چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

همینجاها بودم ...

با اجازتون از دیشب خانواده قرار گذاشته بودن که فردا بریم سر زمین ، نزدیکیای شهره اما خب یه نیم ساعتی فاصله داره با شهر ؛ اونجا یه زمینی بابا خریدن و توش نهال پسته و زرشک و این چیزا کاشتن . یه خونه ی خوشگل و قشنگم به خاطر اینکه آدم هرزگاهی از شهر می زنه بیرون و حال و هواشو اونجا عوض کنه هم ساختن ( بماند که اومدن گیر دادن که می خوان خرابش کنن ) . امروز وقتی رفتم قسطای وام ازدواجمون رو پرداخت کردم ، رفتم دنبال بابا و بقیه و رفتیم سر زمین ، جاتونم خالی آبگوشت داشتیم ، از اون آبگوشتای محشر مامانم ...

بعد ناهار دیگه حال و حوصله موندن نداشتم ، داشتم سنگین می شدم و خوابم میومد واسه همین با داداشم راما و خانومش بلند شدیم اومدیم ، منم با اجازتون الان اومدم فقط اینا رو بنویسم و برم باز وب گردی ! چیکا کنم ، بیکارم دیگه ...

راستی چشمتون روز بد نبینه ، دو روز شده سرما خوردم چون این داداشم که از کرمان برگشت ، مریض بود منم باهاش روبوسی کردم گرفتم . همش نگران نیوشا بودم که مریض نشه باهام بود .

  • راستی دوستای من ، اگر این پست رو می خونین ، یه زنگ به مامان و باباتون بزنین . خدائی یادی کنین ازشون چون اونا بهترین های دنیان به خدا ...

پاورقی : مراقب خودتون باشینا ...

چه اتفاق شیرینی ...

امروز ظهر که اومدم خونه ( بعد اینکه از پیش نیوشا برگشتم ) ، بعد ناهار گرفتم خوابیدم تا ساعتای 07:30 غروب . راستش دیشب تا صبح بیدار بودم ، بعدشم که خوابیدم ساعت 10:30 زن داداشم بیدارم کرد ( داداشم از کرمان اومد ، باهم بودن ) . دیگه نخوابیدم ، چون دوست نداشتم جمعه ام حروم بشه اما خب وقتی ظهر خوابیدم دیگه ...

بیدار که شدم ، دوباره می خواستم بخوابم که صدای در خونه شد . منم چون حال و حوصله نداشتم چشمام رو گذاشتم روی هم . یه لحظه چشمامو باز کردم دیدم یکی شبیه نیوشا داره با مامانم احوالپرسی می کنه ( فک کردم توهمه ) ، چشمامو بستم و دوباره باز کردم دیدم واقعاً نیوشا جلوی رومه و دستشو گذاشت روی صورتم که بیدارم کنه . شاید باورتون نشه ولی اینقدر شُکه شدم و اینقدر خوشحال شدم که نگو ؛ کلاً خواب از سرم پرید ، اصن فکرشم نمی کردم نیوشا امشب بیاد اینجا چون دیشب بهم گفته بود نمی تونه بیاد .

راستش داداشم توی کرمان سرما خورده بود ، صبح که باهاش رو بوسی کردم احساس می کنم سرما خوردم . زیاد حال نداشتم واسه همین افتادم که خوابیدم . نیوشا هم متوجه شد و خیلی مراقبم بود تا وقتی اینجا بود . بعد اینکه رفت خیلی سفارش کرد که حتماً قرص بخورم . قرص سرما خوردگی پیدا نکردم ، مامانم گفتن استامینیفون بخور بهتره . راستشو بخواین پارسا پیشنهاد داد چون روز اوله آب نمک قرقره کنم ، اما گفتم گلوم که درد نمی کنه ( بهانه بود آخه حوصله ندارم و تنبلیم می شه برم آب نمک درست کنم و قرقره کنم والا خیلی راه حل خوبیه برای سرما خوردگی و جلوگیری از گلو درد ) . آمپول هم خوشم میاد بزنم و دیگه قرص و دارو نخورم . قدیما وقتی اندک سرما خوردگی احساس می کردم می رفتم از داروخونه یه پنیسیلین می گرفتم ، می بردم زن دائی رضام ( خیلی زن مهربونیه ، عمه صداش می کنیم ) واسم بزنه آخه دست خیلی سبکی داره ( از بجگی همه آمپولامو می زنه ) ، درد نداره وقتی آمپول می زنن .

پاورقی : هنوزم توی شُک دیدن یه دفعه ای نیوشا هستم . خیلی خوشحالم ...

نمک و نمکدون ...

واقعاً حرف درستیه که می گن " بعضیا نمک می خورن و نمکدون رو می شکنن " یا این مثل که می گه " اگه دستتو عسل کنی و بکنی توی دهنش ، دستتو گاز می گیره عین سگ هار " ! اون آدمی که من به خاطرش با دختر عموم ( همونی که پشت سرم حرف می زد ) دعوا کردیم ، به خاطرش بعضی وقت ها با خانوادم کمی بلند صحبت می کردم و ... باید بفهمم وقتی می شینه توی جمع های خانوادگیشون من رو مسخره می کنه . چرا ؟ واقعاً چرا این آدما اینطورین ؟ می دونین این رو به وضوح با چشم خودم دیدم ، بررسی کردم و فهمیدم که چون نمی تونه در حد من باشه ، وقتی نمی تونه به اندازه من برسه و خودشو با من مقایسه کنه و به هیچ عنوان با من قابل قیاس نیست ، از من بد می گه و منو مسخره می کنه که خودشو به من برسونه ! اینا اینطور افراد کوته فکر ، حسود ، بخیل و همینطور بی شعوری هستن ! می دونین کیو می گم ؟ " محمد " رو می گم که جریان دعواش رو نوشته بودم توی شب عروسی . کسی که اینقدر آدم دو روئیه که جلوی آدم یه جوره و پشت سر آدم یه طور دیگه ! از اینجا زورم میاد مث داداشم دوستش داشتم ، همین ...

همون آدمی که از صدقه سری من مثلاً گرافیست شد ، طراحی سایت یاد گرفت و یه چیزائی که نمی شه گفت و من بودم و اون خواست خودشو به من برسونه ! چون دید نمی رسه ، سعی کرد با تخریب من خودشو بزرگ جلوه بده ! ولش کن زیادم مهم نیستا ، چون من هر چی دارم از خودمه و کسی همش پشت من نیست که واسم همه چیز تهیه کنه ! پول و خونه و ماشین و احترام و ...! احترام رو باید به دست آورد نه به زور طلب کرد ...

خدائی بعضی وقت ها به چیزائی نگاه می کنم که محمد برای خودش ساخته ، احساس می کنم چقدر شبیه به کارائیه که من انجام دادم ، نیمه تمام گذاشتم و رفتم چون ارزشی واسه انجامش نمی دیدم واسه اینکه از خلاقیتم کم می کرد اما اون مثلاً تکمیلش کرده و خودشو معرفی کرده . یا هر چیزی که فکرشو بکنین ! یا اینکه مثلاً یه آموزشکده ای که مال دختر عموم بوده ، چون از کامپیوتر سر در میاورده بردتش که به هنرجوهای زیر صفر ( چند تا ترفند ساده رو آموزش بده ) دیگه شده استاد کامپیوتر و مهندس ! خیلی مسخره است خدائی ...

خانوادتاً اینطور موجودائی هستن ؛ مثلاً می خواد از من برای خودش پُل بسازه ، عرضه نداره تلاش کنه و برسه بهش یا می تونم به جرأت بگم نمی تونه به من برسه می خواد با تخریب من خودشو به من برسونه ولی بازم ...

پاورقی : یه ذره ناراحت شدم ؛ بیخیال به ما گذشته ، فعلاً باید بره با این آبرو ریزی که کرده درست کنه خودشو بی آبرو ...

امشبِ دوست داشتنی ...

عجب شبی شد امشب . من ، نیوشا و داداشم باهم رفتیم بیرون واسه خریدای نیوشا و پارسا ( مامان و بابا و مینا و مبینا رفتن روستا ، فردا صبح بر می گردن ) دنبال کتاب و چند تا وسیله می گشتن ، قرار بود هدیه هم واسه خواهر خانومم و زن داداشش ( عاطی ، دخترِ خاله ی دیگم ) بگیریم که 23 تولدشه . راما داداشم که سربازیه داره از کرمان میاد ، صبح اینجاست . قراره زن داداشم ( دختر عموم ) صبحی ساعت 6 بره دنبالش و از ترمیال بیارتش خونه . دلم واسش خیلی تنگ شده ...

اول رفتم دنبال نیوشا ، رفتیم واسش پول از حساب برداشتم و مقداری هم انتقال دادم حسابش . بعدشم رفتیم داروخانه ، خمیر دندون ، شامپو خریدیم ، بعدش رفتیم لوازم التحریر واسش کاغذای Popco خریدیم و رفتیم دنبال پارسا . بعدشم رفتیم گنجینه کتاب که این دوتائی کتاباشون رو بخرن . وقتی ماشین رو پارک کردم ، دیدم روبروم یه مغازه عطر و اودکلن فروشیه . سریع رفتم اونجا تا قبل اینکه نیوشا بیاد بیرون برم واسش یه عطر خوب بخرم ( آخه خیلی وقت بود بهش قول داده بودم بخرم اما نتونستم ) و تلاش کردم خوب از این فرصت استفاده کنم . رفتم توی مغازه و چند تا عطر خوب و بوی آروم انتخاب کردم که یکیشون منو خیلی جذبم کرد اما خب ترسیدم شاید نیوشا دوستش نداشته باشه واسه همین رفتم توی کتاب فروشی ، به پارسا گفتم لیست کتابای نیوشا رو هم بگیره و براش بخره تا ما بریم و برگردیم .

وقتی رفتیم توی مغازه ، از عطرائی که انتخاب کرده بودم گفتم اینا رو خودم انتخاب کردم اما عطر Saga ( یه همین چیزی بود اسمش که روش نوشته بود ، یا Saga یا Salga ) رو من بیشتر دوست داشتم و جداش کردم . خودت بو کن و بهم بگو کدومش . نیوشا هم وقتی بو کرد همون عطری که من انتخاب کرده بودم رو پسندید و گفت حیلی خوشش اومده . همونجا دیدم که لوازم آرایشی زنانه هم هست و نیوشا گفت که ریمل هم می خوام . بهش گفتم برداره اما وقتی قیمتش رو پرسید و دید گرونه نخرید . بعدشم رفت و واسه من یه اسپری بدن Ecco به اسم Allure انتخاب کرد که عاشق بوش شدم . از این به بعد از همین اسپری می خرم .

پارسا اومد و به نیوشا گفت که بریم کتاب فروشی و نیوشا رفت . من حساب کردم اودکلن و اسپری ، اما دیدم که نیوشا به خاطر قیمت ریمل ، برش نداشت من برداشتم و براش خریدم . راستش ، شاید درست نباشه بگم ولی خب وقتی بهش گفتم که ریمل رو خریدم یه کمی ازم دلخور شد که چرا خریدم و نمی خواست و قیمتش زیاد بود . منم ناراحت شدم چون واسه خوشحالیش خریده بودم و ... در کل هیچی دیگه یه ذره ای ناراحتی کوچولو بینمون پیش اومد ولی خب در آخر قبول کرد که به خاطر خوشحالی اون خریدم آروم شد و به منم گفت می تونست ارزون تر از اینا گیر بیاره و وقتی زیاد آرایش نمی کنه اینقدر هزینه برای یه ریمل زیاده . منم قبول کردم ...

آماده شدیم و رفتیم واسه خرید هدیه خواهر خانومم . رفتیم یه فروشگاه پوشاک خوب که یکی از آشناهای بابام هستن ، یه بلوز واسه خواهر خانومم ، رنگ دیگه همون مدل رو واسه خود نیوشا و همینطور یه رکابی سفید برای خودم برداشتم . وقتی از فروشگاه اومدیم بیرون یه کمی پائین تر یه فروشگاه کیف بود . رفتیم تو و تصمیم گرفتیم واسه عاطی یه کیف پولی بخریم چون مث اینکه کیف پولیش خراب شده ( البته پیشنهاد من بود که کیف پولی بخریم ) و یه کیف خوشگل واسش خریدیم و قرار شد نیوشا واسش کادو کنه . از فروشگاه اومدیم بیرون و رفتیم سوار ماشین شدیم تا بریم خونه ی خواهر خانومم که هدیشو بدیم اما خب جائی بود که نمی تونستیم بریم فعلاً خونشون ، پس تصمیم گرفتیم تا بر می گرده ماهم بریم ( به خاطر غار و غور شیکم پارسا ) شام بخوریم که با پیشنهاد من رفتیم رستوان و کوبیده سفارش دادیم . بیچاره پارسا پول شامی که قرار بود نصفش رو من بدم حساب کرد و خوردیم ( علی الحساب ازش 30000ت گرفته بودن ) . قرار بود مخلفاتش رو من برم حساب کنم . وقتی رفتم برای حساب دیدم این مدیر رستورانه خیلی معطلم کرد ، خسته شده بودم دیگه . نزدیک یه 20 دقیقه ای اونجا بودم اما خبری ازش نشد . دو نفر دیگه هم مث من اومدن حساب کنن اما خبری از مدیره نبود . یه بنده خدائی گفت نیستن جلسه دارن ، مشتریه گفت پس ما می ریم بعداً میایم حساب کنیم ( با خنده و شوخی ) اما من گفتم آقا ما رفتیم بعداً میام حساب می کنم ( پول اصلی رو از ما گرفته بود دیگه ، فقط مخلفات مونده بود ) و رفتم پیش نیوشا و پارسا که رفته بودن توی ماشین نشسته بودن که من برم پیششون . راستی اینو نگفته بودم ، وقتی شاممون تموم شده بود به نیوشا گفتم خبری از خواهرت نشد ، نیومد بریم هدیشو بدیم که یهوئی همون لحظه خودش زنگ زد ( حلال زاده ) .

رفتیم هدیه خواهرشو دادیم ، اما وقت برگشتن از خونه خواهرش مث اینکه نیوشا به خاطر اینکه لامپای راه پله خاموش شد ( مث اینکه از این لامپ های زمان داره ) سرش خورده بود به دیوار . راستش من وقتی لامپ ها خاموش شد گفتم حتماً زمین خورده . شکر خدا زمین نخورده بود اما با سر رفته بود توی دیوار و وقتی داشت می اومد جای ماشین سرشو گرفته بود . به خدا خیلی ترسیدم که نکنه طوریش شده اما خدا رو شکر چیزی نشده بود . هیچی دیگه راه افتادیم به سمت خونه نیوشا اینا و فک می کردیم چی به خاله بگیم که اینقدر دیر کردیم . آخه ساعت 6 قرار بود بریم بیرون ، کتاب بگیریم برگردیم ، حتی خاله پرسیدن واسه شام میای که من گفتم نه ولی نیوشا رو میارم ...

وقتی داشتیم بر می گشتیم ، عزیزم به خاطر سر دردش سرشو گذاشته بود روی پاهام و دستمو گذاشت روی سرش . خیلی دوست دارم وقتی سرشو می ذاره روی پام . احساس آرامش می کنم ، همینطور احساس می کنم اونم آروم آرومه . توی راه وقتی داشتم از کوچه پائینی خونشون می رفتم داخل ( آخه کوچه خودشون خیلی کم عرض و باریکه ) ، وسطای کوچه دیدم یه L90 سفید وسط کوچه رو گرفته ، منم وایسادم تا رد بشه . وقتی ماشین به پهلو شد تا بره توی خونه و پارک کنه بگین چه کسی رو دیدم ؟! استاد خسروی ، استادی که واقعاً من عاشقشم و دوستش دارم . خیلی واسش ارزش قائلم و همیشه از طریق اینترنت با هم در ارتباط هستیم . استاد خسروی هم همینطور احترام خاصی به من می ذاره . البته استاد خسروی از دوستان عموم ( که استاد دانشگاه هم هستن ) هستن و همکارن باهم ، صمیمی هم هستن . یه لحظه جای خونشون پارک کردم و رفتم پائین ، جلوی در خونشون وایسادم و به علامت سلام سرمو تکون دادم . استاد وقتی منو دید یهوئی با چهره مث همیشه خندونش اومد پائین و کلی باهم احوالپرسی و گفتگو کردیم . خدائی هر دومون خیلی خوشحال شدیم ، آخه توی دانشگاه من و استاد خیلی حرف های همو می فهمیدیم ( آخه هر دمون تخصصی رو IT کار می کنیم ) واسه همین خیلی باهم صمیمی بودیم و بیشتر استاد و دانشجو دوست هستیم . خیلی خوشحال شدیم خدائی . خودم قصد داشتم برم دانشگاه آزاد ( آخه استاد توی دانشگاه آزاد مسئول سرور های دانشگاه هست و بخش IT دانشگاه  دستشونه ) اما وقت نمی کردم . چند بارم به عمو یوسفم ( عموم که وکیلن و استاد دانشگاه آزاد هم هستن ) گفته بودم به استاد خسروی سلامم رو برسونن . استاد وقتی فهمید ازدواج کردم خیلی خوشحال شد ، آخرین ایمیلمو که واسش فرستادم هنوز کامل نخونده بود آخه واسش نوشته بودم که عقد کردم و درگیریام باعث شده نتونم بیام دانشگاه و ترم آخر رو تموم کنم و ایشالله قراره این هفته که میاد برم دانشگاه و وضعیت درسیم رو مشخص کنم و ایشالله مدرکمو بگیرم !

خیلی امشب وقتی استادمو دیدم ذوق کردم به خدا ، اصن شبی شده بود امشب ، از اونطرف بودن با نیوشا ، رفتن شام 3 نفری ( من ، نیوشا و پارسا ) و دیدن استادم که خیلی دوستش داشتم و دارم . به به عجب شب دوست داشتنی و عالی ای شد ...

وقتی نیوشا رو پیاده کردم برگشتم خونه و تصمیم گرفتم اتفاقائی رو که امشب افتاد واستون بنویسم . راستش دوست دارم وقتی شما رو هم وارد زندگیمون می کنم ؛ احساس می کنم شما هم یکی از اعضای خانوادم هستین ...

پاورقی : دوستای خوبم ، همیشه مراقب خودتون باشین ، خوشبختیتون آرزومه ! حسین عزیز ، خانوم گل ( کوچولوی در راه که من شدم دائیش ، همیشه دوست داشتم دائی باشم ) و یاسمین خانوم ...

خدایا ...

وقتی فکر می کنم و می بینم چرا سعی بر این داشتم که تو را نبینم ، که نتیجه اش چه باشد ؟ افتخار ، دانائی ، روشنفکری ، شعور یا هر چیز دیگری که با ندیدن تو آخرش بود . هر چه گذشت ، دیدم به هیچ چیز جز تهی و پوچی نرسیدم ، آخر باید تو را می دیدم تا پی می بردم به همه چیز و همه داستان هائی که تعریف می کردند و شنیده بودم . کاش کمی ، کمی زودتر می دیدمت و حست می کردم اما از قدیم می گویند " هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه است " . مخصوصاً تو که بخشنده ترین بخشنده هائی ...

حرف های دیگران در این باره که تو وجود نداری ؛ در دانشگاه ، بحث توست که وجود داری یا نه ! یا صحبت چند نفر و ارائه دیدگاه شخصیشان درباره تو ... آه که چقدر زود باور و ساده بودم که به نبودنت اندیشیدم ...

هر کجا بحثی بود ، خود را علامه بحر می دانستم و دیدگاهی روانشناسانه ، فیلسوفانه و پُر معنا می دادم . گمان می کردم چقدر می فهمم ، اما چیزی جز اینکه تو از من اندوهگین تر می شدی نبود ...

اندیشه ام این بود که ، نه نمازی ، نه روزه ای ، نه کمک و نه دعائی درست است ؛ انسان باشم کافیست اما نگو که " زهی خیال باطل " ، همانگونه ، دوان دوان از تو دور می شدم و تو هیچ نمی گفتی ! گذاشتی دور شوم ، تا سرم به سنگ خورده بازگردم ...

چقدر پدرم گفت " این ره که در پیش گرفته ای به ترکستان است ، هیچ چیز جز پوچی و دشتی بی آب و علف نیست " اما مگر می توان به آدمی که باد بر گلو انداخته و با غرور راه می رود اینگونه فهماند ؟! مگر اینکه سرش به سنگ بخورد و بفهمد ...

می دانی ، اینک که از زندگی فانیم فاصله گرفته و به تو می اندیشم ، می فهمم چقدر بزرگواری ! با اینکه تو را نادیده گرفتم ، باز مرا به حال خودم رها نکردی ! درست ، از من فاصله گرفتی اما زیاد دور نبودی ! از پشت دیوار مراقبم بودی ... به قول لوتی ها " دمت گرم اوس کریم " ...

سخنی ندارم ، فقط آمدم بگویم که از تو سپاسگزارم که هستی ، مراقب تک تک خانواده ی من و زندگی من ! همین که روزا از خواب بر می خیزم ، سخن می گویم ، می بینم ، راه می روم ، عزیزانم را می بینم که سلامت و شادند ! همین ها کافی نیست باور کنم که هستی ؟ و اینک بی دلهره می گویم " شکر که هستی و حست می کنم ؛ مرگ را برای دیدن زیبائیت برای پیوستن روحم به تو با جان و دل می پذیرم ، فقط آرام مرا در آغوشت بگیر که می دانی طاقت درد ندارم " ...

پاورقی : بچه ها فکر نکنین نیست ؛ باور کنین هست فقط برین توی اعماق وجودتون تا پیداش کنین . چشماتون رو ببندین ، آروم صداش کنین با هر زبونی که دوست دارین ! اون وقت پاسختون رو می ده . امتحان کنین ، ضرر نداره ...

چیه ؟!

زورم میاد بخوام وظیفه یکی دیگه رو انجام بدم ؛ همونطور که اونم کارای منو انجام نمی ده وقتی هستم ، سریع پاس می ده طرف من کسی که میاد . تا وقتی یه ذره دیرم می کنی سریع صدا می زنن که بیا و ...! منم آدمما ، انگار فقط همکارم اینجا داره زرگری می کنه ، من دزدی می کنم و بلد نیستم کاری انجام بدم و از زیر کار در میرم . خسته شدم دیگه ، باید از هر کسی حرف بشنوم ؟ زوره خب بخوام ببینم همش دارن اونو تو سرم می زنن که اون فلانه و چنینه و چنان !

می گن آدمیه که با خداست و نماز خونه ، کی می گه ؟ به خدا وایمیسته دخترائی که از در میان تو رو ، همه جاشونو دید می زنه و می گه " اسب " و " قناری " و ... . می گن آدمیه که از زیر کار در نمیره ، کی گفته ؟ روزائی که کلاس آموزشی داریم ( از زبون خودش شنیدم ، نه اینکه از خودم بگم ) نیم ساعت اول رو حضور غیاب می کنه و بعد آزاده و می ره ، کلاس رو می ندازه گردن مسئول برگزاری کلاس که نماینده شرکت آموزشیه . هر وقت همزمان کاری داشتیم ، مجبور شدم به خاطر احترام بزرگیش از کار خودم بزنم و بذارم اون بره به کارش برسه و منم هیچی !

ای بابا منم آدمیزادم ، یعنی چی ؟ چرا همش اونو بزنن توی سر من ؟ به خدا همین الان رفت برای اینکه بره خونه که ساعت 02:00 عصر کلاس آموزشی داریم . برای چی ؟ چرا 2 ساعت زودتر بره خونه که می خواد استراحت کنه ؟ من آدم نیستم ؟ به خدا اگه من یه روز نیام ، 100 بار بهم زنگ می زنن که فلان چیز چطوریه و فلان کس جریانش چیه و هزار درد و مرگ دیگه ، اما اگه اون نباشه ممکنه یه بارم بهش زنگ نزنن که از استراحتش گرفته نشه !

واسه کلاسا که می ره ، خب پول اضافه کاریشو می گیره ، کاری می کنه پولشو می گیره ، یه جوری از این کاراش حرف می زنن انگار مفت داره واسه اینجا انجام می ده ! همیشه بر می گردن به من می گن تو اینجا چیکار می کنی ؟ برای چی حقوق می گیری ؟! ای خدا ، اعصابم خورد می شه خب ...

پاورقی : من انسانم بابا ، همکارمم کاری که می کنه مفت واسه اینجا انجام نمی ده ! مفت انجام می ده ؟!

صدای آشنا ...

هر طرف از کوچه بچگی رو می بینم ، صدای آشنائی غیر از بابا و مامان به گوشم می رسه . صدائی که شاید ماه ها منتظرش بودیم که دوباره بشنویم . صدای مردی که سیبیل داشت ، قد بلند بود ، پسر بزرگی داشت و همیشه با خنده زیبا و رفتار مهربونش به ما می گفت " دائی جون " . آره من دنبال کسی هستم که اونو دائی صدا می زدم . کودکی همگیمون با اون گذشت ، هر جائی که می رفت ما رو همراه خودش می برد و تنهامون نمی ذاشت . به معنای واقعی به چشم بچه های خودش به ما خیره می شد و کمی و کاستی بین ما نمی ذاشت . اونقدر دوست داشتنی بود که نمی دونید . حتی از بابا و مامانم می شنیدم که قبل از به دنیا اومدن من هم یک شب درمیون با هم بودند ، وقتی که بابام سر کار می رفت و شیفتی خونه نبود شبا .

من یه دائی دارم به اسم " رضا " ، البته اسم اصلیش " غلامرضا "ـست . وقتی تک تک خاطره های بچگی همگیمون ( خودم و برادر خواهرام ) رو نگاه می کنم یه نقش پر رنگ داره . حتی شاید باورتون نشه ، همین مینا وقتی کوچیک بود برای رفتن خونه دائی رضا یا موندن دائی رضا خونه ی ما گریه می کرد . خودمونم همینطوری بودیم . دائی رضا رو خیلی دوست داشتیم . نظامی بودن توی اصفهان و قبل اینکه بازنشست بشن همیشه یه چند روزی رو می اومدن اینجا و خونه ما هم بیشتر میموندن .

هفته ای یه بار با همدیگه بودیم . ما بچه ها که اینقدر باهم یکی بودیم که زبونم لال یکیمون مریض می شد بقیه واسش تب می کردن . توی فامیل هم هیشکی دیگه نبود که ما و مث دائی رضا اینا باشیم باهم . یعنی اگر نمی رفتیم یعنی یه مشکلی بود و اون یکی خانواده ( چه ما چه دائی رضا ) می رفتیم و خبر می گرفتیم .

یادش بخیر اون قدیما ، قبل اینکه یکی یکی ازدواج کنیم و بچه های دائی صاحب زندگی جداگانه ای بشن ، هر ماه یا دو هفته ای یه بار می رفتیم دشت و بازی و کباب می زدیم . اینقدر بهم خوش می گذشت که حتی به گذشت لحظه ها فکر نمی کردیم .

یادش بخیر چه روزائی بود . اما الان بیچاره دائی رضام مریض افتاده توی خونه ؛ خیلی دلم می گیره که اون شادابی و سرحالی قدیم رو نداره . شنیدم می گن به خاطر این بوده که وقتی بابا بزرگ مادریم زنده بودن ، باهاشون بد رفتار کردن . اما من که ندیدم چیزی ، گناهش پای اونائی که می گن . اما واقعاً دلم واسه دائی رضام تنگ شده ، نمی دونین چقدر دوست دارم بازم مث قدیما باهم بریم گذشت و گذار یا اینکه منو محکم بگیرن و با ته ریششون که مث سوزن بود روی صورتم بکشن یا رگ گردنم رو بگیرن و نذارن تکون بخورم . چقدر دلم واسه شوخیا و خنده هاشون تنگ شده . اما الان حتی درست نمی تونن ببینن و راه برن چه برسه به اینکه کلی باهم شوخی کنیم .

پاورقی : واسه دائیم دعا کنین ؛ مریضه ، دوست ندارم زبونم لال بلائی سرشون بیاد ...

اومدم ...

راستش این چند روز حس و حال نوشتن نبود ( بر عکس روزائی که می اومدم و چند تا پست می دادم ) . امروزم اومدم واستون بگم این چند روز چیا شد و به من و نیوشا چی گذشت و ... همینا .

راستشو بخواین ، این چند روز اینترنت یه مقدار مشکل داشت . وقتی تماس گرفتم با مخابرات گفتن کافای منطقه ما به مشکل برخورده و یه مقدار قطعی داریم . دیشب و امروز اینطوری بود . الان ( گوش شیطون کر ) خوب شده و مشکل نداشته از ساعت 6 به بعدی که من اینترنت می چرخیدم .

راستش یه مقداری بی پولی زده بهم و توی دست و بالم پول نیست . بزنین ماشین هم که تموم شد و یه مقداری پول دستم رسید ، کمی بنزین زدم و امروز بازم ته کشید . خیلی وقت شد امروز که چراغ بنزین روشن بود ، مجبور بودم برم اونطرف و اینا ، فک کنم به پمپ بنزین نرسم . همش توی راه خدا خدا می کردم بنزین ماشین تموم نشه منو توی خیابون بذاره ! آخه پارسا نبود ، رفته بود دانشگاه و منم که اگه توی راه می موندم دیگه هیچی ، راهی نداشتم واسه اینکه خودمو نجات بدم و مجبور می بودم پیاده گز ( یعنی راه برم ، منظورم گز اصفهان و خوردنی نیست ) کنم تا خونه !

حال و اوضاعم بهتره نسبت به قبل ؛ دیگه زیاد فکر و خیال نمی کنم و به مرگ فکر نمی کنم ، با اینکه بعضی وقت ها همش میاد سراغم و نگرشم نسبت به زندگی تغییر کرده ! راستش سعی می کنم الکی از لحظه های زندگیم نگذرم و به نحو احسنت و عالی ازشون استفاده کنم چون به این باور رسیدم که این لحظه ها ( مثلاً همین ثانیه های قبل ) دیگه بر نمی گرده و باید ازشون خوب استفاده کرد !

راستی نرم افزار جدید حسابداری رو هم نصب کردم و امروز بعد از چندین روز فعالش کردم . تا چند روز دیگه حقوق می گیرم و باید ثبت بشه همه هزینه ها و درآمد ها دیگه . اینه ، به نظرم شما هم لاز نرم افزار ها استفاده کنین . حیفه به خدا ... نرم افزار های خوبین ...

پاورقی : خب حرفام تموم شد ... چیز دیگه ای موند که نگفته باشم ؟! مراقب خودتون باشین . من و نیوشا هم مراقب همدیگه هستیم چون ( غیر از پدر و مادر که جون و دلمون هستن ) هیشکی رو غیر خودمون نداریم ...

عکس مامان بابام ...

راستشو بخواین ، نتونستم عکس دو گل ، دو فرشته نگهبان ، دو مایه زندگی و دو تا انسان پاک خدا رو واستون نذارم . عکس مامان بابام که از همینجا دستای پُر از مهر و محبتشون رو می بوسم و جلوی پاشون سجده می زنم و پاهاشون رو می بوسم . کسائی که خدا توی قرآن ازشون نوشته و گفته " به پدر و مادر خود نیکی کنید که بهشت جایگاه شما خواهد بود " ! منم دیگه خیلی وقته تصمیم گرفتم کوچیکترین ناراحتی برای پدر و مادرم نداشته باشم و همیشه کاری کنم که خنده روی لباشون باشه و وقتی کنارشونم با افتخار منو کنارشون بپذیرن . عاشقشونم به خدا ، خدا سایشون رو از سرمون کم نکنه .

من عاشقانه می پرستمتان ؛ کفر نمی گویم که مشرک باشم ، فقط می گویم غیر از خدا که زانو می زنم و به او سجده می کنم ، زانو می زنمو دستانتان را به نام عشق و محبتی که از آغاز به من هدیه کردید می بوسم ...

ادامه مطلب ...

انگشتم ...

نمی دونم دیشب چه اتفاقی افتاده بود ، صبح وقتی بلند شدم فهمیدم دستام باد کرده ( وَرَم داره ) . از صبح همش درد می کنه ولی مشکل دقیقاًالان یه جای دیگه است . دستم که وَرَم کرده ، حلقه ازدواجم توی انگشتم گیر کرده و باعث شده قفل بشه . خیلی درد داره ! چند بار سعی کردم حلقه رو درش بیارم اما با درد شدید و بن بست مواجه شدم بیخیالش شدم . چند دقیقه پیش رفتم دستشوئی محل کارم ، کمی مایع دستشوئی ریختم روی دستم و سعی کردم درش بیارم اما بازم اینقدر درد گرفت و لیز بود که بیخیالش شدم . الان اومدم نشستم توی دفتر ، یه بنده خدائی پیشنهاد داد که حلقه رو بِبُرش ، گفتم عمراً این خبرا نیست . دیگه عزمم رو جزم کردم که اینبار هر طور بشه بکشمش بیرون ! اینقدر توی دستم پیچش دادم ، درد داشت ولی تحمل کردم و اینقدر پیچوندمش که شبیه یه تیکه خون شد ولی بالاخره در اومد ! بابام که دیدن اصن یه حالی شدن ولی بالاخره در اومد .

پاورقی : دوست ندارم حلقه ام رو از دستم در بیارم ...

واسه دو گل ...

این پست رو مخصوص اومدم واسه دو تا گل زندگیم بنویسم . منظورم پدر و مادر عزیزمه که اگه اونا نبودن من هیچوقت حضور نداشتم . تا الان به این قد و هیکل نرسیده بودم و هیچی نبودم . دو دوست واقعی کنارم که همیشه توی زندگیم بهشون اعتماد 100% داشتم و مراقبم بودن . با اینکه خیلی وقت ها اذیتشون کردم ، بد حرف زدم ، ناراحتشون کردم ، شاید به خاطر من اشک ریختن اما هیجوقت منو به حال خودم رها نکردن و از کنارم برن !

از وقتی دور و برمو شناختم ، یادم میاد روزی رو که بابام واسه یه انتقالی خارج از استان ( آخه بابام نظامی بودن ) رفتن آزربایجان غربی ( مهاباد ) . دو سال رو دور از بابام زندگی کردیم ، مامانم هم بیچاره جور ما رو می کشیدن . هم شدن واسمون بابا و هم مامان . هرزگاهی بابام مرخصی می گرفتن و میومدن چند روزی پیشمون اما دم رفتن هیچی واسم نبود جز یه دنیا دلتنگی و اشک که وقتی می رفتم مدرسه میریخت پائین ...

چقدر سخت بود وقتی تنهائی مامانم دو سال مث چشماشون مراقبمون بودن ، نگذاشتن ذره ای آب تو دلمون تکون بخوره ! می فهمم چقدر سخت به مامانم گذشت . دو تا بچه مدرسه ای ، با یه کوچولوی دیگه خیلی سخت بود تنهائی ... اما گذشت و بابام برگشتن ...

بچه آنچنان آرومی نبودم توی خونه ، یه جورائی خون همه رو توی شیشه داشتم . بیچاره ها رو خیلی اذیت کردم !  البته جاش کتکمم خوردم از بس فوضولی می کردم و خرابکاری ...

یادم نمی ره هیچوقت ،یه شب مامانم تا صبح بیدار بودن ، داشتن یه چیزی می بافتن با کاموای سفید . پرسیدم چیه ؟ برای کیه ؟ گفتن هیچی دارم لباس می دوزم از بیکاری ، همینطوری . صبح که بیدار شدم ، فهمیدم واسه روز تولدم یه بلوز خوشگل سفید دوختن واسم . چه هدیه زیبا و دوست داشتنی بود . بابامم ، یه روز صبح که بیدار شدم ، بهم یه کارتون نشون دادن خیلی بزرگ ، حتی از قد منم بزرگتر . بهم گفتن درشو باز کنم ! وقتی باز کردم ، دیدم یه دوچرخه سغید رنگ واسم خریدن . چقدر باهاش بازی کردم و حتی بزرگتر شدم ولی هنوزم همون دوچرخه رو داشتم ...

برای یه دو سالی باز بابام منقل شدن به یه شهر دیگه ؛ البته این نزدیک بود ، زیاد فاصله نداشت  ، نزدیک 2 ساعتی راه بود و ایندفعه بابام طاقت دوری نیاوردن و همگیمون بارو بندیلمون رو بستیم و رفتیم . دو سال اونجا بودیم ، چهار بار خونه عوض کردم و بازم بالاخره برگشتیم شهر خودمون . یه سال قبل از انتقالی بابام ، خونه خریده بودیم . خونه رو اجاره دادیم و 2 سال رفتیم و بعد برگشتن رفتیم خونه خودمون .

بابا مامانم همیشه باهامون مث دو تا دوست توی خانواده رفتار کردن . نگذاشتن احساس غریبی کنیم باهم و همیشه توی خونه ی ما صدای خنده هست . خونمون همیشه از گرمای پُر مهر پدر و مادرمون خالی نمی شه . خدا سایشون رو از سرمون کم نکنه !

وقتی به خانواده های دیگه ( اطرافیانم ) نگاه می کنم و با پدر و مادر خودمون مقایسشون می کنم ، می بینم قابل قیاس نیستن و حتی انگشت کوچیکه مامان بابای خودم نمی شن ! همیشه از اطراف در مورد خوبی ها و صفات عالی بابا مامانم شنیدم و با غرور به خودم افتخار کردم و خدا رو شکر کردم که اینطور پدر و مادری دارم ..

از همینجا می خوام بهشون بگم که چقدر دوستشون دارم و دست و پاهاشون رو می بوسم . ازشون می خوام اگر گناهی در حقشون مرتکب شدم یا اشتباهی از من سر زده من رو ببخشن . دوست ندارم پیششون شرمنده باشم . دوست دارم وقتی به چشماشون نگاه می کنم با عشق و علاقه همیشگیشون بهم خیره بشن و دوستم داشته باشن .

بابا و مامان نازنینم ، بهترین دوستای زندگی من ، از ته دل دوستون دارم و به داشتن شما افتخار می کنم ! عاشقتونم عزیزای دل من ، که همیشه کنارم بودین ، هستین و ایشالله خواهین بود ...

پاورقی : دوستون دارم بابا و مامان گلم ... هیچوقت تنهام نذارین ...

به به ...

دو روز شده نیومدم پست بدم چرا یکی نگرانم نشده ؟ نمی گین شاید یه اتفاقی افتاده باشه یا چیزی که خبری ازم نیست ؟! بابا بامعرفتا چیکار می کنین شماها ؟! حالا بیخیال ، حالتون چطوره دوستای عزیزم ؟ خوبین ؟ روزگار به کامتون هست ؟ من و نیوشا هم شکر خدا خوبیم . نفسی میاد و میره ، زندگی می کنیم دیگه . روز ها و لحظه ها و ثانیه ها در گذرند و ما بهشون خیره می شیم و می گیم بای بای ... غافل از اینکه ، این لحظه ها گذر عمرمونه و دیگه بر نمی گرده ...

راستشو بخواین ، یه دو روزی هست که توی دفتر کارم تنهام و همه کارا به دوش من افتاده . بابا که بنده خدا به خاطر دونه پاشون ( دمل می گن بهش ) افتادن توی خونه و اصن نمی تونن راه برن . امروز قرار بوده برن دکتر جراح نشون بدن و اگر نیاز به جراحی باشه ، جراحی کنن . همکارمم که با این وضعیت کلاس ها ( و طبق گفته های خودش که یواشکی شنیدم ) کلاس های آموزشی رو داره که فقط نیم ساعت اول کار داره و بعد بیکار می شن و شاید بره خونه و شایدم همونجا بشینه تا ساعتای نزدیک تعطیلی و بعد بره استراحت کنه . چی می مونه ؟ فقط من که اینجا تنهام و کارا افتاده روی دوشم . وضعیت ما هم اینگونه ...

پاورقی : زیاد حال و حوصله ندارم و فقط وقتائی واقعاً انگار زندگی می کنم که نیوشا کنارمه ...

فلشم ...

ای بابا شانس که نداریم . امروز شرکت تهران زنگ زده که آقا فایل فرستادم واسه برخط ، حتماً روی سیستما اجراش کنی . ماهم از همیشه مشتاق تر سریع رفتم روی سه تا شرکتی که از نرم افزار ما استفاده می کنن اجراش کردم . یه نیم ساعتیم یکی از شرکت ها نشستم تا وقت بگذره . چشمتون روز بد نبینه ، الان اومدم فلشم رو زدم به سیستمم می بینم همش خطا می ده و مشکل پیدا کرده . تموم فایل هام پاک شده چون سیستم شرکت آخریه ویروسی بوده شدید .

پاورقی : جان مادراتون سیستمتون رو درست کنین بابا ...