ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
بغضم فرو رفت ؛ دلیلش را نفهمیدم که چرا اینگونه شد ! ولی باز هم فرو نشست در انتها ...
زانو در بغل گرفتم ؛ نشستم ... بی بهانه ! سکوت کردم و به آسمان خیره شدم ... غروب را تماشا کردم !
آسمان رنگ خون گرفت ... آفتاب رفت ، خورشید بر قله ای پنهان شد ؛ بی صدا ...
هوا تاریک شد ؛ اما من همانگونه که نشسته بودم ، جنبشی نداشتم ! آرام بودم با اندیشه های گوناگون ...
اندیشه ام بر آینده ای بود که خود از آن بی خبر بودم ! چه می شود ... خدا می داند که چیست ...
پاورقی : گاهی این ندانستن دلیلیست بر اینکه بکوشم انتخابی درست داشته باشیم ...