ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
یعنی به همین سادگی آدم صبح از خواب بیدار می شه ، می ره سر کار . صبح زیاد خوبی نیست اما قابل تحمله . شروع می کنی و کار می کنی . چند ساعتی که می گذره یه تلفن بهت می شه . تلاش می کنی که کاری رو که بهت گفتن انجام بدی دوباره زنگ می زنن بهت و می گن : « رامین انگاری خبر نداری از چیزی ، نمی دونی ؟ » و خبری رو بهت می دن که تمام زمین و زمان دور سرت می چرخه ! زنگ می زنی بابات وازشون می پرسی واقعیت داره ، به امید این که دروغ باشه و شوخی ولی تائید می کنن که خبر درست درسته ! تمام پاهات سُست می شن ، بدنت شروع می کنه به لرزیدن ، نمی تونی حرف بزنی ، نمی دونی باید چیکار کنی ، نه گریه می کنی نه آروم می شی ! چه زمان بدیه ، خیلی زمان بدیه که بخوای خبری رو که بهت رسیده باور کنی یا اینکه هضمش کنی ! اینکه بخوای به خودت بقبولونی که این حرف و این خبر دروغه اما همه چیزائی که می شنوی می گه راست راسته ، خبر واقعیت داره ! خبری که شنیدی واقعیت داره ، متاسفانه یا بدبختانه همه اون حرفی رو که می زنن درست می گن ! باید قبول کنی که اون خبر واقعیت داره و راسته ، خبر راسته راسته به خدا ! خبری که شنیدی واقعیت داره و می گه که دیگه نیست ! خبر اینه : « خاله سودی ، در کمال نا باوری ، توی سنی که از همه زن عموهات کوچیکترن به خاطر سکته قلبی فوت کردن » ! حالا عموم چیکا کنن ؟ به بچه هاشون چی می گذره ؟ بچه هاشونم همه هنوز بزرگ بزرگ نشدن ... ای خدا ...
پاورقی : آره ، این حال امروز من بعد از شنیدن خبر مرگ کسی بود که بهش می گفتم خاله سودی ...
سلاام و درود فراوان...

یه مدت شده کم پیدا شدین...
انشاا... ک تمام مشکلات تون ختم ب خیر شده باشه و مجدد روزانه هاتون رو بنویسین...
سلاامت و شاد باشین...
درود مینا خانوم
حالتون چطوره ؟ خوبین ؟ راستش رو بخواین وضعیت روحی مناسبی نداشتم و کمی هم شلوغ بودم سر کار واسه همین نشد بیام اینجا اما الان اومدم دیگع شکر خدا ...
سلاام آقا رامین...

خواهش...
درسته، فوت عزیزان واقعا شوک آوره و غیر قابل باور بخصوص کسی ک اصلاا انتظار نداری...
خدا انشاا... ب فرزندان و خانواده ی محترم آن عزیز سفر کرده صبر و شکیبایی بده...
منم 12 سالم بود ک پدرم در سرزمین وحی فوت کردن و همون جا ب خاک سپرده شدن...حتی ب خاکش دسترسی ندارم...ولی خدا همچین ب من آرامش و صبوری داده ک این سال ها با همه ی سختی هاش واسم شیرین بودن و سرشار از تجربه...
در یک کلاام خدا اصلاا تنها نذاشت...
شاکرتم خدا...
درود بر شما مینا خانوم
خوب هستین ؟منم از خدا واسه همگیمون صبر و شکیبائی می خوام ! غم از دست دادن خاله سودی واسم سخت بود ! دیروز اینقد بهم فشار اومده بود که فشار خونم باز رفت بالا ...
چه افتخاری به پدرتون رسیده که در سرزمین وحی به سمت خدا رفتن ! امیدوارم خداوند همیشه شما رو شاد و سرشار از آرامش قرار بده ...
سلاام...




خیلی ناراحت شدم...
من رو در غم خودتون شریک بدونین...
البته مطمئن باشین در فلسفه عروج آدمی از خاک تا افلاک رازی نهفته هستش ک همه ی ما زمینیان کاملاا از اون بی اطلاع هستیم و بنده ای اجر و قرب داره ک بیش تر صبر و شکیبایی پیشه کنه...
ب فضل و رحمت خداوندگار امیدوار باشین و بدونین ک خدا هیچ وقت بندگانش رو تنها نمی ذاره...مطمئن باشین خداوند از مادر بر فرزند مهربان تره...
انشاا...ک هیچ وقت گرفتار درد و غم نشین...
ممنونم از شما مینا خانوم
شاید باورتون نشه ولی هنوز هم توی شُک هستم ؛ آخه خاله سودی از همه زن عموهام کوچیکتر بودن و متاسفانه بچه هاشون بیچاره ها کوچیکن هنوز ...
ممنونم ، خدا صبر بده به عموم و بچه هاشون ...