ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
خب اومدم بگم و تعریف کنم ؛ اومدم بگم چیا گذشت و این حرفا دیگه مث همیشه و امروز می خوام طولانی بنویسم و خودمو سبک کنم ! آخه خیلی وقته که دیگه طولانی چیزی ننوشتم ! احساس کردم امروز باید بیام و کامل بشینم و چند ماه گذشته رو توی چشمک بنویسم ! البته ، ان شاء الله با نیوشا عروسی گرفتیم و رفتیم خونه خودمون ، تلاش می کنم هر چند روزی یا دیگه خیلی دیر که بشه ، هر هفته ای یک بار آپدیت کنیم روزگاری که به ما می گذره رو ! من چشمک رو برای همین ساختم ، که ناشناس ، تمامی اتفاق ها و روخداد هائی رو که برام اتفاق می افته رو بنویسم و تعریف کنم ! نیوشا هم که وقتی اومدم به زندگی من باعث شد چشمک رنگ روی دیگه ای به خودش بگیره و جون تازه ای داشته باشه برای نوشتن ! و این مهمه برای من ...
خب باید بهتون بگم 3 سال و 19 روز و 18 ساعت و 57 دقیقه و 50 ثانیه از عقد من و نیوشا می گذره و مجبورم منتظر بمونم برای تاریخ 17 تیر ماه 1395 که تاریخ عروسیمون هست و بریم ان شاء الله خونه خودمون و زندگیمون رو آغاز کنیم در پناه خداوند که همیشه مراقب و پشتیبان ما بوده از روز اول تا همین لحظه ! و حتی بعد ها ... . درسته به من خیلی داره سخت می گذره ؛ همینطور به نیوشا آخه قرار بود تاریخ عروسیمون و تاریخ عقمون یکی باشه ( یعنی تاریخ 3 فروردین 95 تاریخ عروسیمون باشه ) اما خب به دلایلی نتونستیم این تاریخ بگیریم و اجباراً انداختیمش برای 17 تیر ماه دقیقاً ( بر اساس تقویمی که دستمون بود ) روز دوم عید سعید و مبارک فطر ! ما ان شاء الله زندگی مشترکمون رو زیر یک سقف بعد از عید مبارک فطر شروع می کنیم ! امیدوارم سختگیری ها و اون اتفاق هائی که برای من رخ داده برای شما اصلاً رخ نده ! چون می دونین ، احساس می کنم ستمه اگه دو نفر که همسر قانونی و شرعی همدیگه هستن ، بخوان دوران عقد از همدیگه جدا زندگی کنن و اذیت بشن ! اما شکر خدا داره تموم می شه و من و نیوشا خیالمون راحت راحت ...
خب از همکارم واستون بگم که چند روز پیش حکم بازداشتت رو داشتن و اومده بودن به خاطر سفته ای که امضاء کرده بود از طرف تعاونی مسکن ببرنش ؛ اما خب با پادرمیونی پدر من و رحم خود اون طرفی که حکم رو داشت ، باعث شد بهش 10 روز وقت بدن تا وضعیت تعاونی مسکن و خودش رو وسفته هائی رو که امضاء کرده بود مشخص کنه ! فعلاً که 8 روز از اون سفته گذشته ( یعنی حکم برای 15 ام ماه بوده و امروز 23 فروردین ماهه ) ! شاید باورتون نشه ولی همین الان یه بنده خدای دیگه که هم ضبط اموالش رو داشته الان اومده اینجا که هنوز پول از تعاونی می خواد ! در کل بهتون بگم که بدبخت رو انداختن توی دردسر و بیچارگی و ...! اگه نتونه کاری بکنه به احتمال خیلی زیاد می افته توی زندان ! منم که طبق معمول بیچاره می شم چون همه کارای اون می افته روی دوش من و بدبختی و بیچارگیش می مونه برای من ! حالا شما بگین این وسط من چه گناهی کردم که باید به خاطر غلطائی که اون کرده ( تقصیر اونم نیست ؛ مقصر اصلی تعاونی مسکنیه که همکارمم منشی هیئت مدیره است ) ! خب دیگه ... ان شاء الله مشکلش حل بشه ؛ حقیقتاً پولی نداره و نمی تونه کاری بکنه مجبوره ...
یه مدته همه دارن برای نرم افزار های شرکت هائی که من دارم باهاشون کار می کنم ، چوب لای چرخ من می کنن و نرم افزار ها رو با تبلیغات بی خودی و الکی تغییر می دن ! نمی دونم چی ولی واقعاً واسه من هیچ فرقی نداره ! من برای نرم افزار های شرکت های اینجا پولی به عنوان پشتیبانی نمی گیرم ازشون که دلم خوش باشه ولی واقعاً دارم بیگاری می کنم براشون ! خدا رو شکر کارشون راه می افته ، خوبه ولی چقدر من خودم رو به خاطر این ها یا شرکت تهران اذیت کنم ؟! وقتی هیچ چیزی به من نمی رسه و بدبختی هم اینه که وقتی مشکلی پیش میاد همگیشون می گن : « رامین پشتیبان سیستمه و ... » همه کاسه کوزه ها سر من می شکنه ! همین ؛ در کل موندم باید چیکار کنم ...؟! الان از اداره زنگ زدن که بابا که مرخصی هستن ، اگه می تونم بیام و جای دبیر امضاء بزنم ؛ منم والا گفتم ساعت 2 تعطیل می شم ولی گفتن زودتر بیا که خیلی مهمه و باید کارشو انجام داد ...
یه مدت طولانی شده خیلی کمر دردم ؛ دکتر که رفته بودم پارسال بهم گفت احتمال خیلی زیاد دیسک کمر گرفتی ! وزنم کمی اومده بالا باید وزنم رو بیارم پائین تا خدائی نکرده باعث دردسرم نشه ! نیوشا خیلی داره به خاطر کمر درد من اذیت می شه و اینجا متاسفانه دکتر خوبی نداره واسه همین از من قول گرفته که بعد عروسیمون بریم مشهد یا تهران برای نشون دادن کمرم به دکتر و اینکه ان شاء الله بتونم دوباره سلامتیمو به دست بیارم !
مدتی شده دوباره به خدام نزدیک شدم ؛ دوباره دارم نماز می خونم و احساس می کنم چیزی و که خیلی وقت شده بود توی زندگیم گم کرده بودم پیدا کردمش ! با بودن نیوشا توی زندگیم همه چیزم کامل بود و با خوندن دوباره نمازم انگاری کامل تر شدم ! من اصلاً آدم مذهبی نیستم ؛ به هیچ عنوان و نماز خوندم فقط و فقط به خاطر اینه که دوست دارم خدای خودمو عبادت کنم ! الان دارم احساس آرامشی رو تجربه می کنم که قبل از اون واقعاً انگاری گمش کرده بودم و شکر خدا دوباره پیداش کردم ...
پاورقی : آخیش ؛ خیلی نوشتما ... خسته شدم کمی هم کمرم درد گرفته ! برم کمی استراحت بدم به کمرم و کمی خم و راست بشم تا اینکه درد کمرم بهتر بشه ... از شما هم ممنونم که اگر به چشمک سر می زنین و مطالبی رو که من و نیوشا می نویسیم می خونین ...