چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

می نویسم ...

در این تنگنای بی کسی می نویسم ... از بی کسی هایم اما آسوده ...

نمی دانید ولی من تنها ، بدون یار و یاور و تنهائی ام تنها پناه و همسفر من است ...

تنهائی را چه معنی می کنی ؟ بی کسی ؟ بدون عشق ؟ بدون کسی در دلِ پُر تلاطم ؟

من تنهائی ام را دوست دارم ؛ تنهائی بدون منّت ، منّت کسانی که می خواهد تو را تنها نگذارند و باشند ولی به شیوه و روش خود ...

من تنهائی ام را دوست دارم ؛ آزادانه فکر می کنم ، آزادانه می اندیشم به داشته ها و نداشته هایم !

من تنهائی خویش را می پرستم ؛ تنهائی فقط برای خداست ! نه آن خدائی که تو می گوئی و دیگران می دانند ! فقط خدای من ... فقط و فقط برای من ...

خدائی که مرا دوست دارد و من به او عشق می ورزم ؛ مذهبی و از کیش خاصی نیستم ! من خودم هستم با باور های خود ...

نه دین را به رسمیت می شمارم نه مذهبی را می دانم راستگوست ! من فقط می پرستم آن خدائی را که هست ، دوست دارد مرا ، جبرم به کاری نمی کند و خواهان عبادت نیست ! من فقط خود او را عبادت می کنم ...

چقدر نگارش را دوست دارم ؛ از خودم و روزگارم و عشق خودم ...

دلم تنگ شد ؛ برای داشته هائی که دیگر نیستند و امید دارم ، به نداشته هائی که آن ها را خواهم داشت ...

چقدر زیباست ...

پاورقی : چیه ؟ بهتون گفتم نوشتن رو دوست دارم ! نمی دونم چرا ولی به من حس ارامش ابدی رو می ده ...

ف.ی.ل.ت.ر شد

توی این آشفته بازاری که هر وقت با یه سایت کار داری با یه پلک زدن ف.ی.ل.ت.ر می شه ؛ منِ بیچاره هم الان درگیر این دستور ها شدم که صادر شده . نمی دونم ، اینترنت معمولی رو ف.ی.ل.ت.ر می کنین ، چرا Port ها رو ف.ی.ل.ت.ر می کنین نتونیم از چیزی استفاده کنیم ؟!

خواب دارم ، چشمام باز نمی شه از هم ؛ چرا رو نمی دونم ولی بیشتر روز ها خواب آلود میام !

پاورقی : ببخشید ، رویداد خاصی توی زندگیم اتفاق نمی افته که جذاب باشه و بنویسمش ...

مهرگان شاد باش ...

آغاز ماه مهر ، اولین ماه از فصل پائیز ، فصل زیبای زرد و نارنجی شدن برگ های درختان زیبا و حرکت به سمت شب چِله بر شما خجسته ...

چقدر زیباست ، دیدن لحظه های بی همتای پائیز ، نفس کشیدن توی نسیم خوش بوی پائیز ، یاد دوست داشتن های این ماه ... چقدر دوست داشتنی ...

خوش به حال اونائی که توی ماه مهر به دنیا اومدن ، نمی دونین ماه مهر چقدر زیباست و دوست داشتنی ! دوست دارم دست تک تکتون که ماه به این زیبائی به دنیا اومدین ببوسم ! کاش زادروز منم این ماه بود ...

اولین بارون توی ماه پائیز شروع به باریدن می کنه ... بارون پائیزی بارون زیبا و بدون غروریه ... بارون بدون هیچ غروری که روی سر مردم می باره ... کاش اینجا هم بارون شروع به باریدن کنه زودتر ...

راستش فقط اومدم بهتون بگم هنوزم هستم و دوست دارم باشم و بنویسم ! نوشتن شده عشقم و واژه ها رو کنار هم چیدن ...

پاورقی : دوست داشته باشین ، تا دوستتون داشته باشن ... غرور رو بزارین کنار ...

پیشین ...

با دوستم داشتم در مورد سال های قبل ، نزدیک به 7 سال پیش صحبت می کردم ! چگونه شد که با هم دوست شدیم و با هم کار کردیم . شگفت زده شده بود از اینکه من هنوز هم خوب اون روز ها و صحبت ها رو یادمه !

امشب با برادرم ، داشتم در مورد همون رویداد خوشی که صحبتش رو کرده بودم گفتگو می کردم . راستش کمی دلم رو در مورد اون لرزوند و کمی من رو به اندیشه فرو برد . خب می شه گفت داشت راستش رو می گفت و باید خیلی چیزا رو ببینم و تصمیم درستی در مورد این رویداد بگیرم که در آینده دچار دردسر نشم و پشیمون از پیشین نباشم ...

الان دارم یه فیلم می بینم ؛ یه برداشت توی این فیلم هست که من ، یه فیلم دارم مال سال 2012 که دقیقاً همین برداشت رو داره و ازش رونوشت برداری شده ! خیلی جالب بود واسم ، جلو جلو تعریفش می کردم ! هر دو فیلم هم مال HollyWood هست ...

من نمی دونم چرا هر زمان که شروع می کنم به نگارش سخن دلم ، انگار تمام اون سخن ها از ذهنم پاک می شه و چیزی برای گفتن نمی مونه . نمی دونم چرا اینگونه شده اندیشه ام ...

پاورقی : چشمام داره می ره روی هم ؛ چرا خوابم گرفته ؟!

روزنه ...

زندگیم دست خوش رخداد های گوناگون شده ؛چه خوب و چه بد دارن برای من رخ می دن ! حقیقتش اینه که رخداد های بد ، به خاطر اندیشه های خودم به سمتم بیشتر میان ؛ اما خب دارم تلاش می کنم که این افکار و اندیشه های بد رو از ذهنم دور کنم ! کمی سخته و زمان می بره اما خب برای آرامش خودم باید این کار رو انجام بدم ...

نزدیک 11 روز از مرخصی همکارم می گذره ؛ من توی این مدت تنها بودم ! همه ی کارا افتاده روی دوش من و بیشتر وقت ها اینقدر کلافه می شم که نگو و نپرس ! امروز هم ، اینقدر درگیر و خسته شدم بودم که نگو و نپرس . راستشو بخواین ، کم کم داشتم عصبی می شدم و ممکن بود سر کارم دعوا راه بندازم ... مسئولیت من چیز دیگه است و همه ی کارای خودم و همکارم افتاده رو دوش من و واقعاً دیگه داره خسته و درمونده ام می کنه ! اما خب به زودی تموم می شه ...

یادتونه گفتم ، چشم به راه یه رخداد خوبم که دوست دارم رخ بده ؟! هنوز هم چشمام به همون راهه برای رخ دادن این رویداد ! راستش این رویداد می تونه زندگی من رو دگرگون کنه و به سمت خوبی ببره . امیدوارم ...

ببخشید ، من از خیلی وقت پیش شروع کردم به نوشتن این پست اما 40 دقیقه پیش یکی از دوستانم از شیراز تماس گرفت و کارم داشت ! باهاش گفتگو کردیم ، مشکلی داشت که تونستم آرومش کنم و الانم رفت استراحت کنه ! بازم ببخشید ...

یکی از شبکه ها داره سنتوری رو پخش می کنه و منم همینطوری الکی روشن گذاشتم و دارم پشت کامپیوترم می نویسم ! نوشتن بهم آرامش خاصی می ده ...

نمی دونم چرا اینقدر حرف دارم که داره لبریز می شه ولی یکیشون هم به نوشته تبدیل نمی شه و نمی تونم بنویسم ...

احساس می کنم ، یه چیزی هست که من رو از خودم جدا می کنه و واقعیت رو پنهان می کنه ! اما پیمان می بندم ، از پست بعدی خود خودم باشم و از کسی نترسم ...

پاورقی : خیلی خوشحالم که اینجا رو دارم ...

دوست من ...

اینو می نویسم برای کسی که توی تمام مدت سختی زندگی ، انگشت شمار دوست همانند اون داشتم ...

دوستی که توی رخداد های پیشین ، یار و همدم تنهائی هام بود . حتی یک ثانیه اجازه نمی داد تنها باشم و به اندیشه های بی خود توجه کنم و با همه ی دشواری و آزار دیدن من رو رها نکرد !

امروز می خوام از دوستی بنویسم که دوستش دارم ، برای من با ارزشه ؛ از دوستی بنویسم که از اینکه داره می ره من اندوهگینم ولی خوشحالم برای پس از این . چون مسیر زندگی دوستم داره به سمت خوشبختی و شادی می ره ...

من کسی هستم که دوست دارم ، اگر از کاری خرسندم بگذارم دیگران هم از این کار خرسند و خوشنود باشن اما اگر از کاری بدم بیاد یا متنفر باشم ، خودم هم این کار رو در روبروی کسی دیگری انجام نمی دم ...

با همه ی دلتنگی ، همه ی دوست داشتن ، همه ارزش برای این دوستی ، سنگدل شدم و ازش خواستم از دوستی راستیمون بگذریم ؛ شاید که نه ، ولی کسی که در سرنوشت دوستم قرار گرفته از بودن من در زندگی دوستم اندوهگین بشه ! من هم برای دوستم ارزش قائل هستم و هم برای کسی که در سرنوشت دوست من هست . همیشه گفتم ، ارزش عشق و کسی که قراره یه عمر در سرنوشت آدم باشه از دوست بیشتر و با اهمیت تره !

من دوست ندارم احساس ، دوست داشتن و ... دو نفر به خاطر من در تنش و دگرگونی بیوفته ؛ پیشینه این چیزا رو به من نشون داده و من در مورد این چیز ها خیلی سمج هستم که کسی نباشم که خودم از اون آدم ها بدم میاد ...

کاش این دوستی می موند برای همیشه اما گفتم چرا نه ؛ ارزش خوشبختی و خوبی و شادی اون چیزی نیست که من بخوام روش اندیشه ای داشته باشم ؛ پس هر کجا که باشه ، خوشبخت و شاد باشه ...

مهربون ، با ادب ، زیبا ، منش زیبا و خیلی چیزای دیگه که توی دوستیمون اینا رو به من نشون داد !
دلم براش خیلی تنگ می شه ... ولی ارزش داره چون این دوستی در دل من تا آخر عمرم می مونه ! کسی ارزش داره که در رخداد های اندوهگین کنار آدم باشه ؛ لحظه های شادی هر کسی کنار آدم پیداش می شه ... این دوستم از این آدماست که یه دنیا برام ارزش داره ...

پاورقی 1 : اگر اینگونه دوستی دارین هواشو داشته باشین ... کم مانند دوست من پیدا می شه ... خیلی کم ...

پاورقی 2 : حالا می فهمم چرا وقتی ازش خواستم منو تعریف کنه فقط در حد چند کلمه نوشت ؛ حالا می فهمم چرا اینقدر کنکاش و تعریف از کسی که برات با ارزشه دشواره ...

روش من در زندگی ...

امشب دوست دارم از خودم کمی بنویسم ؛ شاید شمائی که برای اولین بار به اینجا سر زدین ، بخواید که کمی بیشتر از سپهر بدونین ...
نام من ، سپهر !
نام فرزند خانواده ای خوب و زیبا ؛ مهربان و دوست داشتنی که از نخست ، بر پایه صداقت و راستی ساخته شد ...
پدرم ، مرد و زیبا و خود ساخته ! مادرم ، مهربان و زاده ی احساس و دوست داشتن ! من ، دست پرورده این دو فرشته ی دوست داشتنی که بوسه بر دستان پُر مهرشان می زنم ...
زندگی رو اجباری زندگی می کنم ؛ ولی تلاش به این می کنم که کسی رو آزار ندم ...
فرشته نیستم ، آدمم ! اشتباه می کنم ، بدی می کنم ، بدی می بینم و خوبی ! آدمی نیستم که پیش بینی نشم اما همیشه هم پیش بینی نمی شم ...
چیز دیگری برای گفتن نیست !
پاورقی : سر بزنین ... خوشحال می شم ...

این زمان ...

کار من اینه ؛ مدتی هم باید در گذر باشه که همکارم از سفر برگرده ! خب روز های پُر از کار و پویائی دارم ... همکارم برای مدتی از شهر بیرون رفته ، خوش به حالش ! من به خاطر موقعیت شغلیم زمان اینکه از شهر خارج بشم رو ندارم ! خیلی مسافرت رو دوست دارم و جاده واقعاً توی شب حس زیبائی به من می ده ...

این روز ها کمی دلتنگم ؛ دلتنگ قدیم های کمی نزدیک ! فاصله هائی که افتاده بین من و ...

روز ها و شب هام بد نیست ؛ دارم با همین تکرار شدن می سازم ...

وای که بعضی وقت ها اینقدر خستگی و خواب به من چیره می شه که حتی پشت سیستم محل کارم ، چشمام روی هم می ره و بسته می شه ...

در اندیشه فردائی بهترم ؛ باید به همه ی برنامه هائی که دارم برسم ! باید برنامه ریزی درستی داشته باشم که بتونم از پس برنامه هام به خوبی بر بیام ...

یادم اومد بگم ، دوستان خوبی دارم ! با اینکه کم هستن ، اما اینقدر با ارزش هستند که دنیا رو هم اگر باهاشون قسمت کنم بازم می دونم به من بر می گردونن ...

پاورقی : دلم برای اینکه کسی اینجا ، در پی نوشته های من باشه تنگ شده ...

حس زیبا ...

میون این همه غم ، بعضی وقتا حسانی زیبائی هستند که آدم بتونه بهش تکیه کنه ...

بدون کنار کسائی که دوست دارن ، بهت احترام می زارن ، ارزش واست می ذارن ، از بودن با تو لذت می برن ...

دوستی های راستی هست که آدم به خاطر اون دوستی ها شاده ، دوست داره لحظه به لحظه کنار اون دوستان باشه و از اینکه کنار هم هستند خرسند باشه ...

لحظه های رنگارنگ ، خاطره های قشنگ ، سخن های شنیدنی ، منظره های زیبا و هزاران هزار چیزای خوب اما ... اما اینکه اینا مال آدمای خوبه ...

درسته بین این همه بدی ها و سیاهی ها ، آدم هائی هستن که ارزش موندن دارن ، باید وقتی میان توی زندگیت با دستات محکم نگهشون داری و نذاری از کنارت برن ! این آدما ارزش موندن دارن ... مث اونا کمه ...

صحبت های خوبی هم هست ، نوشته های قشنگی رو می بینی ، اونائی که از دل نوشته می شه و به دل می شینه ... اما آدمای خوب فقط می فهمن ! اونائی که دل نمی شکنن ...

دنیا رو هم می شه زیبا دید ... اما باید آدم خوبی باشی تا چشمات خوبی ها و زیبائی هاش رو ببینه ! دل نشکنی و نشکسته باشی ، قلب پاکی داشته باشی ...

پاورقی : باید خوب بود ... خوب بود واسه بهتر و زیباتر دیدن ...

عشق بهتر است یا ثروت ؟

یادمه اون قدیم ندیما ه می رفتیم مدرسه ، معلم ادبیات فارسی می اومد و هر هفته ( برای هر جلسه ) یه موضوع انشاء می گفت و باید تا مدتی که جلسه ی بعدی شروع می شد . یادمه یه موضوعی داده بود معلمم که علم بهتر است یا ثروت ! و ما هم مث دیوونه ها می گفتیم علم و این چیزا ...

یه موضوع انشاء به ذهنم رسیده که دوست دارم واسش یه انشاء خوب بنویسم ...

موضوع انشاء : عشق بهتر است یا ثروت ؟!

« به نام پروردگار بی همتا »

موضوع انشاء این جلسه اینست ؛ « عشق بهتر است یا ثروت » !

اما میان عشق و ثروت چه فاصله ایست ؟ اصلاً عشق  و ثروت با هم فرق دارن یا مکمل همدیگه هستن ؟! یا اینکه هر کدوم عنصری جداگانه برای تمام کردن چیز دیگه ای ؟! ولش کنین من اون چیزی رو که توی زندگیم یاد گرفتم می نویسم ...

همیشه فکر می کردم اگر عشق داشته باشم دارنده ثروت ، خوشبختی ، شادی و همه چیز هستم ! اما پیشینه ی من پیامدی رو داشت که اندیشه من رو در مورد خیلی چیز ها تغییر دست خوش تغییر قرار داد !

من فهمیدم ، عشق در زندگی هیچ جایگاهی ، جز شکست و جز اینکه اندوهی رو سالیان سال در قلبت نگه داره چیزی نداره ! اندوهی که ممکنه حتی در آینده پیامدش فقط و فقط نگرانی باشه ! اینکه زندگیت رو به سمتی راهنمائی کنه که شاید اصلاً آینده ای نباشه و فقط تیرگی داشته باشه !

من فهمیدم ثروت سخن اول رو در تمام مراحل و موقعیت ها و رابطه ها می زنه ! اون چیزی که می پوشی ، سوار می شی ، دستت می کنی ، باهاش خودتو خوش بو می کنی ، به چشمت می زنی ، شغل و پرستیژ کاری که داری ...

ثروت یعنی همه چیز ؛ مقام ، منزلت ، شخصیت و حتی خود « عشق » !

عشق زیر دست ثروته ! ثروت اون رو به راحتی می خره ؛ چقدر هستن دخترا و پسرائی که فقط دنبال این هستند که دوستشون مایه دار باشه ! بتونن ازش سوء استفاده کنن ! همه چیز رو بر اساس ثروت و ارزش مادی هدیه هائی می سنجن که می گیرن یا می دن ! خریدن عشق دخترا فقط و فقط با یه مقدار تراول توی جیب ...

چقدر دیدم پسرائی رو که از جیب پدر مبارکشون پول و سوئیچ ماشین رو برداشتن ، راه افتادن تو خیابونا ! یه دختر زیبا چهره رو که توی خیابون دیدن و جلوش ترمز کردن ، دختر فقط نگاه به ماشین کرد و سوار شد ! بعدشم کافی شاپ ، شماره رو داد و باهم دوست شدن !

دختره دنبال اینکه عجب بچه خر پولیه و به همه دوستاش می گه که BF منو ببینین چه بچه پولداریه و ببینین واسم ی خریده و عاشقش شدم و می خوام همینو واسه خودم نگه دارم ... ؛ پسره هم از اون سمت به دوستاش ، بچه ها ببینین چه تیکه ای سوار کردم و باهاش دوست شدم ، فقط منتظرم زمان بگذره و بتونم کارمو بکنم و ولش برم سراغ بعدی ...! عجب عشق هائی رو می خره این ثروت ؛ اندازه یه کشک و آب کثیف جوب ارزش نداره ! اما پیامد پیشینه ی منه !

ثروت اون چیزیه که این دنیا می خواد ؛ فرشته ترین و زیباترین و خوش چهره ترین دختر رو همانند موم توی دستات نرم می کنه ! باور نمی کنی ، یه ماشین خوب گیر بیار ، یه مقدار پول توی جیبت بذار ! یه شب برو تو خیابون و جلوی یه دختر بایست و سوارش کن ! اولین کافی شاپ شیک ترمز بزن ، باهم برین یه میز بگیرین ، یه سفارش توپ ... اگر باهاش دوست نشدی و یه مدت بعد توی بغلت نبود ... البته تو هم کم از اون دختر نداری ها ؛ تو هم یکی هستی همانند اون ! با همون سرشت و بنیاد ...

حیف اون بیچاره هائی که از گول ظاهر آدم های خوش چهره ، خوش صحبت و ... مانند شما رو می خورن ؛ اون پسری که از سر راستی بهتون پیشنهاد می ده و شما بعد مدت ها مثل یه تیکه دستمال کاغذی باهاش رفتار می کنین و فک می کنین خبریه ! یا اون دختری رو که بعد از سماجت پسرا خام دست شماها می شه ؛ وقتی سوء استفاده شما ازش شد مث یه تیکه لجن می ندازینش بیرون و دنبال یکی دیگه ( البته اگر توی مدتی که با اون بودی با 100 تای دیگه نبوده باشی که اونم بعیده ) ...

اما می دونین ... هنوزم دوست دارم خودم باشم ؛ دست خوش رخداد ها نباشم و خودم خودم باشم ! کسی که از اول اینطوری بدم و موندم و خواهم موند ! تفاوت من با خیلیا همینه که من خودم هستم و بقیه نه ! آدم خوبی نیستم ؛ تلاش می کنم آشکار و پنهان من یکی باشه !

توی این زمان ، نمی خواد خودتو با بقیه فرق بدی ؛ تو خوب باش ... این خودش یه دنیا فرقه ...

این بود انشاء من ؛ پس پیامد تمام رخداد ها این می شود که ، « ثروت همیشه از عشق بهتر است ؛ اگر عاشق هستی ، تنهائی بهتر از هر چیزی ... »

پاورقی : این ها همشون واقعیت داره ... این یادتون باشه خوب بخونین ...

می دونین ...

بدم میاد از ...

کسائی که می گن هستن ؛ اما نیستن ...

کسائی که دم از معرفت می زنن ؛ اما یه ذره معرفت ندارن ...

کسائی که می گن عاشقتن ؛ اما اندازه تُف واسه آدم ارزش قائل نیستن ...

از کسائی که می گن دوستت هستن ؛ اما از پشت بهت خنجر می زنن ...

اما دم اونائی گرم که ...

با اینکه نیستن ؛ اما همیشه وجودشون رو توی زندگیت احساس می کنی ...

ازشون کمک نخواستی ؛ اما همیشه از اینکه از طرفشون خوبی بهت می رسه خوشحالی ...

اونائی که حتی بهشون فکر نمی کنی ؛ اما از ته دل و اندازه دنیا « دوست دارن » ...

پاورقی : تا تونستم کم نذاشتم ؛ ادعا نکردم و انجام دادم ! کاش یکی هم واسه من این کارا رو بکنه ! فقط 1% ها ، فقط 1% ...

برخورد ...

دیشب یه دعوای جدی با داداشم کردم ؛ طوری که دارم می بینم به خاطر یه ناشی گری توی آشپزخونه پای چپم گیر کرد به صندلی ها ... پاره شد و خونریزی کرد !

راستش رو بخواین ، می تونم بزنم اما ... طوری نمی زنم که ...

خیلی وقت شده بود با کسی دعوای فیزیکی نکرده بودم ؛ راستش دعوا رو دوست ندارم اما بعضی وقت ها از حرف های مفت و بی اساس متنفرم و نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم !

نمی گم من مقصر نبودم ، من هم توی این دعوا مقصر بودم اما هر چی باشه ...

ولش کنین زیاد مهم نیست !

راستی عید تموم روزه دار ها خجسته ! من که روزه نمی گیرم ، شماها که گرفتین خجسته ...

عصر مث اینکه قراربه بریم دید و بازدید و این چیزا ... قراره خونه ی یه نفری هم بریم که من ... ( چیه دارم خجالت می کشم ) . دوست دارم یه رخدادی پیش بیاد ... امیدوارم در فرصت مناسب رخ بده ...

پاورقی : هنوزم می دونم هیشکی نمیاد به بلاگم ! کاش یکی بیشتر بیاد ...

پیشینه خوب ...

دیروز و امروز روز های خوب ، پویا و با معنائی واسم بود ! بگذارید داستان رو بگم ...

دیشب همینطوری توی یه سایت جامعه مجازی پارسی آنلاین بودم که دیدم یکی نوشته ، به کمک احتیاج داره و کمکی هم که می خواست در مورد برنامه نویسی و اینا بود که در کمی تخصص منه !

با اجازتون رفتم بهش گفتم بفرمائید ، من می تونم کمکتون کنم !

پیام داد و مشکلش رو گفت و مشخصات فضا و مدیریتش رو در اختیارم گذاشت و منم واردش شدم . بعد از بررسی و دیدن مقدار فضای هاست ( 1000MB یعنی 1G ) تصمیم گرفتیم روش کار کنیم !

دیشب کمی به مشکل برخوردیم اما تونستیم برطرفش کنیم و امروز نشستیم پاش و یه فروشگاه اینترنتی به همراه یک جامعه مجای طراحی و اجراش کردیم ...

البته هنوز هم این مدیر هاست توی فکر یه چیز عالیه و هنوز هم من جا دارم واسه انجام خیلی پروژه های دیگه ...

خیلی خوشحالم که تونستم تجربه نصب و راه اندازی فروشگاه و یه جامعه مجازی رو بدست بیارم ؛ به دردم می خوره چون می تونم بر اساس این خیلی کارا ، حتی واسه شرکت خودم انجام بدم ...

پاورقی : ما در خدمت هستیم ...