چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

بالاخره تموم شد

آخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش...

دیگه راحت شدم ، امروز خداروشکر آخرین امتحانمو هم دادم و بسلامتی امتحانام تموم شد

هرچند 10 صبح راه افتادم برم دانشگاه البته 12:30 امتحان داشتم ولی خب کار داشتم و بعد امتحانمم دانشگاه موندم تا با همکلاسیام پروژه برنامه نویسی که میخوایم فردا تحویل استاد بدیم رو روخونی کنیم که البته یه مشکلی توی برنامه بود که مجبورم فردا زودتر یعنی 8 صبح برم دانشگاه و مشکل رو حل کنیم و بعدش به استاد ارائه بدیم...

حدودا تا 5 عصر دانشگاه بودم و از صبح هم بجز کیک چیزی نخورده بودم یعنی تا اون ساعت هنوز ناهار نخورده بودم، زنگ زدم به رامین و آمد دنبالم ،باورتون میشه اگر بگم که دقیقا از 3شنبه شب هفته پیش که رامین آمد پیشم تا همین امروز رامین رو ندیدم؟؟؟ میدونم تعجب کردین ولی چی بگم، از یه طرف خب امتحان داشتم و نمیتونستیم باهم بیرون بریم واز یه طرف افتخار میکنم که اینقدر همسر فهمیده ای دارم که تمام دلتنگی ها و سختی ها و ندیدن های منو تحمل میکنه تا من امتحانمو بخونم و به درسم لطمه نخوره، واقعا ازین بابت بهش مدیونم

خب داشتم میگفتم که زنگ زدم رامین و آمد دنبالم، سوار ماشینمون شدم و نمیدونین وقتی چشمم به رامین افتاد توی دلم چه خبر بود،نمیتونستم حرف بزنم فقط میخاستم نگاش کنم و به این باور رسیدم که چقدر رامین جونم زیبا و خوش تیپه

دوس داشتم فقط نگاش کنم ،رامین حالمو پرسید و اینکه امتحانمو چطور دادم...

رفت سمت خونه ی یکی از خاله هام،بهش گفتم منو خونه نمیبری که گفت مامانشو اونجا گذاشته که بیاد دنبال من و بریم اونجا تا بعدش مامان و داداش و خواهرشو برسونه خونه..

رفتیم داخل و داداشش درو باز کرد و همون اول گفت به به چه عجب بالاخره ما تورو دیدیم که رامین گفت نه اینکه من دیدم و تو ندیدی!!!

داخل خونه شدم و با خاله م (مامان رامینم ) روبوسی و احوال پرسی کردم و خاله گفت بالاخره بسلامتی امتحانت تموم شد؟ میدونی از کی هست ندیدمت؟ خب منم خجالت کشدم آخه دقیقا 10 روزه که خونه ی رامین نرفتم دقیقا از همون شبی که با مامان و بابام شام اونجا دعوت بودیم دقیقا 19 دی !!!

حق دارن من اینقدر درگیر امتحانامم که حتی عشقمو ندیدم و حق رو بهشون میدم

البته بگم که من همیشه مواقع امتحانم لاغر میشم ،یعنی لاغر هستم و لاغرتر میشم چون فقط درس میخونم و بی اشتها میشم و در کل روز یه ناهار درست میخورم و بقیه ش به زور مامان و بابام که نگرانمم میرم سر سفره و خاله م  گفت که از دفه ی پیش که دیدمت لاغرتر شدی و منم تاکید کردم..

تازه اوایل امتحانا دخترعموم منو دید و ازینکه چقدر لاغرشدم بهم گفت و منم ناراحت شدم..

آخه به رامین قول دادم بخاطر اونم که شده مواظب سلامتیم باشم اما اینطور که معلومه من مراقب نبودم :(

حدود نیم ساعتی نشسته بودیم که من از رامین خاستم منو برسونه خونه چون هم خسته بودم و هم گرسنه...

با رامین آمدیم خونمون و البته قبلش فکرکنم رامین رو ناراحت کردم ،کارم عمدی نبود ولی خب انگار رفتارم طوری بوده که بی حوصله بودم و رامین رو ناراحت کردم که ازش معذرت میخوام

نزدیکای خونه که بودیم بحث دل تنگیه این روزا بود که دست خودمم نبود اما اشکام سرازیر شد...

هرچقدم سعی کردم جلوشونو بگیرم نتونستم اومدن پایین... واقعا دل تنگ بودم و نمیدونم اشکام بخاطر دل تنگیه روزای ندیدن رامین بود که آخر ریختن پایین یا خوشحالیه دیدن رامین...

فقط میخاستم سرمو بذارم روی شونه رامین و بغلش گریه کنم، فقط همینو میخاستم..

در خونه که رسیدیم رامین خواهش کرد که اشکامو پاک کنم که یه وقت مامان فکرنکنه چیزی پیش اومده..

ازش خاستم بیاد توی خونه باهم رفتیم داخل و لباسمو عوض کردمو غذامو که مثلا ناهارم بود و ساعت 6 بود میخاستم بخورم گرمش کردم و نشستم سرسفره و رامین کنارم نشست، چند قاشق خوردم اما  از گلوم پایین نمیرفت پس قاشقو بسمت رامین گرفتم که داخل دهنش کنم اول گفت نه اما خودمو براش لوس کردم و اونم خورد،چند قاشقی که بهش دادم گفت بازم برنج بریزم تا باهم بخوریم و این کارو کردم حالا نوبت رامین بود که با دستش بهم غذا میداد و چقدر دوس داشتم که از دستش غذا میخوردم،اما بازم بعد خوردن غذا باور اینکه امتحانام تموم شد و واقعا الان رامین کنارمه دوباره اشکم رو سرازیر کرد و رامین رو ناراحت کردم ولی بهش گفتم بخاطر دل تنگیه و خیلی دوسش دارم و عاشقشم..

بعدش باهم یه فیلم نگاه کردیم و اون وقت بود که بیشتر ازهمیشه درکنار رامینم آرامش داشتم و سرمو گذاشتم روی شونه ش... اونوقت فهمیدم که چقدرررررررررررر من خوشبختم که رامین رو دارم و چقدر عاشقشم...

رامین رفت خونشونو و الانم که دارم مینویسم بهش گفتم اما گوشیش شارژ نداره و میترسم خاموش بشه چون مهمونیه و نمیتونه بزنه شارژ، پس یرم زودتر بهش اس بدم و بعدم بخابم که خیـــــــــــــــــــــلی خسته م.


اینو مینویسم که فریاد بزنم که من واقعا در کنار رامین جونم خوشبختم و از ته دل عاشقشم و همیشه عاشقش می مونم، خدایا خودت مراقبمون باش... آمین

نظرات 1 + ارسال نظر
خانوم گل 4 - بهمن‌ماه - 1392 ساعت 01:07

عزیزممممم.کاملا درکت میکنم.خداروشکرکه امتحانات تموم شدو امیدوارم همشونو خوب داده باشی.حالا فرصته خوبیه که بیشتر باهم باشین و اینروزارو جبران کنین.هیچی بهتر ازین نیست که همسرت انقدر خوب درکت میکنه و تکیه گاه محکمیه برات.
این پستتو خیلی دوست داشتم نیوشاجون.ازکلمه کلمش میتونستم حس کنم چقدر دلت واسه همسریت تنگ شده بوده.
توهم که مثل خودم خیلی احساساتی ای
خوشبختیتون پایدارباشه نیوشا جون.بووووووووس

سلام عزیزم.مرسی واسه محبتت.خداروشکر امتحانامو خیلی خوب دادم و 5تا از نمره هانو گرفتم و عالی بوده و فقط 2تا مونده که میدونم اونارو هم خیلی خوب دادم
آره عزیزم من و رامین هم داریم ازین فرصت استفاده میکنیم و تمام روزایی که کنار هم نبودیم رو جبران میکنیم
مرسی واسه کامنتت،خیلی مواظب خودت و دخمل نازتم باشی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد