ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
اومدم بنویسم ازدو روز پیش... روز تولدم..
راستش از 12 شب که رامین واسه ی تولم بهم اس نداد صبح که بیدارشدم تابرم دانشگاه دپرس بودم و ناراحت...
فکرای زیادی به سرم میزد اینکه رامین نکنه یادش رفته اما راستش با شناختی که ازش داشتم نمیتونستم این فکرو قبول کنم
به خودم میگفتم شایدچون مشغله ی کاریش این روزا زیاده تاریخ از دستش در رفته و نمیدونه که امروز 11 اسفنده!!
خلاصه ازین جور فکرا ب سرم میزد ... کلا حالم گرفته بود.. عصرم تا 8 شب کلاس داشتم و طی دوباری که با رامین تلفنی صحبت کردم تاکید داشت که بعد کلاسم میاد دنبالم و خب این موضوع برام عادی بود و دلیلی برای تاکید نمی دیدم آخه بعد کلاسای عصرم رامین حتما میاد دنبالم..
اومد دنبالم و میخواست برای خونه خرید کنه ازش خواستم منو برسونه خونه و گفت کارشو که انجام بده منو میبره خونه
یه مقدارهم عصبی بود چون از یه طرف اون روز سرکار کارش خیلی زیاد بود و خسته شده بود و ازیه طرف عصر کامل نتونسته بود بخوابه تا خستگیش برطرف بشه چون برای کاری باید بیرون میرفته
خلاصه اینطوری...خریدارو که کرد رفت درخونشون و ب من گفت که پیاده بشم وبریم داخل... بعدشم ازم خواست که شام خونشون بمونم و منم خواستم که اگر آروم میشه من بمونم و قبول کرد و منم به مامانم زنگ زدم که خونه نمیرم..
یکم گذشت و منم پای سیستم نشستم که تحقیقمو انجام ببدم و بعدشم شام خوردیم و بماند که سرشام شیطنت میکرد و منو اذیت میکرد و منم تلافی میکردم..
بعد شام خواستم ظرفارو بشورم که خاله م نذاشتن و گفتن خودشون میشورن و رامین بهم گفت برم کیفمو بردارم که منو برسونه خونه رفتم توی اتاق و کیفمو برداشتم و خواستم با بقیه خدافظی کنم که دیدم به جز بابای رامین کسی توی هال نیسٍ، همین طوری که به سمت درسالن میرفتیم از رامین پرسیدم پس بقیه کجان که خدافظی کنم؟ که در همین حین رامین وارد اتاق پذیرایی انتهای سالن شد ومنم که پشت سرش بودم یه دفه چیزی که توی اون لحظه دیدمو بتونم براتون بگم اینه که اول نور شمع روی کیک به چشمم خورد و بلافاصله چراغا روشن شد و آهنگ پخش شد و برف شادی و دست و هورای همه...
یعنی میتونم بگم که سرجام خشکم زد و شوکه شدم و نمیدونستم باید چی بگم..
اون موقع بود که فهمیدم بعععععله همه ی اون عصبانیت و اس ندادن رامین و رفتاراش یه نقشه بوده برای من چون میخواسته منو سوپرایز کنه و واقعا هم تونست این کارو بکنه اون هم با شدت زیادی..
واقعا سوپرایز شدم.. عشقم تولدمو تبریک گفت بهم و ازم عذرخواهی کرد بابت اتفاقایی که افتاده و گفت که مجبور بوده وانمود کنه که تولد منو یادش رفته تا بتونه اونطوری که میخواد منو سوپرایز کنه..
نمیدونید که چقدر خوشحال بودم و داشتم بال درمیاوردم..
روی مبلی که جلوی میزی که روش کیک بود نشستم و رامین شروع به فیلم برداری کرد و ازم خواست که شمع هارو فوت کنم و بعدشم آرزو کردم و کیک رو بریدم و کادوهارو باز کردم..
میتونم بگم که به یادموندنی ترین شب زندگیم بعد از شب عقدم بود.. خیلی عالی بود و خیلی از عشقم بخاطر زحماتی که کشیده ممنونم
رامین جونم، یه دنیا ازت ممنونم، همیشه منو خوشحال میکنی و کارای فوق العاده انجام میدی که منو مات و مبهوت میکنه
ازت ممنونم و عاشششششششششقتم
سلام
تولدتون خیلی خیلی مبارک باشه وایشالله همیشه خوشبخت باشید و پاینده
رامین : مرسی حسین جان :D
ای جان چقدرررررررر سورپرایز قشنگی بود.دست همسریت درد نکنه.




مگه میشه اقا رامین تولده عشقشو فراموش کنه!!!!!
تولدت مبارک دوست گلم.انشالله سالهایه سال زنده باشی و در کنار عشقت خوشبخت
رامین : مرسی خانوم گل :D بله مگه ممکنه فراموش کنم ؟!
نیوشا : مرسی عزیزم،خوشحال شدم