ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
اونی نیستم که نشون می دم ؛ خودمو پشت یه ماسک پنهان کردم که بهش می گم مراقب !
مراقب احساسم ، دلم ، اشک هام و خیلی چیزائی که من رو نسبت به خیلیا شکننده تر می کنه !
چرا فکر می کنی وقتی کسی بهم نزدیک می شه فقط و فقط بهش می گم شما ؟! تا اینکه اینقدر شاکی می شه که می گه تو صدام کن ...
چرا فکر می کنی بیشتر از حد مجازی که واسه خودم شخص کردم صحبت نمی کنم ؟! اینقدر که بهم می گن تو قدر آرومی ... نمی دونن خیلی بیشتر از این ها حرف دارم واسه گفتن ...
چرا یه لبخند همیشه روی لبم نقش بسته و ازش کنده نمی شه مگر اینکه عصبانی باشم ؟! چون کسی فک نکنه من تنهام و با تنهائیم مشکلی دارم !
امروز بارون اومد ... صدای رعد و برق آسمون که در اومد یه برزه به تنم افتاد که احساس آرامش و نزدیکی به خدا کردم ! می دونی چرا ؟! همیشه روزای بارونی و با رعد برق دوست دارم ! بر خلاف بچگی که همیشه می ترسیدم ... احساس می کنم وقتی دلم خیلی خیلی پُر می شه و از خدا شاکی می شم خدا هم با غُرش آسمون می گه : « اینم به خاطر تو ؛ از بس گله کردی منم صدای غم و غصه و داد و بیدادت رو با یه غُرش تو آسمون پخش کردم که به گوش کسائی برسه که از دستشون ناراحتی ... همونائی که اذیتت کردن . اونائی که ناراحتت کردن که غم توی دلت باشه ! »
آره خدا هم بعضی وقت ها اینطوری بهم می فهمونه دوستم داره ؛ بیشتر اونائی که ادعای دوست داشتن کردن و می کنن ...
می دونین خدا خیلی مهربون تر از همه شماهاست ؛ واسه خدا دیگه نقاب به چهره ام نزدم ...
البته نقابی نداشتم ؛ چهره ، چهره خودم بود ! تا وقتی که دیدم همه آدما با کسی که واقعاً باهاشون راستگوئه مشکل دارن و ازش بدشون میاد ...
از منم بدشون می اومد چون باهاشون راستگو بودم ... مشکل اینجاست ؛ آدما با دروغ بیشتر رابطه ی خوبی دارن تا راستگوئی ...
پاروقی : خیلی دوست دارم خودم باشم ؛ بدون ترس از شما ... نمی ذارین ...