چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

خیلی حَرفه ها ...

راستش رو بخواین نمی دونم چطوری بگم ولی اینقدر خوشحالم که با نیوشا ازدواج کردم که توی پوست خودم نمی گُنجم !

شاید باورتون نشه ولی وقتی شما هم جای من باشین و چیز هائی رو بفهمیدن که من فهمیدم در مورد تصمیمی که گرفتم به من حق می دین !

شاید باورتون نشه ولی این عشقی که الان بین من و نیوشا می بینین یه دفعه و توی یه نگاه بود !

سال های سال من و نیوشا پیش هم بودیم و حتی کنار هم نشستیم ولی یه بار هم به همدیگه نگاه نکردیم !

سال ها گذشت بدون هیچ احساسی ؛ خیلی راحت از کنار هم رد می شدیم بدون یک نگاه ...

مدت ها گذشت و گذشت ، هر دومون بزرگ شدیم و بدون اینکه حتی همدیگه رو با یه چشم دیگه نگاه کنیم گذشت !

من درگیر زندگی ، درگیر موجودات انسان نما ، نیوشا هم درگیر درس و احساس های پوچ دیگران و نگاه های سنگین دیگه ...

نمی دونم چی شد ؛ یه شب کمی بهتر نگاه کردم ! فکر کردم و تصمیم گرفتم ! تصمیم گرفتم که بهتر نگاه کنم و بیشتر بشناسم !

با اینکه اوایل کمی که نه خیلی حرف ها شد ، نا امیدی ها شد ، تصمیم های دیگه اومدن ، اما کمی صبر و شکیبائی کردم !

الان نتیجه صبر و شکیبائیم رو دیدم ! الان نیوشا رو دارم و از عشق پاک و دوست داشتنیش لذت می برم !

نیوشا نه به من دروغ گفت ، نه از اخلاقم و رفتارم سوء استفاده کرد ، نه به من شک کرد و نه به من تهمت زد ! فقط باورم کرد و من رو همینطوری که هستم خواست و قبولم کرد !

شما شاید ندونین ولین خیلی خیلی ارزش داره و خیلی مهمه که کسی که کنارتونه باورتون کنه !

ازته دل و بدون هیچ چشم داشتی قبولتون کنه و سوگند بخوره که کنارتون می مونه !

این آدما ارزش همه چیز رو دارن ! ارزش همه چیز ...

پاورقی : خدا واسه همه ی آدمای دنیا ( آدمای خوب ) عشق واقعی رو می خوام ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد