چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

چـشـمـک

دفتر خاطرات روزانه رامین، نیوشا و آوا

خورشید ...

بغضم فرو رفت ؛ دلیلش را نفهمیدم که چرا اینگونه شد ! ولی باز هم فرو نشست در انتها ...

زانو در بغل گرفتم ؛ نشستم ... بی بهانه ! سکوت کردم و به آسمان خیره شدم ... غروب را تماشا کردم !

آسمان رنگ خون گرفت ... آفتاب رفت ، خورشید بر قله ای پنهان شد ؛ بی صدا ...

هوا تاریک شد ؛ اما من همانگونه که نشسته بودم ، جنبشی نداشتم ! آرام بودم با اندیشه های گوناگون ...

اندیشه ام بر آینده ای بود که خود از آن بی خبر بودم ! چه می شود ... خدا می داند که چیست ...

پاورقی : گاهی این ندانستن دلیلیست بر اینکه بکوشم انتخابی درست داشته باشیم ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد