چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

تق تق ، جیر جیر ، شُلُپ

گاه قدم زدن در خیابان ، با صدای سکوت آنقدر آرامش به انسان هدیه می کند که هیچ چیز باعث برهم زدنش نمی شود . فقط صدای کفش های مجلسی و گام های استوار . تق ... قق ... تق ... و صدای بازتاب کفش هایت در خیابان و کوچه های خلوت که صدای سکوتت را در هم می شکند .

سیگاری بر لب ، پُک های کوچک و بلند ، نامنظم پُک می زنی و قدم می زنی ؛ آرام و در فکر فرو رفته ای ، به هر چه می خوای فکر می کنی و می اندیشی . صدای جیرجیرک ، کم کم به تو نزدی می شود . آنجاست ، در بُته ای که کمی جلوتر از تو قرار دارد و به آن نزدیک می شوی . جیر جیر ... جیر جیر ... همانند صدای جیر جیر کفش های مجلسی چرمی تو ...

سیگارت تمام شد . آهی می کشی و به آسمان خیره می شوی ، آسمانی تیره تیره اما با ستاره هائی که آن را مانند رقص نور زیبا کرده و ماهی روشن ، مهتابی دل نشین . آه که چقدر آسمان زیباست ، بی نهایت و هراسناک ولی زیبا و دوست داشتنی ...

  • شُلُپ ؛ سر به هوا بودی ، سرت را پائین آوردی . چقدر زیبا ، چاله ی کوچکی پُر شده از آب باران و تو با کفش هایت داخل آن رفتی و آب هایش را جا به جا کردی . به چاله که نگاه می کنی ، وقتی آب باران از حرکت ایستاد به داخل آب نگاه می کنی . چهره ای خسته می بینی ، چهره ای آشنا . انگار می شناسی ، آری خودت هستی ، خسته از یک نواختی روزگار ...

آرام می نشینی ؛ باز خیره می شوی به داخل آب ! انگار در آن از آینده می بینی و از روزگاری که می خواهد برایت اتفاق بیوفتد . حواست نیست که صدای جیرجیرک قطع شد ، دیگر صدای قدم هایت با بازتابش به گوش نمی رسد . انگار زمان ایستاده اما تو همچنان خیره به آب چهره خودت را می بینی ...

سیگاری دیگر از جیب کتت در می آوری ، بر گوشه لبت می گذاری ! فندکی از جیبت بیرون می آوری و سیگارت را روشن می کنی . بلند می شوی و به قدم زدن ادامه می دهی ...

  • باز هم صدای قدم زدنت می آید ، صدای جیرجیرک دوباره به گوشت رسید ، اما این بار از پشت سرت و خیابانی نمناک که آن را ادامه می دهی تا شاید آرامشت را بدست آوری ... تق تق ... جیر جیر ... تق تق ... جیر جیر ... تق تق ... جیر جیر ...شُلُپ ...

آخ ؛ چقدر زیبا شد ، قطره ای باران بر چهره ات نشست ! و باران شروع به باریدن کرد و تو ماندی و باران و خیابان و صدای سکوت ...

پاورقی : چقدر از این کارا کردین ؟! شده اینقدر خسته بشین و فقط بخواین راه برین ؟

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد