، مسئولیت که به گردن اون نیست ، اسم اون جائی نرفته که واسه همین اگه بخواد کاریم انجام بده خلاف قانون می کنه من نباشم ، اگه بعداً مشکلی هم پیش بیاد مقصر من شناخته می شم و اون آقا که باید انجامش داده با خیال راحت می ره کنار ! قبلاً در این مورد کمک کردناش باهاتون صحبت کرده بودم ، یادتون میاد چند تا پست قبلی من رو ؟! چی بگم والا ، مشکل دارم ، خسته شدم ، به خدا دیگه یه جورائی داره تحمل و صبرم تموم می شه ، اما نمی تونم کاری بکنم ...
پاورقی : من اینطوری تربیت شدم ، حق رو ناحق نکنم ، قانون رو درستانجام بدم و برای همه یکی باشه ...
نمی دونم چرا بعضی از کسائی که وبلاگ نویسی رو شروع می کنن دنبال بلاگ هائی می گردند که نگارشگرشون دختره ! اولین چیزیم که اتفاق می افته چند تا دیدگاه بی ربط برای پست هائی ارسال می شه که هیچ ربطی به پست نداره ، بعدشم سعی می کنن خودشون رو نشون بدن که ما طرف دار دختران امروزی هستیم و این چیزا . نمی دونم چرا ، البته نه که ندونم ها اما ... چیزی نگم بهتره !
دوستان عزیزی که به بلاگ من سر می زنید ، این بلاگ به دست من و همسرم نوشته می شه ؛ خیلی از دوستان ما که همیشه بهمون سر می زنن از این موضوع مطلع هستن و کسانی هستند که سطح فرهنگشون اینقدر هست که سعی نکنن از اخلاق کسی سوء استفاده کنن ...
اینو گفتم که دوستان موضعشون رو بدونن و درک داشته باشن وقتی میان این بلاگ برای اولین بار فکر نکنن که اینجا هم مث بقیه بلاگ های دیگست ؛ همین ...
آقای محترمی که متن های خوشگل توی بلاگت می ذاری ؛ باید اینقدر فکر کنی و بدونی هر چیزی رو برای یک زن یا دختر توی کامنت ها نمی نویسن ! یه مقدار رعایت کن ، ضمناً دیگه نیازی نیست نظرات و متن های خوشگلت رو بذاری توی بلاگ من ! باشه ؟ آفرین و تا ببینم چقدر بهش عمل می کنی ...
پاورقی : من به همسرم مثل چشمام اعتماد دارم ولی این دلیل نمی شه هر کسی رو اجازه بدم اطراف ما بچرخه ( چون من یا اون نیستیم ! ما هستیم ) ...
صبحی که می خواستیم با بابا بیایم سر کار ، احساس کردم بابا حالشون خوب نیست . آخه همش گیج بودن و خوابشون می اومد ، با اینکه رفتن دست و صورتشون رو شستن و چند تا چای هم پشت سر هم خوردن ولی بازم نتونستن خودشونو سر پا کنن . عرق سردی بهشون نشست ، می گفتن سینه ام می سوزه ! خیلی نگرانشون شدم و ترسیدم ، اشک توی چشمام جمع شد ولی واسه این که نفهمن آروم پاکشون کردم که پایین نریزن . نمیدونستم باید چیکار کنم ، همش تو فکر و خیال بودم که زبونم لال اتفاقی نیوفته . دیگه وقت رفتن که شد ، بابا رفتن سمت لباساشون که بپوشن و حاضر بشن که بریم ، ترسیدم که با این حالشون بیان سر کار واسه همین بهشون گفتم : " شما برین استراحت کنین ، نیازی نیست امروز بیاین ، من تنها می رم " . هیچچی با خواهش و تمنا تونستم بابا رو راضی کنم که نیان و برن استراحت کنن . وقتی با دستشون بلندشون کردم بردمشون سمت اتاقشون که گفتن : " همینجا خوبه باد میاد " ، منم رفتم بالشتشون رو آوردم که همونجا دراز بکشن ، اما تا وقتی که من اونجا بودم هنوز نشسته خواب بودن و فقط بهشون گفتم : " من رفتم ، فعلا خدافظ " . اینقدر توی راه دعا کردم و راز و نیاز کردم و حالم بد بود که نیوشا رو فراموش کرده بودم باید می رفتم دنبالش ، دوباره از در پایانه برگشتم دنبالش و قضیه رو تو راه واسش تعریف کردم . حال بابا خوب نیست ، نمی دونم به خاطر غلظت خونشونه یا این که واقعا سینشون و قلبشون درد داره ! خیلی می ترسم که زبونم لال ...! خدایا من بابا مو به تو می سپرم و از تو می خوام ...
هیچی جز این نمی گم که " ماه رمضان " شروع شد ؛ تبریک می گم به تک تک بچه مسلمونائی که می خوان ماه رمضون رو عبادت کنن و نامی جز نام خدای بزرگوار بر لبانشون جاری نکنن . امیدوارم که این لحظه ها واستون پر از خیر و برکت و دعا های خوب باشه . نیوشا هم که مث هر سال ( با اون هیکل نحیف و ضعیفش ) داره روزه می گیره . بهشم می گم نگیر انگاری دارم می گم برو کسی رو بکش . خب ضعیفی نمی تونی بگیری ( ! ) اما کو گوش شنوا ؟! راستشو بخواین برعکس باز من نمی گیرم ( حالا به دلایلی ) ، دقیقاً بر عکس نیوشا . خو چیه ؟! من نمی تونم بگیرم خب چیکا کنم ؟! خدا به زور نکرده ، مخصوصاً الان که چند سالیه پشت سر هم افتاده توی تابستون ، منم که به شدت توی تابستون کم آبی داره بدنم ، حالا حساب کنین توی ظهر تابستون ، 17 ساعت ، فک کنم ذوب بشم ...
والا حال زیاد خوبی ندارم ؛ موندم چیکا کنم توی این وضعیت ! کاش می شد یه مدتی اصن کار نکنم ، بهم حقوق بدن اما کاری ازم نخوان تا استراحت کنم و مغزم و افکارم برگرده سر جاش . راستشو بخواین مرخصی گرفتن توی این کار هم یه دردسر برای من . من نزدیک به 5 سال می شه که یه مسافرت نرفتیم که صفائی کنیم و ... . خیلی سخته واسم وقتی می بینم هر سال همکارم می ره مرخصی ، می ره مسافرت و با خانوادش و همسفراش حال می کنه توی مسافرت ، اما بعد که برای من تعریف می کنه من اینجا حرص می خورم که خوش به حالش . آخه می دونین مشکل کجاست ؟! من نمی تونم بدون بابا و مامان برم مسافرت و خوش بگذرونم . خیلی مشکل شده ، آخه اگه من برم مرخصی بابا نمی تونن برن ، اگه بابا برن من نمی تونم برم چون باید یکیمون حتماً توی دفتر باشه که همکارم تنها نباشه ! نمی شه ما با هم بریم یه مدتی همکارم تنها بگذرونه ؟! فقط با بابا باهم بریم مسافرت بابائی من ... با هم بریم مث قدیما ...
پاورقی : ای خدا می شه امسال با بابا بریم مسافرت ؟!
امروز ( از لحاظ کامل یعنی دیروز ) تولد همسر داداشم راما بود ؛ من که امروز خبردار شدم ، ظهری رفتم با نیوشا ( از کتابخونه ) رفتیم کادو و ... گرفتیم ، آخه نیوشا داشت درس می خوند . کادوئی که برای همسر داداشم گرفتیم یه گرامافون دیجیتال کوچیک موزیکال بود ! من که خدائی خیلی خوشم اومد ، چون تزئینی بود و خوشگل . خلاصه رفتیم خریدیم و نیوشا رو رسوندم خونه . بعد از اونجا هم خودم اومدم خونه و گرفتم خوابیدم تا عصری . از اینا که به صورت سریع بگذریم ، می رسیم به اینکه داداشم می خواست تولد خانومشو سر زمینمون بگیره ، پس راما و پارسا و ... رفتن اونجا . راستش رو بخواین من فکر می کردم مامانم و بابا می خوان برن اما بعد که متوجه شدم ، مامان نمی خواستن برن واسه همین بابا هم قبول نکردن . در ضمن برای من مهمون هم اومد ( دختر دائی ، همونی که زیر زمین می نشست ) . راستش بازم باید بگذریم و بگذریم تا برسیم به اتفاق استثنائی که امشب واسم افتاد . وقتی راما رسید خونه ، کادوی خانومشو برداشتم و بردم بیرون ، فکر می کردم با خانومشه اما اشتباه فهمیدم تنها بود و با ماشین بابا . کادو رو دادم بهش و اومدم توی خونه ( بعد مدتی که باهم دعوا کردیم این اولین بار بود که حرف می زدیم ). اومدم توی خونه و دوباره نشستم پای سیستمم برای طراحی سایت . وقتی راما کاراشو تموم کرد و رفت بگیره که بخوابه ، دیدم واسم SMS اومد . گفتم حتماً نیوشاست ممکنه خواب بد دیده باشه برای اینکه حالش بهتر بشه به من SMS داده . ئقتی بازش کردم با کمال تعجب دیدم داداشم راماست . نوشته بود : " برا چی همیشه یه کاری می کنی آدم ازت بدش بیاد ؟! " . راستش نمی دونستم چی بنویسم ، چون تا جالا به راما واقعیتیا اصن هیچی نمی گفتم ، واسه همین تصمیم گرفتم واقعیت رو توی SMS براش بنویسم . براش نوشتم که : " من توی موقعیت بد ، با یه واکنش ناخود آگاه عصبی روبرو می شم که وقتی واکنش انجام می شه دیگه نمی تونم کاریش بکنم ، عذر خواهی هم بکنم اما متاسفانه فایده ای نداره " بهش توی SMS اشاره کردم که این واکنش ها به خاطر رفتار های نادرست دیگران در گذشته است و ... اما متاسفانه طبق معمول توجه نکرد داداشم و گفت : " داری داستان می نویسی ، من از تو بدترم " و ... . در کل هنوزم چیزی نگفتم چون دیدم بخوام ادامه بدم ، فکر می کنه با خودش می خوام مخشو به کار بگیرم ، به همین خاطر یه شب بخیر دادیم و تمام ...
ببینین ، من یه آدمی هستم که رفتار های نادرستی هم در کنار رفتار های خوبش داره ! راستش رو بخواین ، من تمام این سال هاست که هیچ حرفی به هیشکی نزدم و نمی زنم . تمام اتفاقائی که واسم افتاده ، همه کسائی که به من بد کردن و ... . من حتی از کسی که بهم بدی کرد ، انتقام نگرفتم ! من سال هاست هر چی بهم می گذره به هیشکی نیم گم و می ریزمشون توی خودم و متاسفانه این باعث شده من عصبی بشم . محل کارم ، تنش های زیادی که سر کار دارم هم باعث تشدید این عصبی بودنم شده و عوارض جانبیش واکنش غیر ارادی منه در بعضی موارد . من سال هاست هیچوقت آرامش نداشتم اما همیشه وقتی حرف می زنم ، می گن ما از تو بدتریم . آره شما از من بدترین ، ولی همیشه در مورد من زود قضاوت نکنین ...
من قبول دارم بعضی رفتار هام واقعاً زشت و زننده است ، درست نیست این رفتار ها ! به خدا خودمم می دونم اما باور کنین بعضی وقت ها دست خودم نیست ؛ اصن دست خودم ، باعث ناراحتیتون می شم درست اما باور کنین شما هم باعث ناراحتیم شدین که این واکنش من در مقابل شما بوده ! گفتم من هیچوقت از هیچ کسی انتقام نگرفتم و نمی گیرم چون نمی تونم ببینم خود منم شدم مث اونا ، واسه همین می ریزم توی خودم و این اشتباه بزرگ منه که باعث عصبی و هیستیریک بودنمه . کاش قبل از هر قضاوتی یکی به همه چیز توجه می کرد ، به من توجه می کرد تا من ... بیخیال ... اما اینو بدونین به خدا به من سخت گذشته ، خیلی سخت ...
پاروقی : ببخشید نمی تونم ادامه بدم ، معذرت می خوام ... اینا رو باید به داداشم راما هم بگم ...
راستش رو بخواین من در طی دو روز متوالی ، با دو تا داداشم دعوا کردم ( راما و پارسا ) . راما که اصن سر یه چیز جدائی بود اما پارسا رو واقعاً خودم خیلی ناراحتم که چرا این کارو کردم . البته حقیقتش رو بخواین دلایل خودم رو برای دعوامون داشتم ( البته یه کمی هم برخورد فیزیکی ) . نمی دونم چم شده یا کی من رو پارسا رو چشم زده که برای اولین بار اینطوری باهم در این شدت دعوا کردیم بعد چندین سال . قبلاً اگر بحث می کردیم باهم ، فقط در حد لفظی بود و تموم می شد و می رفت اما این دفعه طوری شده که حتی پارسا حاضر نیست عذر خواهی منو ( در صورتی که من مقصر نبودم و ارزشی که پارسا واسم داره خیلی بالاس که عذر خواهی کردم ) قبول کنه ! 2 بار ازش عذر خواهی کردم اما متاسفانه اینطور که بوش میاد و پیش اومده پارسا حالا حالاها شاید تا آخر عمرش نمی خواد باهام صحبت کنه ! می دونین راستش منم یه مقداری مقصر بودم که می گم اصن جریانات چی بود ولی این قهر ، حرف نزدن و ... خیلی داره اذیتم می کنه به خدا ...
جریان دعوای منو پارسا به اینجا بر می گرده که ، من قطعات واسه ماشین خریدم و آوردمش خونه تا روی ماشین نصبشون کنم از جمله یه فرمون شیک و خوشگل که با فرمون قبلیش که یه ذره ضایع است عوضش کنم . زنگ زدم به پارسا و فهمیدم خونه یکی از اقوامه . دفعه اول قطع کردم اما دفعه بعد دوباره سریع بهش زنگ زدم و گفتم که : " یه جعبه آچار خوب داره مجید ( شوهر دختر دائیم که قبلاً زیر زمین خونه خودمون می نشست و الان رفته خونه خودشو که ساختن ) ، ازش بگیر بیار که می خوام فرمون ماشین رو عوض کنم " . قرار شد بعد ناهار که خونه مجید می خوره بیاد خونه و جعبه آچار رو بیاره . منم منتظرش شدم و ناهار رو مامان آوردن نشستیم ناهار بخوریم . پارسا هم اومد همون موقع اما دیدم که آچار و اینا رو نیاورده . بذارین این رو هم بگم که ، یه مدت پیش ماشینم وقتی دست پارسا بود سر زمینمون پنچر شده بود و راشد زاپاس رو گذاشته زیر ماشین و لاستیک پنچر رو داده بود تا پنچر گیری کنن . وقتی لاستیک رو گرفته بود همونطوری انداخته بودش توی صندوق عقب ( سمند یه گودال وسط صندوق عقب داره واسه زاپاس ماشین که بره داخلش ) ، یه تخته چوبی که دو تیکه بود زیر فرش صندوق عقب بود که از وسط نصف شده بود . من برای اینکه استفاده کنم ازش طوری گذاشته بودمش که مقاومتش بیشتر بشه وسایل رو نگه داره و خورد نشه . از قضا پارسا وقتی زاپاس رو می ذاره صندوق عقب همونطوری می اندازه توی صندوق عقب و تخته می شکنه . من قبل ناهار چون صندوق عقب رو مرتب کردم دیدم زاپاس همونطوری افتاده و اون تخته شکسته . وقت ناهار که پارسا رو دیدم ازش پرسیدم که : " زاپاس رو چطوری انداختی توی صندوق عقب که تخته زیرش شکسته " ، یهوئی برداشت گفت : " از قبل شکسته بود " ، گفتم : " خودم می دونم از وسط نصف شده بود اما الان 4 تیکه شده ، بقیشم شکسته " ، که باز برداشت گفت : " نه از قبل شکسته بود " . بعدش بهوئی عصبانی شدم اونم عصبانی شد و داد زدیم برداشت گفت : " من دیگه سوار ماشینت نمی شم ، ر... ( ببخشید بی ادبیه ) توی ماشینت " . من خیلی ناراحت شدم ، بلند شدم و یه کمی بحث کردیم و بعدش فیزیکی برخورد داشتیم اما خب بابامون از همدیگه جدامون کرد . راستش رو بخواین ، راشد زورش کم نیست اما درسته که سنم کمی دیگه به سمت 30 داره می ره ، مثلاً کمی درشتم اما اینقدر ضعیف نیستم که یه پسر 20 ساله با قد و هیکل کمتر از من بتونه منو بزنه . تنها چیزی که شد رد 3 تا ناخن روی گردنم مونده . سعی کردم فقط کمی یه نقطه از بدنشو ( گلوشو ) فشار بدم که دست برداره ، که بابا مانع شدن از ادامه . راستش رو بخواین من خیلی می ترسم که کسی رو واقعاً بزنم ، متاسفانه یه دفعه توی دبیرستان خودم دعوا کردم و با مشت کوبیدم توی صورت یکی از بچه ها که واسه چند دقیقه ای کاملاً گیج بود . می ترسم روی کسی دست بلند کنم نکنه اتفاقی واسش بیوفته . هیچی دیگه ، این دعوا و سر و صدا فقط با یه کلمه شرمنده حواسم نبود تموم می شد اما چرا می گم با این کلمه تموم می شد چون ، اگه پارسا فرش رو بلند نکرده بود و تخته شکسته رو ندیده بود از کجا می دونست که تخته شکسته ؟! اصن از اینا بگذریم ، پارسا می تونست زاپاس رو بذاره توی خونه بگه خودت بذارش توی ماشین یا لااقل همونطوری که از صندوق برداشته بود می گذاشتش توی صندوق ، اما متاسفانه ...
راستش رو بخواین ناراحتم که پارسا باهام قهره به خدا اما باور کنین من از اینکه باهم بحث کردیم ناراحت نیستم ، از این ناراحتم که بابا برداشتن وقتی می خواستن ما رو جدا کنن گفتن : " من چند بار گفتم ماشینش رو بر ندار ، واسه این بود " و پارسا گفت : " من که برنداشتم ، خودش داده که برو تاکسی نیست ، وقتیم ماشین پنچر شد خودش داد که بیام سر زمین ، من برنداشتم " ! حالا شما فکر کنین من باید اینجا دلم بشکنه یا نه ؟! حقم نیست ناراحت بشم که خواستم کارشو راه بندازم زمانی که هیچ وسیله ای در اختیارش نبود ؟! یا اینکه وقتی خودش ماشین رو می خواست بهش می دادم بره کارشو انجام بده ؟! یا زمانی که دانشگاهش دیر شده بود ، تاکسی گیرش نکرده بود ، زنگ زد : " بیا دنبالم منو برسون دانشگاه دیرم شده " . یعنی من مقصرم که ماشین رو دادم بهش ؟! شما قضاوت کنین ! در ضمن وقتی شما از وسیله ای استفاده می کنین که مال خودتون نیست نباید مراقبش باشین ؟! نباید حواستون باشه مشکلی پیش نیاد برای اون وسیله ؟! بعد انتظار دارین زمانی که زدین کاری با وسیله کردین طرف ببخشه بگه : " فدای سرت شده که شده " ؟! حقش نیست که بپرسه : " چرا حواست نبوده ؟! " . متاسفانه غرور خیلی چیز بدیه ... خیلی بد ...
به خدا یادم نمی ره شبائی که تنها بودیم ، خونه خالم ، پیش نیوشا نمی رفتم چون پارسا تنها بود ، یا اینکه شب منتظر می موندم گشنه که پارسا اگه بیرونه بیاد باهم شام بخوریم ، یا شب با نیوشا که می رفتیم بیرون اونم می بردیم که نکنه تنها بمونه یا وقتی شام می گرفتم ، بدون استثناء واسش می گرفتم که خدائی نکرده گرسنه نباشه ! من به خدا فقط خواستم خوبی کنم نه اینکه منت بذارم سر کسی . حتی امروز به خدا کسی توی خونه نبود جز من ، رفت بیرون ، وقتی برگشت از روی دیوار پرید که من درو باز نکنم واسش . یعنی این درسته ؟!
پاورقی : دو باز ازش عذر خواهی کردم ؛ محل هم نداد ! چی بگم به خدا ...
رضایت خدا توی چیه ؟! وقتی خدا می خواد از آدم خوشنود باشه ، چطوری خوشنوده ؟! چطوری باید خدا رو راضی نگه داشت ؟! یعنی رضایت خدا تو رضایت خلق خداست ؟! خلق خدا رو باید چطوری راضی کرد ؟! چطوری باید خوشحال کرد خلق خدا رو واسه اینکه خدا از آدم راضی باشه ؟! چه کاری باعث می شه تو پیش خدا عزیز باشی و خدا ازت راضی باشه ؟! چه کاری باعث می شه خلق خدا ازت راضی باشه و پیش خلقش عزیز بشی ؟! یعنی من کار وخوب واسه خلق خدا بکنم خدا راضیه ؟! خلقش چطور ؟! اونم راضیه ؟! من توی پاسخ به این پرسشا موندم ! خدا شوخی برداره ؟! خوشنودی خدا وقتی حاصل می شه که خلق خدا ، همگی راضی باشن و رضایت داشته باشن ...
می ترسم ؛ از خشم خدا می ترسم ، می ترسم پاگیرم بشه . همیشه از بچگی از این می ترسیدم که خدا ازم عصبانی بشه ، من رو دوست نداشته باشه چون کار بدی کردم که خدا دوست نداشته . دوست ندارم کاری کنم خدا عصبانی بشه اما کردم ! نمی گم کاری نکردم که خدا رو عصبانی کنم . من نماز نمی خوندم ، روزه هم 2 سالی هست نمی گیرم ، اصن عبادت مبادت یُخ ! اما حق الناس رو زیر پا نگذاشتم ، حق الناس گردنم نمونده که اگه مونده باشه سعی می کنم حق رو به حق دار برسونم !
امروز با چشم خودم شاهد بودم ، شاهد یه رویداد ، یه رخداد نه زیاد شیرین ! اتفاقی افتاد که برای من مثل یه پُتک بود که محکم توی سرم خورده باشه . امروز فهمیدم بالا تر از قانون چیزی هست به نام " رابطه ( Relation ) " که خیلی فراتر از قانون عمل می کنه ، توی حق الناس بی ارزش ترین حقه ، خدائی وجود نداره و ... . وقتی دارم اینا رو واستون می گم تمام تنم شروع می کنه به لرزیدن که چرا ؟! من هیچوقت پاسخی برای پرسش هائی مثل این رو پیدا نکردم . یعنی امکان داره پاسخی وجود نداشته باشه ، یا پاسخش : " به تو مربوط نیست " ، " تو کار بزرگتر دخالت نکن " ، " تو نمی فهمی " و ... است . می دونین بیشتر این رابطه ها هم به این خاطره که می خوان چاپلوسی یا خـ... طرف رو بکنن ! خیلی خنده آوره ... خیلی خنده آور ...
خیلی با خودم فکر کردم ؛ من تنها چیزی رو که از بابام یاد گرفتم ، قانون بوده و اطاعت و طبق قوانین عمل کردن . قاون شکنی و ... توی فرهنگ لغت سال های یاد گیری من جائی نداره . اما حالا چی ؟! می خوان به زور توی سرم ، بعد از مدت ها قانونی بودن بهم یاد بدن فراتر از قانون ، رابطه است که باید به این عمل کنی نه چیز دیگه . من نمی تونم بهش عمل کنم ، اما مجبورم می کنن به این کار . منم شریکم توی این رابطه ، چون قدرت کنترل ندارم ، قدرت مقابله ندارم ، قدرت برای پشتیبانی از اعتقاد قلبی خودم نداشتم ! پس من شدم یکی مثل بقیه که دارن با استفاده از رابطه کار می کنن ، نه قانون !
راستش رو بخواین ، من کار خودمو می کنم ؛ طبق قوانین خودم ، رفتار می کنم همونطوری که می شه اما وقتی که بزرگتر یا بالا دست صحبتی رو می کنه مجبورم طبق خواسته اون رفتار کنم . دشواری قضیه به همین ختم نمی شه ؛ زمانی که مججبور باشی کاری رو انجام بدی و متاسفانه نتونی هیچ صحبتی بکنی که " چرا ؟! " ...
پاورقی : از رابطه متنفرم ؛ قانون اگه الکی باشه درست ، ولی برای همه برابره اما رابطه ، نا حقی به تمام معناست ...