ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
در این تنگنای بی کسی می نویسم ... از بی کسی هایم اما آسوده ...
نمی دانید ولی من تنها ، بدون یار و یاور و تنهائی ام تنها پناه و همسفر من است ...
تنهائی را چه معنی می کنی ؟ بی کسی ؟ بدون عشق ؟ بدون کسی در دلِ پُر تلاطم ؟
من تنهائی ام را دوست دارم ؛ تنهائی بدون منّت ، منّت کسانی که می خواهد تو را تنها نگذارند و باشند ولی به شیوه و روش خود ...
من تنهائی ام را دوست دارم ؛ آزادانه فکر می کنم ، آزادانه می اندیشم به داشته ها و نداشته هایم !
من تنهائی خویش را می پرستم ؛ تنهائی فقط برای خداست ! نه آن خدائی که تو می گوئی و دیگران می دانند ! فقط خدای من ... فقط و فقط برای من ...
خدائی که مرا دوست دارد و من به او عشق می ورزم ؛ مذهبی و از کیش خاصی نیستم ! من خودم هستم با باور های خود ...
نه دین را به رسمیت می شمارم نه مذهبی را می دانم راستگوست ! من فقط می پرستم آن خدائی را که هست ، دوست دارد مرا ، جبرم به کاری نمی کند و خواهان عبادت نیست ! من فقط خود او را عبادت می کنم ...
چقدر نگارش را دوست دارم ؛ از خودم و روزگارم و عشق خودم ...
دلم تنگ شد ؛ برای داشته هائی که دیگر نیستند و امید دارم ، به نداشته هائی که آن ها را خواهم داشت ...
چقدر زیباست ...
پاورقی : چیه ؟ بهتون گفتم نوشتن رو دوست دارم ! نمی دونم چرا ولی به من حس ارامش ابدی رو می ده ...
سپهرجان دروود
دلم خیلی تنگه..تنگ یارم همراهم.کسی که هرروز وقتی از خواب پبیدار میشدم ازش میس کال میدیدمو اس اس صبح بخیر..روحم اول صبح شاد میشد..تا شب اونو کنارم حس میکردم..
اما حالا ازم رنجیده و هیچ جور نمیخواد عذرخواهیمو قبول کنه..دلم داره از جاش کنده میشه بره پیشش..اس دادم عذرخواهی کردم اما جواب نداد..ازم دلگیره؟؟چرا کینه کرده؟؟وسعت دوست داشتنشو زیر سوال برده..ما وقتی باهم بودیم خوش بودیم..اما الان من....
چرا؟؟
راستش رو بخواید ، منم تجربه ی تلخ داشتم !
همیشه اینطوره ؛ هر کسی که می خواد بره با هر بهانه ای می ره ...