دوستان خوبم ، خوب هستین ؟ سلامتین ؟ من و نیوشا هم شکر خدا خوبیم و مشکلی نداریم . ببخشید ، این مدت که نبودم اینجا و نمی نوشتم توی چشمک دلیلش حال روحیم و مشکلات روحی بود که بعد مرگ خاله ام واسم پیش اومده بود . آخه اصن انتظار اینطور خبری رو نداشتم و هنوزم باورم نمی شه که خاله ام ما رو ترک کردن و دیگه پیشمون نیستن ! چه کنیم دست روزگاره و عمرشون هم دست خدا و خدا صلاح دید که خاله رو از پیش ما برد و غم بزرگی رو روی دل ما گذاشت . خدا رحمتشون کنه ، زن خیلی خوبی بودن و من به بقیه کاری ندارم ولی ، همیشه ازشون خوبی دیدم و من رو به شخصه دوست داشتن و احترامم رو همیشه نگه می داشتن . نمی دونین با رفتن خاله ، همه ی ما توی شوک و بُهت زدگی گذاشتن . خدا رحمتشون کنه ، من که همیشه ازشون خوبی و محبت دیدم ، اینقدر با مامانم خوب بودن که مث خواهر بودن برای هم که وقتی مامانم خبر فوتشون رو شنیدن باورشون نشده و خیلی خیلی گریه کردن ! ای خدا همیشه روحشون قرین رحمت و شادی باشه و خداوند اگر خدائی نکرده گناهی داشتن از سر تقصیرات و گناهانشون بگذره ، ان شا الله ...
راستش رو بخواین من دوشنبه هفته پیش نتونستم برم برای تشییع جنازه چون ، سر کار که بابا مرخصی گرفته بودن ، حتی اگر نگرفته بودن هم نمی شد من برم چون باید یکی از ما توی دفتر می موند . ما 3 نفر توی دفتر کار هستیم ، اکه یکی بره مرخصی 2 نفر دیگه باید توی دفتر کار حضور داشته باشن . ازین که بگذریم ، دیگه ارجعیت رفتن بابا بیشتر بود ، چون زن داداش بابا می شن ( در اصل خاله ی من نبودن ، زن عموم بودن که صمیمیت با خانواده ما باعث شده ما خاله صداشون کنیم ) . من راستش رو بخواین ، روز بعدش که تشییع جنازه بود نتونستم برم سر کار چون حالم اصلاً خوب نبود و همینطور حال خواهرم مینا ، دیگه تصمیم گرفتم نرم سر کار ؛ اما اشتباه نشه ، تمامی ارتباط هام رو با دفتر کار و شرکت ها ، اعم از نرم افزار TeamViewer و تلفن همراهم باز گذاشته بودم که اگه کسی کاری چیزی داشت حتماً پاسخگو باشم سریع . اما خب یه نفری هم بود که بتونه با این که بابا از نرفتنم اطلاع نداشته باشن مطلع بشن در صورتی که هیچ تماسی از طرفش نداشتم ولی نمی دونم چرا رفته بود و در تماس تلفنی که با بابا داشته گفته که : « آقا رامین اصلاً جواب تلفن من رو هم نمی دن ! » . باور کنین من هیچ تماسی از این بنی بشر توی اون روز نداشتم به خدا ، نمی دونم دلیل این دروغ گفتنش چی بوده ، مثلاً می خواسته پیاز داغش رو زیاد کنه یا چیز دیگه نمی دونم ...
قضیه ازین قرار بوده که خاله عمل جراحی داشتن واسه جا انداختن لگنشون که چندیل سال قبل فک کنم زمان بچگی ، آمار دقیقی ندارم در رفته بود و نمی تونستن درست راه برن . خاله رفتن عمل کنن ولی مث اینکه موقع عمل خاله خونریزی می کنن و توی شهرشون کسی نمی تونه جلوی خونریزی رو بگیره واسه همین اعزام مشهد می کنن ولی متاسفانه عمر خاله سر می رسه و تموم می کنن و به رحمت خدا می رن . الهی شکر ، راضیم به رضای تو خدای مهربون ...
اواسط که نه اما تقریباً دو روز بعد از شروع هفته بعد از فوت خاله ام ، با داداشم پارسا تصمیم گرفتیم که چهارشنبه بریم به سمت شهری که عموم اینا زندگی می کنن و برای همدردی باهاشون باشیم چند روزی . راستش رو بخواین تصمیممون جدی بود ولی هنوز در نوع رفتن و چی بردن و چیکار کردن شک داشتیم که چند روز بعدش خبر دادن خود عموم می خوان بیان شهر ما و یه مراسم ختم قرآن برای خدا بیامرز خالم راه بندازن ، اینطور شد که رفتن ما منتفی شد و خود عموم اومدن شهرمون روز پنجشنبه . قرار بود مسجد بگیرن مراسم ختم رو اما به خاطر اینکه همه از اعضای فامیل بودن ، تصمیم گرفته شد که مراسم توی خونه خاله دومم که دو طبقه هست بگیرن ؛ خاله لیلا توی طبقه اول زندگی می کنن و خاله فاطمه توی طبقه دوم ، طبقه اول بانوان و طبقه دوم مردان ...
توی اون هفته ، از وقتی شنیدم که عموم می خوان مراسم بگیرن اینجا ، فکر من برای اینکه چطور توی چشمای عموم نگاه کنم بیشتر و بیشتر می شد . چقدر واسم سخت بود که بخوام توی چشمای عموم نگاه کنم و گریه نکنم تا اینکه خدائی نکرده دل عموم خالی نشه و ... . گذشت و گذشت و فکر من رفته رفته و روز به روز بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه بالاخره هفته تموم شد و رسیدیم به آخر هفته پنجشنبه ( همین پنجشنبه که گذشت ) . وقتی رفتم می ترسیدم برم توی مجلس ، پسر عموم که بیرون وایساده بود و منتظر ظرف برای خرما و حلوا بود ، بهش گفتم : « با هم بریم تو ؛ من نمی تونم تنها برم » ، چون وقتی یه نگاه به جمع انداختم خیلی ها رو نمی شناختم . بالاخره موقعیت جور شد و من رفتم تو ، یه سلامی کردم و از توی هال که چند نفری نشسته بودن رد شدم و رفتم سمت آشپزخونه . یهوئی جلوی چشمام پسر عموم رو دیدم و چشمام بهش افتاد . رفتم بغلش کردم و بهش تصلیت گفتم که اشکام کم کم داشت سرازیر می شد . از بغلش اومدم کنار و یه گوشه کمی از اشکام رو پاک کردم و نگاه هال کردم تا ببینم کیا اونجان که یهوئی عموم رو دیدم . وقتی چشمم بهشون افتاد بی اختیار به سمتشون رفتم که وسط راه چشم عموم هم به من افتاد . وقتی من رو دیدم یهوئی دیدم بغض کردن و سرشون رو تکون دادن ، منم بی اختیار چشمام پر اشک شد و رفتم بغل عموم . نزدیک به 5 دقیقه باهم گریه کردیم توی بغل هم تا بقیه اومدن جدامون کردن . بعد از بغل عموم رفتم بیرون خونه روی ایوون تا اشکامو پاک کنم . وقتی پاک کردم برگشتم سمت عموم و بوسشون کردم و رفتم سمت آشپزخونه . وقتی محمد پسر عموم رو دیدم ( محمد و نسترن که عقد کرده بودن و زندگیشون بهم خورد ) رفتم بغلش و بازم گریه کردم اما محمد خیلی صبوری کرد و گریه نکرد . وقتی می گفتم : « چطوری توی چشمای عموم نگاه کنم ؟! » بقیه بهم می خندیدن و می گفتن : « یعنی چی خب نگاه کن ، یه مگه ؟! » ، اما هیشکی از دل من خبر نداشت و نمی دونست چرا اینو می گم . نمی دونستن من و عمو م و خالم چقدر باهم شوخی می کردیم و سر به سر هم می گذاشتیم ، چقدر سر به سر خاله می گذاشتم و اذیتشون می کردم و ... . دلم واسه اینا تنگ می شه ، دلم واسه خاله تنگ می شه ، دلم خیلی تنگ می شه ؛ خیلی ...
راستش رو بخواین نمی دونم چرا این روزا همش داره خبرای بد بهم می رسه ! راستش رو بخواین بعدی مراسم ختم ، خودیا موندن دیگه ، قرار شد خاله لیلا شام درست کنن و همگی دور هم شام بخوریم . راستش رو بخواین بعد کلی جرف زدن با عموم و دعوت شدنم به گروهی که خودشون مدیرش هستن توی واتس اپ ( Whats App ) یهوئی خبر بدی بهم رسید . رحمان و عاطی بیمارستان بودن . تا پرسیدم اسم بیمارستان چیه ، سر شام نمی دونین چطوری بلند شدم و خودمو رسوندم پیششون . وقتی رسیدم دیدم رحمان زیر سرم خوبیده و عاطی بالای سرش و اصن حال هیچکدومشون خوب نیست ! اینقدر عصبانی بودم که با عاطی دعوام شد که چرا بهم نگفته بود . تا ساعتای 23:00 بیمارستان بودیم بعدش با بچه ها رفتیم خونشون و تا وضعیتشون ثابت نشده بود از جام تکون نخوردم. ساعتای تقریباً 02:30 بود که منم دیگه وقتی دیدم بهترن راه افتادم سمت خونه اما می دونین چی دیدم ؟ یه عاله دونه های برف از آسمون می اومد سمت زمین اما صبح که بیدار شدم هوا صاف بود و هیچی نمونده بود ازشون . ظهری باز وقتی پای سیستم بودم دیدم نیما پسر عموم بهم خبر داده نسترن باید آپاندیسش رو عمل کنه ! ای خدا ، ای خدا ، واسه خوب و بد شکر ! واسه همه چیز شکرت ...
پخدا رحمتشون کنه ؛ آدم خیلی خوبی بودن . دستشون به خیر می رفت ، کسی از در خونشون خالی بر نمی گذشت . ای خدا ، چرا همیشه خوب ها رو گلچین می کنی ؟! دیدارمون شد به قیامت ، حالا چه دیر و چه زود ... خدا رحمتشون کنه و روحشون قرین رحمت و شادی قرار بده ان شا الله ...
پاورقی : همه فامیل هنوز بُهت زده و شوک زده ان ...