ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
یک سال از عمرمان گذشت ، پیران به پایان این دنیا نزدیک تر ، میان سالان ، به پیری نزدیکتر ،جوانان به میانسالی ، نوجوانان به جوانی ، کودکان به نوجوانی ، و نوزادان به کودکی ؛ چه سیر اجتناب ناپذیر ولی تلخ و زیبائی ؛ هر چه هست می گذرد جز کسی که بوده ، هست و خواهد بود ! گذشته ، حال و آینده اوست ، دیده ، ندیده ، پنهان ، آشکار ، اول ، آخر و ... اوست . می توان گفت ، سپاس از تو پروردگارا که سالی بر ما گذشت ، چه شادی و چه غم ، گذشت ! پروردگارا از تو سپاس که هر چه بود گذشت و سالی نو آغاز شد . امیدوارم سالی باشد خالی از غم ، خالی از غصه و تلخی ...
از جملات ادبی که ناخداگاه به ذهن من رسید بگذریم ، باید شروع کنم به گفتن سخن از زبان خودم ؛ حالا چه خوب یا بد ، چه شیرین چه تلخ باید گفت که یک سال رو گذروندم ، یه سال بزرگتر شدم ، یه سال پیرتر ، یه سال به زندگی که تمام بشه نزدیکتر . اما ، باید بهتون بگم من یک سال شیرین و دوست داشتنی رو تجربه کردم ، یک سال رو که کنار همسرم ، از همون اوایل سال که زیبا شروع شد برای من ( با عشق ) به انتها رسوندم و سالی تازه و نو رو شروع کردیم باهم ...
چقدر شیرینه وقتی بدونی کسی رو داری کنار خودت که باهات هست ، شاده ، می شناسیش ، دوسش داری ، عاشقشی و هر کاری می کنی برای شادی و راحتی و آسایش اونه ! آخ که چقدر شیرینه وقتی کنار نیوشا روز ها و شب و شب ها رو روز می کنم ! می خندیم ، گریه می کنیم و شادیم و خوشحال ، یا ناراحت و گریان ... مهم اینه باهمیم ...
راستش رو بخواین ، بله ... راستش رو بخواین سالگرد عقد من و نیوشا یه جوری گذشت ( یه جور خاص ) که راستش رو بخواین اینقدرشو بسنده می کنم و می گم که : " با نیوشای عزیزم رفتیم یه رستوران توپ ( به همراه خواهرم که خب ، چون دوست داشت سالگرد ازدواجمون رو با من یا داداشم باشه - راستش رو بخواین ، همش از داداشم و خانومش خواهش کرد ببرنش بهش بستنی بدن ، اما بهش محل ندادن ! نیوشا که متوجه این قضیه شد ، بهش گفت که ما می بریمش و این شد که خواهرم هم همراه ما بود - رفتیم رستوران ) ؛ یه جورائی اون شب توی رستوران برای نیوشای گلم به یادموندنی شد چون وقتی رفتیم اونجا من هماهنگ کرده بودم ، یه آهنگ زیبا رو واسمون گذاشتن و نیوشای گلم با شنیدن این آهنگ از خود بی خود شد و شروع کرد به گریه کردن ! یه نیم ساعتی فک کنم گریه می کرد اما خب بالاخره تموم شد ( توی بغل خودم ) و شروع کردیم به میل کردن خوراکمون . این بود قضیه ، اما چرا حالا می گم خاص ، چون اون آهنگی که پخش شد یه آهنگ خاص بود ... " ! بلی ، این بود داستان 3 فروردین ماه 1393 اولین سالرد ازدواج من و نیوشای عزیزم که خواهرم مینا هم باهامون سهیم شد ...
الان من تعطیلاتم تموم شده و اومدم سر کار ؛ حقیقتش هم تا ساعتای 5 صبح بیدار بودم به امید اینکه شاید نیام سر کار ولی مگر با وجود رئیسی سختگیر داشتن ، می شه نیومد ؟! کاش می شد نیاما ، خیلی خوابم میومد صبح ( البته زیاد خوابم نمی اومد ، کلشو بیدار بودم ) اما در کل ... چی می شه کرد دیگه ...
دوستای گلم ، امیدوارم سالی رو پر از شادی و خوشحالی و خوشبختی رو آغاز کرده باشین ؛ از سلامتی و خوشبختی برخوردار و سالی رو همیشه بدون دغدغه و شادی رو بگذرونین ! سال نوتون مبارک ...