چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

حالم بد بود ...

ببخشید این مدت زیاد وضعیت خوبی نداشتم و مریض بودم . متاسفانه دو شب پیش که هوا خیلی سرد شده بود و من با بدن عرق زده رفته بودم بیرون خیلی خیلی به شدت سرما خوردم که خودشو صبح روز بعد که رفته بودم سر کار نشون داد . طوری که باعث شد دیگه نتونم وایسم و بابا بهم گفتن که برو خونه . تمام شب رو زیر پتو بودم و بدتر از همه اینکه نیوشای گلمم خیلی نگران کردم و این بیشتر از همه عذابم می داد . چند دقیقه ای اومدم بیرون فقط که چند تا قرص و کپسول بگیرم . امروز هم متاسفانه نتونستم به خاطر بدن دردم از خونه بیام بیرون و برم سر کار اما باعث شد که بابام ازم دلخور و ناراحت بشن . چی بگم والا ، این بابای ما هم به هر شکلی فقط می خوان بگن بهانه داری که نیای سر کار یا کار نکنی و ... .

امروز دم دمای ظهر زنگ زدن که یکی از شهرستان دیگه ای اومده که سیستمش رو درست کنی . خیلی ناراحت شدم ، چون بدون اینکه با من هماهنگ کنه یا برنامه ریزی داشته باشه باهام سیستمش رو برداشته آورده دفتر که واسش درست کنم و منم مریض خونه بودم . چیکا کنم خب ؟! بابا وقتی دارن از یه شهرستان دیگه بلند می شن بیان نباید بگن که دارن تشریف فرمائی می کنن ؟! مقصر خودشه چیکا کنم . بابا هم بیشتر به این خاطر ازم دلخور شدن که گفتن یارو اومده و من اگه حالم بهتره نرفتم دفتر و سیستمش رو درست کنم ! حال نداشتم وجداناً ...

تصمیم گرفتم از پایه دوباره انگلیسی کار کنم . از اینترنت یه چند تا فایل آموزش انگلیسی گرفتم دیشبم رفتم یه دفتر و خودکار گرفتم که خودم بشینم و توی خونه کار کنم . حتمالاً امشب با نیوشا بریم و یه بسته آموزشی انگلیسی از مبتدی تا پیشرفته بگیرم بیشتر بتونه کمکم کنه ...

  • شاید خیلی مسخره به نظر بیاد ولی واقعاً دلم برای بابا مامانم تنگ شده ؛ دلم تنگ شده که واسه یه بارم شده دوباره بغلم کنن و منو ببوسن . خیلی سال ها شد که دیگه از محبت و علاقه ی غیر مستقیمشون چیزی واسم نمونده . اما واقعاً دلم می خواد اگه دوستم دارن ، اگه بین بچه هاشون فرق نمی ذارن ، اگه بهم محبت می کنن جلوی روی بقیه بهم محبت کنن . حتی راضیم اگه بهم با لبخند و خنده بگن مرگ و کوفت و زهر مار ، فقط مستقیم بهم بگن . درسته بچگی خیلی رویائی نداشتم ، راستش به خاطر اینکه همیشه بهم می گفتن " بس کن بزرگ شده " ، " خجالت بکش خرس گنده " و ... نفهمیدم چیزی از بچگیم ، حتی یادم نمیاد که یه تاب یا سُرسُره با خیال جمع بدون اینکه بابا مامانم بهم سرکوفت بزنن رفته باشم ولی همین که بعضی وقت ها منو بغلشون می گرفتن خیالم راحت بود . چند شب پیش بابام بهم گفتن که " تو هر وقت چیزی ازم خواستی اومدی و خودتو لوس کردی و چاپلوسی کردی " ؛ باور می کنین دلم شکست ؟ درسته آدم خود خواهی هستم ، درسته بعضی وقت ها بقیه رو ( اونم نه از عمد ، به خدا از روی دوست داشتن ) اذیت میکنم اما بعدش یهو همه چیز عوض می شه و مقصر من می شم اما به خدا هیچوقت ناراحتی بابا مامانم رو نخواستم ! نمی گم خرج روی دست بابا مامانم نگذاشتم ، چرا گذاشتم . راستش من هیچوقت راضی به این نیستم که خدائی نکرده یه خار کوچیک به پای بابا مامانم بره ! اما چندین سال پیش وقتی یه سکته ناقص کرده بودن ، با راما داداشم دعوام شد نمی دونم چرا ولی یهو برگشت و بهم گفت : " ها من که می دونم تو چی می خوای ، می خوای چه بلائی سر بابا بیاد " یعنی من اینقدر ... ؛ خیلی دلم شکست ! آره من به خاطر پدر و مادرم دلم خیلی شکست ، اما هیشکی هیچی نفهمید . بعضی وقت ها توی خودم می شکنم و آروم گریه می کنم ، اما نمی ذارم کسی بفهمه . سختمه ، خیلی سختمه که بخوام بعضی چیزا رو بگم ... ای خدا می دونی که پدر و مادرم چقد واسم با ارزشن و عاشقشونم . اما خیلیا نمی فهمن ... نمی فهمن ... حتی بابام می گن " تو می خوای منو به قبرستون بفرستی ... " چرا ؟! خیلی دلم گرفته ... خیلی ... بغض کردم ، سختمه . می دونین سختمه ...

دو روزه نیوشا رو ندیدم که خیلی دلم براش تنگ شده ؛ ساعتای 16:00 بهش اس دادم که کجاست ، فهمیدم که داره می خوابه و می خواد تا غروب اگه کسی بیدارش نکنه بخوابه . منم بهش گفتم که بعد نماز مغرب می رم دنبالش بریم بیرون !

پاورقی : ببخشید خیلی حرف زدم ... خیلی ...

نظرات 1 + ارسال نظر
خانوم گل 11 - آبان‌ماه - 1392 ساعت 17:44

کاملا درکتون میکنم اقا رامین ولی پدرو مادرا بعضی وقتا حرفایی میزنن که از ته دل نیست پس نباید به دل بگیرین.حالا انشالله خودتون بابا میشین بهتر درکشون میکنین.انشالله همیشه سایشون بالای سرتون باشه.

چی بگم والا ولی ایشالله درست بشه !
ایشالله همیشه سایشون بالای سرمون باشه ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد