-
آسمونی شدیم ...
5 - فروردینماه - 1392 02:11
چقدر لحظه لحظه ها رو شمردیم تا برسیم به یه روز ! ما روز 3 فروردین عقد کردیم و امشب ( یعنی در حال حاضر دیشب ) اولین شام زندگیمون رو توی یه بشقاب بزرگ با هم خوردیم ! خیلی شیرین بود و دوست داشتنی ! خوراکی که مامانم همیشه درست می کنه عالیه ولی امشب با بودن کنار کسی که می دونم واقعاً عاشق منه و منم عاشقشم اولین خوراکی رو...
-
آمد بهار ...
1 - فروردینماه - 1392 16:49
نخست آمد بهار ؛ روز های سبز و بی گناه ! شادی ام را ببین ، نگران من نباش ! سبزه زار ، ماهی تُنگ ؛ عیدی و رنگ بهار ... چشمانم به توست ؛ به آن همه زیبائی ... سر به دامان طبیعت ، بوی نسیم خوش ... آه چه زیباست این بهار ... تا خدا باشد همه چیز زیباست ... پاورقی : این بهار برای من خیلی ارزش داره و زیباست ! خیلی دوستش دارم...
-
نوروز ...
30 - اسفندماه - 1391 02:17
دوستای نازنینم ؛ سالی پُر از خوبی و بدی و ... گذروندیم ! چه بسا کسی مثل من سال خوبی نگذروند و چه بسا کسی مثل نیوشا سال خوبی رو شروع کرد و مثل من داره خوب تمومش می کنه ! امیدوارم سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشین ... من و نیوشا ، از طرف خودمون دو تا به شما شاد باش می گیم ! دعامون کنین ، به امید خدا ، 3 فروردین 92 ساعت...
-
آماده شدیم ...
29 - اسفندماه - 1391 01:58
برای مراسم عقد داریم آماده می شیم ! تمام لوازم و وسایلی که برای نیوشا خریدیم ، همشونو بسته بندی و کادو پیچش کردم ( خودم به تنهائی ) و قرار فردا واسش ببرن ! خیلی خوشحالیم ... همه چیز به خیر و خوشی داره درست می شه ! پاورقی : واسه شما هم آرزو می کنم ...
-
ای خدا ...
27 - اسفندماه - 1391 16:14
چی شد ؟ تو که همه چیو داشتی زود زود بهم پیوند می زدی ؟! نکنه باید امتحان بشیم که همدیگه رو می خوایم ؟! یا اینکه به تو هم باید ثابت کنیم که همدیگه رو دوست داریم ؟! دیگه قرار نشد تو هم مث بقیه اذیتمون کنی ؛ مراقبمون باش ... پاورقی : خدایا تو رو امروز گذاشتیم توی لیستی که نوشتیم ؛ خودت خواستی ...
-
عزیزم ...
26 - اسفندماه - 1391 01:53
سرمه ی چشمانم ؛ نور چشمم ... سرخی خون جاری در رگانم ؛ زندگی ام ... سحر ماه رمضانم ؛ بیداری ام ... قصه ی شب های تارم ؛ رویایم ... فرشته ی بهشتم ؛ نازنینم ... روز های کمی از دیدار و آشنائیمان می گذرد ! چه بین ما گذشت ؟! عاشقت شدم دیوانه وار ... دیوانه ی وجودت شدم زنجیر وار ... یادت میاید ؟ شاید دیدارمان سال به سال با...
-
خشت اول ...
23 - اسفندماه - 1391 23:39
گام به گام ؛ خسته نه ، پیوسته ! کنار هم ، راه رفتن روی سنگ فرش ... چه زیبا بود چهره های شادِ ما ... راست که دست در دست هم نبودیم ولی گرمای تن های داغ از عشقمان در کنار هم راه می رفت ! خشت های اول را کم کم روی هم چیدیم ! سخت بود با عقاید دیگران راه رفتن ، شکیبائی کردیم ... چند روز بیشتر نمانده ؛ فقط کمی شکیبائی ... کمی...
-
اولین قدم...
23 - اسفندماه - 1391 14:06
امروز من و سپهر کنار هم، پا به پای هم، اولین خرید زندگیمون رو انجام دادیم... شاید براتون جالب باشه که توی هر چیزی نظرمون یکی بود... انگاری که یه نفر بودیم و نظر میدادیم... و حقیقت هم همینه که الان یه نفریم یعنی دیگه من و تویی وجود نداره و حالا شدیم ما ... از اینکه کنارمه خیلی خوشحالم ،خوشحالم که زندگیم رو باهاش شروع...
-
کمی سخن ...
21 - اسفندماه - 1391 03:40
خیلی وقت ها فکر می کردم عشق در یک نگاه و عشق یه دفعه ای در وجود رخنه می کنه و این چیزا هست ؛ اما این روز ها دارم به این اعتقاد پیدا می کنم باید واقعاً دنبال عشق باشی تا پیداش کنی ! من سال های سال ، وقت و بی وقت ، عشق کنارم بود و من متوجهش نبودم ! شاید باورتون نشه ولی نیوشا سال ها با چشم بهش نگاه می کردم اما حتی فکر...
-
یک قدمی خوشبختی...
19 - اسفندماه - 1391 22:43
من الان دقیقا یک قدمی خوشبختی واقعیم... البته الان نزدیک این خوشبختی هستم اما دیگه دارم بهش میرسم... فقط چند روز دیگه.. فقط چند روز... همه چی روبراه شده ؛ باورتون میشه؟؟؟؟ خیلی خیلی خوشحالم...
-
یه حقیقت ...
18 - اسفندماه - 1391 04:12
خب کمی باید شفاف سازی کرد و حقیقت رو گفت ؛ حقیقتی که این وبلاگ و نویسنده هاش دارن ! من ، سپهر هستم و نیوشا نویسنده ی دیگه ی وبلاگ ! من و نیوشا دختر خاله و پسر خاله هستیم ؛ دختر خاله و پسر خاله ای که با اینکه زیاد با هم رفت و آمد نداشتن ولی در حال حاضر بعد از گذشت مدتی شناخت و تصمیم الان با هم نامزد هستیم ! تاریخ...
-
فقط یک بار...
15 - اسفندماه - 1391 18:51
دیشب یه شب خاص بود... شبی که واسه هر دختری خیلی هیجان و استرس داره... ممکنه این شب فقط یکبار اتفاق نیوفته اما قطعا فقط یکبار اون کسی که روبروت میشینه همون کسیه که قلبا دوستش داری و قبولش داری و میخوای آینده و زندگیت رو باهاش بسازی... خدارو شکرمیکنم که هردوی این اتفاقات توی یه شب افتاد ... حسی رو که دارم تجربه میکنم...
-
امشب آغازی جدید ...
15 - اسفندماه - 1391 02:20
امشب یه شب باور نکردنی بود ؛ یه شبی که روبروی هم ، با اجازه همه نشستیم و بهم نگاه کردیم و تصمیم گرفتیم برای یه عمر کنار هم باشیم ! تصمیم گرفتیم به هم نگاه کنیم و بگیم همدیگه رو دوست داریم و از این دوست داشتن با قدرت همگی رو خبر کنیم ! پاورقی : خدایا خیلی دوست دارم و ببخشید که اینو می گم ولی اندازه تو اونو دوست دارم ...
-
شبیه عشق ...
13 - اسفندماه - 1391 02:37
نمی دونم دقیقاً باید از کجا شروع کنم و بگم که چی شده ولی ... خیلی خوشحال و شادم ! این شادی و بلخند رو مدیون کسی هستم که به تازگی وارد زندگیم شده ؛ من یک سال شکیبائی کردم و فقط نگاه کردم ... پروردگارم پاسخی به شکیبائی و بردباری من داد ؛ دلم شکست ، اندوهگین بودم ، شکستم ولی همین الان می تونم بگم بهترین شادی دنیا رو دارم...
-
امروز...
11 - اسفندماه - 1391 15:36
امروز... روز تولدمه هرسال توی این روز بارون میومد،گاهی اوقات هم برف... سال های پیش همیشه با خودم فکر میکردم شاید واسه اینکه من خیلی تنهام خدا روز تولدم بارون یا برف می باره تا من رو خوشحال کنه و از تنهایی درم بیاره آخه بارون و برف رو خیلی دوست دارم... اما امسال هیچ خبری نیست، میدونی چرا؟؟ چون من دیگه مثل سالهای پیش...
-
گفت نمی تونم ...
6 - اسفندماه - 1391 01:57
دوستم رضا از شرکت جدا شد ؛ دلایل خودش رو داشت و بیشتر بحث سر این بود که من توجهم به شرکت نیست و شرکت نمیام ! البته نمی گم که حق نداره ؛ اشتباهات من بیشتر از ایناست اما یه حرفی هست اونم اینه که ، من همونطور که رضا واسه شرکت می گذاشت و کاراش رو انجام می داد من هم اینکارو می کردم ! به عنوان نمونه ، چطور من وقتی سیستمی...
-
تصمیم...
4 - اسفندماه - 1391 22:03
تصمیم خودمو گرفتم ، به روزای آینده فکر میکنم ، روزایی که من و اون دونفری ، دست توی دست هم به سوی آینده پیش میریم ... قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح میدادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفرم. خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ، وای چه روزای خوبی کنار هم میتونیم بسازیم ، روزای پر از عشق ، لبخند و آرامش ...
-
روزیست امروز ...
4 - اسفندماه - 1391 14:07
امروز دارم می رم بعد از مدت ها کسی رو ببینم که رنگ شادی و خوبی به زندگیم داد ! مدت زیادی نیست که من رو از طرف خودم می شناسه ( قبلاً شناخت داشت از گفته های دیگران و از ظاهر من ) و امروز دیگه می خوایم واسه اولین بار همدیگه رو ببینیم ؛ بعد این همه احساس ... دل توی دلم نیست که برم ببینمش اما ناراحتم ؛ ناراحت اینکه من سرما...
-
خسته است ...
1 - اسفندماه - 1391 00:27
امروز از صبح دانشگاه بوده ؛ از ساعت 8 صبح تا 8 شب ! خیلی خسته است ، خیلی تا حدی که پاهاش درد می کنه و نمی تونه بخوابه ! الان SMS داده که نمی تونه بخوابه ... خیلی ناراحتم که هنوز نمی تونم کنارش باشم ... خیلی ... پاورقی : دوست دارم حس دوست داشتن رو ...
-
نخوابیدم ...
29 - بهمنماه - 1391 10:16
از دیروز ساعت 17:30 که بیدار شدم و رفتم شرکت تا همین الان من نخوابیدم ! قدیما یادم میاد وقتی این مدت بیدار می موندم دیگه مغزم جواب می کرد و هیچ چیزی متوجه نمی شدم ؛ اما الان نه خیلی بهترم ... اندک مغزم جواب می ده و کارمو انجام می دم ! امروز اینجا سر و صدا هم هست و منم کمی کسل و کمی فقط خوابم میاد ؛ جلسه است مثلاً !...
-
تصمیم گرفتم ...
27 - بهمنماه - 1391 21:52
روز هام رو مشخص کردم ؛ هدف هائی دارم که می خوام براشون تلاش کنم ! خوبی این برنامه ها اینه که دیگه قرار نیست برای انجامش تنها باشم و نتونم کاری بکنم ! شرکتم رو مدتی ترک کردم تا تصمیماتم رو درست و حساب شده بگیرم ؛ از فردا می چسبم به کاری که باید انجامش بدم و ایرادی در کارم نباشه ... دیگه وقت درست تصمیم گرفتن برای انجام...
-
آرامشم آمد ...
26 - بهمنماه - 1391 23:54
آخ که من امشب چقدر آرامش دارم ... چقدر آرومم و احساس خوشبختی می کنم ! راستی بچه های عاشق Happy Valentine ( البته سپندارمذگان رو هم تبریک می گم بعداً ) ! چه شیرینه ، اینکه بدونی مهمی و کسی احساسی پاک بهت داره ! چقدر دوست دارم این احساس رو که می دونم کسی هست که دلش با دلم توی یه جاده ی زیبا راهی خوشبختیه ! من شادی وصف...
-
خدایا...
26 - بهمنماه - 1391 14:05
خدایا... میشه خواهش کنم کمکم کنی تصمیم درست رو بگیرم؟؟ میشه؟؟؟ خودت بهتر از همه میدونی همه ی امیدم به خودته ، خواهش میکنم تنهام نذار... ، کمکم کن... خواهش میکنم..
-
غرش آسمانم آرزوست ...
26 - بهمنماه - 1391 09:17
دیشب باز هم باران آمد ؛ غُرشی بزرگ بود در آسمان و برق خورشیدی که ثانیه ای تمام شهر را روشن کرده بود ! بگردم ؛ آنکه شده همنفسم ، احساس ترس داشت ! آرام بگیر جانِ من ؛ من که کنارت هستم ، ترست برای چیست ... آرام باش ... آرامش ! مرا پهلوی تو آرامش است بی توصیف ؛ چقدر زیباست آرامش نداشته ام را بدست آوردم ... پاورقی :...
-
امیدم هست ...
26 - بهمنماه - 1391 01:56
امید دارم که شود آنکه خواهم ؛ مهم اینست که نا امید نباشم ! نا امید شوم همه چیز نابود خواهد شد ... پاورقی : امید چیز خیلی خوبیه ...
-
اندکی تامل
25 - بهمنماه - 1391 19:26
تا حالا شده از یک اتفاق غیرمنتظره بی نهایت خوشحال بشین؟ آنقدر خوشحال که نشه توصیفش کرد!! تا حالا شده همان زمانی که خیلی احساس تنهایی کردین و از خدا خواستین کمکتون کنه یه اتفاقی بیوفته که کلا از تنهایی در بیاین؟؟؟ وضعیت من الان این طوریه ؛ اتفاقایی افتاده که فکرشم نمیکردم ؛ واسه همینه که خیلی خوشحالم.
-
دو تا شدیم ...
25 - بهمنماه - 1391 15:05
یادتونه گفته بودم قراره به امید خدا ، اگه خدا بخواد دو نفره بنویسیم این وبلاگ رو ؟! شدیم ! من خیلی خوشحالم الان ؛ مهم اینه ... پاورقی : دعا کنین واسم ...
-
آن روی سکه ...
23 - بهمنماه - 1391 03:00
شده ام آنکه نباید باشم ؛ گفته هایم چیز دیگری جز رفتارم بود ! من از بی کسی انگونه شدم مگر ، که درد کشیده ام و رنجیده ام ؟! خسته ام از اعتماد های نقش بر آب ، آدم های تو خالی ؛ حتی خودِ خودم ... چه بسی من نیز اینگونه شدم ؛ فاحشه ای که بر لبانش دروغ نقش بسته ! از دروغ متنفر بودم ، اما دروغ بر من چیره شد ! چرا ؟! باید آن...
-
پیوسته ...
22 - بهمنماه - 1391 02:23
یه کمی فکرم مشغول این اتفاقای پشت سر همه ؛ نمی دونم برنامه ریزی هاشون چطوریه ولی هر طوری هست داره منو آزار می ده ! چرا اینطوری می شه ؟! پاورقی : ای خدا ... یه راه رو بهم نشون بده ...
-
گاهی اوقات ...
16 - بهمنماه - 1391 02:34
توی زندگی آدما خیلی کم پیدا می شن کسائی که واقعاً از ته دل به آدم اهمیت بدن و براشون ارزش داشته باشی ؛ یه همچین آدمی هم توی زندگی من هست ... خیلی خوشحالم ، یه وقت هائی که نمی تونی بعضی حرف ها رو به خانوادت بزنی ، به کسی بزنی ( عشقی ندارم که بهش بگم ) که می دونی خودت براش ارزش داری و به خودت اهمیت می ده ! وقتی که حامی...
-
سادگی ...
15 - بهمنماه - 1391 09:11
یه ابله که خودشو خیلی عاقل تر و باهوش تر از بقیه می دونه ، فکر می کنه با مزه است و به قول خودش یه پرسش جدی رو با شوخی پاسخ می ده ! یه ابله ساده لوح تر ، به حرف اون ابله که خودشو عاقل تر می دونه به خاطر اینکه فکر می کنه اون عاقل تره و بزرگتره گوش می کنه و ...! داستان به وجود میاد که اون ساده لوح بی شعوره ؛ نمی دونن که...
-
چی شده ؟!
15 - بهمنماه - 1391 01:20
نمی دونم چی بود ولی خانوم دوستم با نگرانی زنگ زد و سراغ دوستم رو گرفت ؛ گفتم با من نیست ولی بعد فهمیدم به خانومش گفته با منه و در پایگاه انتظامیه ! خیلی نگران شدم ؛ آخه من و دوستم با یه مقدار مشکل روبرو هستیم ؛ مشکلی که حس می کنم از طرف دوست مشترکمون که سرمون کلاه گذاشت پیدا شده ! زنگ زدم باهاش بهم پاسخ داد و وقتی...
-
چهره ی خودم نیست ...
13 - بهمنماه - 1391 16:18
اونی نیستم که نشون می دم ؛ خودمو پشت یه ماسک پنهان کردم که بهش می گم مراقب ! مراقب احساسم ، دلم ، اشک هام و خیلی چیزائی که من رو نسبت به خیلیا شکننده تر می کنه ! چرا فکر می کنی وقتی کسی بهم نزدیک می شه فقط و فقط بهش می گم شما ؟! تا اینکه اینقدر شاکی می شه که می گه تو صدام کن ... چرا فکر می کنی بیشتر از حد مجازی که...
-
به خود آی ...
12 - بهمنماه - 1391 03:43
مسیر اشتباهی برای گذر ؛ به کجا می روی ؟! به هر ریسمانی چنگ می زنی تا در باتلاقی که برای خود ساختی غرق نشوی ! اشتباه ... پشت اشتباه ... کمی بایست ؛ اندیشه کن ... آن کسی را به خاطر آور که بودی ... همان فرشته ی دوست داشتنی قصه های مادر بزرگ ! همانی که بود و به خاطرش جان می داد معشوقت ... به کجا می روی آنچنان شتابان که...
-
یه حقیقت تلخ ...
11 - بهمنماه - 1391 20:54
این نوشته رو یکی از دوستام برای من پیام فرستاده بود ؛ دیدم اینجا بنویسمش خیلی خوبه ! در ادامه منم واستون می نویسم ؛ دوستم اینطور نوشته که : « یه وقتهایی پیش خودت فکر میکنی برنامه میریزی با افکارت بازی میکنی عاشق میشی و حتی زندگی میکنی . توی افکارت همه کنارت هستن تنهات نمیذارن و دوست دارن . اون قدر برای آدمها ارزش داری...
-
من ...
10 - بهمنماه - 1391 21:59
ذهن آشفته تنها فقط یه چیز رو درخواست داره ؛ آرامش ... آرامش داشتن خیلی مهمه وقتی ذهنت اینقدر از افکار و اندیشه های گوناگون پُر شده و خالی نمی شه ! پاورقی : کسی توی بازار سیاه آرامش می فروشه ؟!
-
دگرگون ...
10 - بهمنماه - 1391 21:49
این پست رو به هیچ عنوان نمی تونم بگم نوشته های من هست یا نقل قول از کسی ؛ چون یه نوشتار آمیخته از نوشته های من و نقل قول هاست ! هیچوقت از کسی متنفر نشدم ؛ فقط بدم می اومد ! دلیلی بر این نبود که احساس تنفر داشته باشم ... رویداد های زیادی باعث شد حس تنفر رو هم تجربه کنم ؛ تجربه ی بسیار تلخ تر از شکستن ... تنفر از دوست...
-
بد درون ...
10 - بهمنماه - 1391 13:31
خوبی داشتم ؛ خوب ماندم ! این معنی رو نمی ده که من نمی تونم بد باشم ... مطمئن باشین ! من یه گرگ درون دارم که خیلی درنده است ؛ همیشه در مقابل بدی های بقیه آرومش کردم که کسی رو پاره پاره نکنه ... چرا بعضی افراد دوست دارن من رو عصبی کنن و باعث بشن که نتونم خودم رو کنترل کنم ؟! امروز یه تلفن باعث شد از کوره در برم و گرگ...
-
بدون شرح ...
7 - بهمنماه - 1391 21:30
افکار پیچیده ؛ چرا ؟ پیامده ی گذشته های کمی نزدیک ... که کم کم دور می شود ! با خود در اندیشه ام ؛ چرا اینگونه شد ؟! اشتباه کجا بود ؟! اندک بود ؟! بسیار بود ؟! ایراد کجاست ؟! اشک که نیست ؛ بغض راه گلو را می بندد ! بدون چاره ، شکیبائی می کنی ... شکیبا شده ای ... خوب یاد گرفته ای ، شکیبائی را ... با بغض ، بدون گریه ،...
-
اندیشه ...
7 - بهمنماه - 1391 12:01
در اندیشه ام این گذشت ؛ اگر روزی ، دختری را دوست داشتم و از من پرسید که من را بیشتر دوست داری یا خانواده ات را چه بگویم ! البته ؛ اگر اون نفر بتونه واقعاً هم خودش و هم من رو عاشق کنه ! و این بسیار با ارزشه ... بسیاری می گویند : « خب بی شک خانواده ( !!! ) » ، بعضی نیز می گویند : « دختر مورد علاقه ام » . اندکی ا هم...
-
به سوی خوشبختی ...
6 - بهمنماه - 1391 18:48
یه خبر شنیدم ؛ بالاخره یکی از کسائی که می شناختمش و توی عشقش خیلی ضربه خورد پاسخ به کسی داده و داره ازدواج می کنه ! همین الان بهم گفت که بدونم ؛ پیامک زده بود دلم واست تنگ شد یهوئی و خبرشو بهم داد ! بهم گفت خبر بد واست دارم ؛ راست می گفت ! نه اینکه خبری که داده بد باشه ؛ نه ، خوشحالم . راستش ، دلم واسش تنگ می شه چون...
-
دیروز ، امروز ، فردا
6 - بهمنماه - 1391 01:37
یادم میاد همیشه یه جمله رو که خودم می گفتم ، با خودم تکرار می کردم ! می گفتم : « گذشته رفت ، آینده هنوز معلوم نیست ؛ حال مکان زندگیه ! در حال زندگی کن » ! اما خودم ، مدت ها در گذشته زندگی کردم ! شدم مانند آدمی که گذشته اش رو رها نکرد و سال ها فقط در گذشته اش زندگی کرد ! کمی به خودم اومدم ؛ فکر کردم و گفتگو کردم !...
-
خورشید ...
3 - بهمنماه - 1391 23:53
بغضم فرو رفت ؛ دلیلش را نفهمیدم که چرا اینگونه شد ! ولی باز هم فرو نشست در انتها ... زانو در بغل گرفتم ؛ نشستم ... بی بهانه ! سکوت کردم و به آسمان خیره شدم ... غروب را تماشا کردم ! آسمان رنگ خون گرفت ... آفتاب رفت ، خورشید بر قله ای پنهان شد ؛ بی صدا ... هوا تاریک شد ؛ اما من همانگونه که نشسته بودم ، جنبشی نداشتم !...
-
گفتمان جدید !
3 - بهمنماه - 1391 17:01
از امروز می خوام یه مقدار از اعتقاد های شخصی خودم در مورد « احساس » توی وبلاگ خودم بیان کنم ؛ شاید دیدگاه های من اشتباه باشه ! این یه دیدگاه شخصیه و ممکنه خالی از اشکال نباشه پس من از همینجا که می خوام آغازش کنم از شما پوزش می خوام ! راستی ، شما هم اگر لطف کنین و با من همراه بشین ، ممنون می شم کمکم کنین تا اگر ایرادی...
-
کمی راستگو تر ...
1 - بهمنماه - 1391 00:47
توی زندگیمون چقدر راستگو بودیم ؟! تا حالا به کسی سخن اشتباهی ( دروغی ) نگفتیم ؟! من هم مث شما ؛ آدمیزادم ... دروغ هم گفتم ! اشتباه کردم ، به اشتباهم اقرار کردم ! راستی به از پستی ... زمانی که سخن دروغی رو به کسی بیان می کنم ، احساس بدی دارم ! احساس نفرت ، احساس اینکه آدم بدی هستم ! شاید یه دروغ ساده باشه ؛ من خونه...
-
بد بودن ...
28 - دیماه - 1391 02:25
همیشه دوست داشتم آدم خوبه ماجرا باشم ؛ اونوقت اینگونه شد که بیشتر از همه بد دیدم و تنها شدم ! همیشه این می شه ؛ آدم بده ماجرا شده شاه و گذا ، هیشکی نیست به جز آدم خوبه ! برخلاف تمام فیلم ها و سریال ها ... شده زندگی ما ... چرا پنهان کنم ؟! به گونه ای دیگه ، اعتماد بیشتر ، احترام بیشتر می رسه به آدم خوبه ! اما خب ، بازم...
-
گذشتم ...
21 - دیماه - 1391 23:51
احساسم خطاست ؛ حس خاصی به تو ... می دانم ، دیگران هم سرزنش می کنند ! می گویند این نباش که هستی ... جور دیگر باش ! اما نمی دانم ، من خود کیستم ؛ سر در گم از آنچه که بر من می گذرد ... افکارم آشفته ؛ جسمم تنها ... هر کس به نحوی ، جای دلخوشی نمک بر زخمم می پاشند ... شدم خرس زخم خورده ای که تنهاست ... ولی در اندیشه انتقام...
-
یکیش خودم ...
27 - آذرماه - 1391 16:57
گاهی وقت ها ، احساس بدی بهم دست می ده ! به چه کسی بدی کردم ؟! اشتباه من کجاست ؟! برای هر کسی ممکنه این اتفاق بی افته که از خدائی شکایت کنه که می دونه هست و اونو به وجود آورده ! همه ی ما اینطوری هستیم ؛ تا چند تا بدی می بینیم شکایت می کنیم به چه کسی بدیم کردیم ! فقط بلدیم بپرسیم ولی نمی دونیم که پاسخ دست خودمونه ! خیلی...
-
امشب ...
19 - آذرماه - 1391 00:21
امشب شب خاصی برای من بود ؛ بهترین دوستم که با هم داریم کار می کنیم از دستم خیلی دلگیر بود ! حق هم داشت ، به خاطر اینکه کم کاری زیادی می کردم و می کنم . اما امشب واقعاً دیگه از دست خودم ناراحت شدم ! همه زحمات دست اونه ولی من دارم کم کاری می کنم ، با اینکه اون بیشتر از من خسته و درمونده است ! امشب تصمیم گرفتم دیگه فرق...
-
تنهائی ...
15 - آذرماه - 1391 23:10
فریاد زدم ؛ همه شنیدند غیر تو ! من ... دوستت داشتم و همه فهمیدند ؛ غیر تو ! می دانی ، تنهائی به من هدیه کردی ! تنهائیت را با عشق پذیرفتم ! از قدیم گفته اند هر چه از دوست رسد نیکوست ، تو که همه چیز و همه کسم بودی ...پس تنهائی که به من دادی می پذیرم ! نمی دانی دشواری این تنهائی بسیار کشنده است ، اما من از هر آنچه از تو...