ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
خب اتفاق خاصی میتونم بگم که جدیدا نیفتاده و اتفاقایی که قبلا افتاده عشقم لطف کرده درموردش نوشته آخه من ب اینترنت دسترسی ندارم..
قبلش راجب سالگرد عقدمون سوم فروردین بگم که سوپرایز و هدیه ی رامین ب من فوق العاده بود و نمیدونید که چقدر زحمتش و هدیه ش برای من ارزشمنده و ب دلایلی نمیتونم توی وبلاگمون راجب هدیه و توضیح بیشتری راجب سوپرایزش بدم..
خب حالا راجب دیروز بنویسم که جریان چیه..
رفته بودم دکتر و برام آزمایش خون نوشته بود و دیروز من بهمراه همسرم قرار شد بریم آزمایشگاه برای انجام آزمایش.. خلاصه اینکه ساعتای 8 رامین اومد دنبالم و رفتیم و نوبت این شد ازم خون بگیرن و من رفتم به اتاق نمونه گیری و چون اتاق کوچیک بود رامین روبروم دم در ایستاد و منم صورتمو اونور کردم که نبینم.. ن اینکه بدم بیاد یا حالم بد بشه.. نه.. فقط دوس ندارم نگا کنم چون دردشو بیشتر حس میکنم.سرنگ رو خانومه پر از خون من کرد و تموم شد.. خواستم بلند شم و کیفمو بردارم که رامین اجازه نداد و کیفمو برداشت و گف خودش میاره و دستمو گرفت آخه بخاطر اینکه شب قبلش پیش دوستم بودیم و اونم ازینکه بعد خون گرفتن حالش بد شده و پس افتاده و وضعیت جسمیش هم مث منه رامین خـیـــــــــــــــــــــــــــلی نگران حال من بود که یه وقت حالم بد نشه و واسه همین سرکار نرفت و مرخصی گرفت که همراه من باشه.. الهی فداش بشم که چقدر نگران حال من بود و بدون اینکه کنارم باشه اجازه نمی داد تکون بخورم و همش حالمو می پرسید که حالم خوبه؟ سرگیجه که ندارم؟! که راستش یکم سرگیجه داشتم آخه زیاد خون گرفتن ولی اونقدرا هم حالم بد نبود که نتونم راه برم یا مثل دوستم حالم بد بشه.. به هرحال نگرانیه رامینم رو درک میکردم..میدونم که جونش به جونم بسته س و نمیتونه تحمل کنه که اتفاقی برام بیفته و به همین دلیل ازم خواست که کل روز توی خونه باشم و استراحت کنم و نباید برم دانشگاه با اینکه صبح و عصر کلاس داشتم اما بخاطر اینکه به رامینم قول دادم که نرم نرفتم و توی خونه موندم چون همسرم برام عزیزه و نمیخام ازم ناراحت بشه و ازون طرفم با اینکه حالم خوب بود اما خب 1درصد اینکه توی راه دانشگاه اتفاقی بام بیفته رو باید درنظر میگرفتم و درنتیجه نرفتم و به حرف همسر عزیزم گوش کردم و گفتم "چشم"
بعد بیمارستان هم باهم رفتیم پیش یکی از دوستای مشترکمون که خودش و خواهرش توی مهدکودک کارمیکنن و بهشون سرزدیم و اونجا یه دخترکوچولوی نازو و خوشگل وقتی که رامین داشت به بچه ها نقاشی یاد میداد اومد پیش من وسلام کرد و منم سلام کردم و اسمشو پرسیدم گفت آتناست و 5 سالشه..رامین که اومد پیشم جریان رو گفتم و صداش زد که ببینتش و مهر دخترکوچولو به دلش نشست دقیقا مث من .. آخه دختر بامزه و نازی بود.. توی راه برگشت گف بریم و ازش عکس بگیریم و منم اشتباهی که اون لحظه کردم این بود که گفتم نه.. نمیدونم چرا این حرفو زدم بعدش پشیمون شدم واسه ی همین به همون دوستمون اس دادم که یه عکس ازین دختر کوچولو بگیره و واسه رامین بفرستتش.. امیدوارم اینطوری عشقمو خوشحال کنم
امشبم با عشقم رفتیم بیرون و خوش گذشت و آخرش درد و دل کرد برام و منم که احساساتی اشکم در اومد...
میخام اینجا برای رامینم یه چیزی بنویسم:
رامین جونم میدونی که برام خییییلی عزیزی، من تمام تلاشمو میکنم که بتونم درکت کنم و توی زندگیت درکنار من آرامش داشته باشی و غصه ی هیچی رو نخوری.. البته تو راست میگی بعضی چیزا قابل گفتن نیست اما من اصلا دوس ندارم غمی رو توی دلت بریزی و از چیزی ناراحت باشی و به من نگی... من شریک زندگیتم و باید بتونم برات آرامش فراهم کنم . اگر ناراحتی یا موضوعی فکرتو مشغول کرده این من باشم که بتونم حالت رو خوب کنم و مرهم زخم های تو باشم عزیزدلم
من فقط میخام که درکنارمن آرامش داشته باشی عشقم و لحظاتی که در کنارمنی بهترین لحظاتت توی زندگی باشه و هیچوقت ناراحتی و غمی نداشته باشی
راستش نمیدونم چرا اینارو اینجا نوشتم.. شاید دلیلش اینه که اینجا دفتر خاطرات زندگیه ماست و تمام خاطراتمون رو اینجا ثبت میکنیم و شایدم لازم بود که این حرف ها اینجا ثبت بشه
درهر صورت ، من خوشحالم که همسر تو هستم و در کنار تو هستم چون تو بهترینی عشق من