چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چی شده ؟!

نمی دونم چی بود ولی خانوم دوستم با نگرانی زنگ زد و سراغ دوستم رو گرفت ؛ گفتم با من نیست ولی بعد فهمیدم به خانومش گفته با منه و در پایگاه انتظامیه !

خیلی نگران شدم ؛ آخه من و دوستم با یه مقدار مشکل روبرو هستیم ؛ مشکلی که حس می کنم از طرف دوست مشترکمون که سرمون کلاه گذاشت پیدا شده !

زنگ زدم باهاش بهم پاسخ داد و وقتی فهمید که به خانومش حقیقت رو گفتم که با من نیست عصبانی شد ! دیگه جواب نداد ...

خیلی نگرانم کرده و اعصابم کمی بهم ریخته است ؛ باید حتماً فردا باهاش تماس بگیرم و ببینم چی بوده جریان و بهم بگه ! خیلی ناراحتم ...

پاورقی : چرا آخه مجبورین دروغ بگین ؟! دلیل این پنهان کاریا چیه ؟! منم دیشب خونه دختر خالم بودم ، جائی که خیلیا خوششون نمیاد من اونجا باشم ولی حقیقت رو می گم و نمی ترسم ! چرا چون می دونم اشتباهی نکردم ... اه از دروغ بدم میاد ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد